|
هر لحظه نخستین لحظه خلقت است
|
||
|
گاهي فکر کن که از تو چه مي ماند. کاري بکن |
You can not eat your cake and have it

كشتي در بندر «امنيت» دارد،
اما كشتي ها براي اين ساخته نشده اند
ديگه حوصله امتحان اونم از نوع ميان ترم نداريم استادام انگار كه نمي خوان جلو همديگه كم بيارن همه همين هفته رو تعيين كردن طوري كه ۵ تا امتحان توي يه هفته داريم.اونم درست بعد از جشن فارغ التحصيلي. اولين امتحانو امروز خراب كردم.استاد عزيز كه انگار نمره رو وزن برگه ها مي ده با كلي برگه سفيد و يه منگنه همش داشت رو اعصابم راه مي رفت.اينم يه نوعشه ديگه. ترماي قبل شايد اين نوع امتحان راحت ترين امتحان بود اما ديگه انگار حوصله نمره گرفتنم ندارم.با ۲۱ واحد اين ترم آخري مشروط نشيم خيليه.شبا بيداري مي كشم،اما حوصله ندارم.خدا آخر و عاقبت همه مونو به خير كنه.
اما همه اينا دليل نمي شه كه اين جمله از خليل جبران رو از دست بديم:
ظاهر هر چيز بنا بر احساس ما تغيير می کند و به اين خاطر، سحر و زيبايی را در آن می بينيم ،
حال آنکه سحر و زيبايی، به واقع درون خود ماست.آنکه فرشتگان و شياطين را در زيبايی و زشتی زندگی
نمی بيند ، به يقين از دانش و آگاهی دور است و روحش نيز تهی از عشق و محبت
دروغ نه تنها آن است كه چيزي را كه راست نيست بگوييم، بلكه همچنين و بهويژه، آن است كه چيزي را راستتر از آنچه هست بگوييم. اين كاري است كه همهمان هر روز ميكنيم تا زندگي را ساده كنيم.
امروز نام ابراهيم ادهم به ناگاه بر زبانم آمد. هيچ در باره او نميدانم.الان دارم اين مطلب رو مي خونم:
وي از اعيان زادگان بلخ است که روزگاري مرکز مذهب زرتشتي و بعد مرکز دين بودائي بود. اوهم مثل بودا پشت پا به دنيا زد و زندگي زاهدانه را در پيش گرفت و از بلخ به مکه رفت و مجاور گرديد. در مکه به صحبت چند تن از اولياء مانند فضيل بن عياض و سفيان ثوري رسيد و سپس به شام رفت و تا پايان عمر بدانجا بود؛ و سرانجام در جنگ دريايي ضد بيزنطيه (بيزانس) به شهادت رسيد(166 يا 160 هجري). وي دريوزگي را ناروا ميشمرد و براي معيشت اتکا به بازوي خود داشت. مثلا: درودگري و خوشه چيني يا خرمنکوبي و باغباني ميکرد. زندگي ابراهيم ادهم را در تصوف ايراني به بودا تشبيه کرده اند.
او عقيده داشت که
حکومت بر نفس بسي بهتر از حکومت بر يک قوم است.
از سخنان مشهور اوست: "تأمل، حج عقل است".
۲-گويند شيخ ابوالحسن خرقاني بر سر در خانقاه خود نوشته بود:
« هر کس که در اين سرا درآيد نانش دهيد و از ايمانش مپرسيد. چه آنکس که بدرگاه باري تعالي به جان ارزد، البته بر خوان بوالحسن به نان ارزد.»
نفر اول،جناب آقاي ژان پل سارتر ار فرانسه:
به نظر من ما تنها در مواجهه با مرگ است كه مى توانيم خود را انسان حس كنيم
البته ايشان قبلا هم در تعريف انسان و رابطه آن با نيستى گفته اند: «انسان نه آن چيزى است كه هست، بلكه آن چيزى است كه نيست.» به هر حال با تشكر فراوان با ايشان خداحافظي مي كنيم
نفر دوم:
اما باز هم از همان ديار در خدمت آقاي البر كامو هستيم ،آقاي كامو نظر شما در اين مورد چيست:
كامو : مرگ است كه به زندگى معنا مى دهد. به به به به خيلي ممنونم جناب كامو
البته نظر ايشان در واقع اينست:
وقتى كه احساس كرديم مرگ ما را به طور دائم تهديد مى كند، ارزش زندگى در نظر ما زيادتر مى شود و بيشتر سعى مى كنيم هر چه بيشتر از زندگى كوتاه خود بهره بگيريم.
البته ايشان بعضي مواقع جوگير هم شدن:
تنها يك مسأله فلسفى واقعاً جدى وجود دارد و آن هم خودكشى است. قضاوت درباره اين كه آيا زندگى به زيستن مى ارزد يا نه درواقع پاسخى است براى اين مسأله فلسفى اساسى»!
... بله همكاران اطلاع ميدن ارتباطمون با آقاي كامو قطع شده به محض بر قراري ارتباط ادامه صحبت را با ايشان پي مي گيريم.
و اما ببينيد كي پشت خطه،به به جناب آقاي كافكاي عزيز كه ديگه اصلا مرگ خوراكشه بفرمايين آقاي كافكا:
كافكا:رهايى در مرگ است .
زندگى من دودلى در مقابل تولد است. هميشه از مرگ گفت وگو مى كنى اما نمى ميرى.در صورتى كه ما نتوانيم از حالت هستى خارج شويم، وجود ما كامل نيست، چيزى كم دارد. بدون مرگ نمى توان زندگى را به تمام معنا زيسته انگاشت. پيكار زندگى كشمكش كوركورانه اى است كه معلوم نيست مبارزه براى مرگ است يا به عشق اميد موهومى با دشمنى كه داراى قدرت مرگ است، مبارزه مى كنى. بى شك رهايى در مرگ است اما با اين وجود به زندگى هم اميدوار هستم.
بله ملاحظه كرديد ايشان اصلا اجازه ندادن من صحبتي بكنم.تنها چيزي كه ميشه گفت اينه:به به
چون وقت كمه با ايشان خداحافظي مي كنيم. به من اطلاع دادن جناب آقاي هايدگر عزيز هم با برنامه تماس گرفتن،آقاي هايدگر خواهش مي كنم بفرماييد:
هايدگر: مرگ هم امكانى از امكان هاى وجودى انسان است
هيچ كس نمى تواند به جاى ديگرى بميرد. او ممكن است زندگى اش را براى ديگرى بدهد، اما اين به هيچ وجه ديگرى را از مرگ خاص خودش نمى رهاند. مرگ غيرقابل انتقال است. انسان بايد خودش تنها بميرد! اگر مرگ را «امكان عدم وجود من» تعريف كنيم، مى توان نتيجه گرفت مرگ امكانى است كه از قبل در وجود حاضر است. درواقع امكانى موجود براى من است. برآيند اين دو تحليل اين مى شود كه مرگ به مثابه امكان غيرقابل انتقال و حاضر من، شخصى ترين و باطنى ترين امكان وجودى انسان است.
شايد ايشان اولين نفري بودن كه امشب يك كمي با ما راه اومدن خيلي خيلي ممنون آقاي هايدگر
جناب آقاي آرتور شوپنهاور عزيز كه از دوستاي جناب نيچه عزيز هستن هم در اين مورد اظهار نظري كردن
كه همكاران ما لطف كردن مطلب ايشان را هم در اختيار بنده قرار دادن:
شوپنهاور: جهان سوگناك است
در اين دنيا نمى توان خوب زندگى كرد، جهان بيش از آن كه ممد حيات نيكوكاران باشد، ممد حيات بدكاران است. جهان اقتضاى عميق كردن روابط انسان را ندارد. آدمى در اين جهان هميشه تنها است و اينها وجوه تراژيك و سوگناك زندگى است
آخر و عاقبتگشتن با نيچه از اين بهتر هم نميشه اما با اين همه نيجه با او مخالف است و معتقد است:
با وجود تكرارى بودن دنيا بايد زندگى كرد. زندگى را با همه سادگى و پوچى اش بايد زيست و شايد معناى زندگى در پس همين سرگشتگى ها و تكرارى هاى ساده ما باشد. پس مرگ را هم زندگى كنيم
بله گويا جناب آقاي سارتر در رابطه با صحبت هاي آقاي هايدگر نظري دارن آقاي سارتر بفرماييد:
«مرگ ابطال امكان است.»
اما ببينيم آقاي هايدگر در جواب چه مي گويند:
مرگ را با وجود اهميتش مى توان ناديده گرفت. مرگ غيرشخصى شده، عينيت مى يابد و راز و تهديد آن، از آن گرفته مى شود و به حادثه اى طبيعى در جهان آشناى حوادث بدل مى شود. بدين ترتيب خصوصيت گريز از ذهن را كه متعلق به درك روزمره جهان است، مى يابد. انسان به جاى گريز از مرگ بايد با آن رودررو شود. بالاتر از اين، او بايد مرگ را بپذيرد و به مثابه امكان بارز قبلى خويش، آن را انتخاب كند. انسان بايد در انتظار مرگ خويش زندگى كند. در انتظار مرگ بودن نه به معناى اقدام به خودكشى است و نه به معناى در انديشه مرگ فرو رفتن، بلكه معنايش اين است كه مرگ را عامل وحدت بخش در وجود خود به حساب آورد و تمام امكان هاى ممكن را به اين امكان واحد اساسى مربوط كند.عدم وجود خود را بايد ديد و پذيرفت. چنين پذيرشى ما را از تعلق و دلبستگى به جهان و از جبر عامه رها مى كند و از دنبال كردن امور زمينى و فناپذير جدا مى سازد.
شما هم نظرتون را درباره مرگ همين جا در ستون نظرات براي ما بنويسيد.
«فَبَشِّرْ عبادِ الّذينَ يستَمِعوُنَ الْقَولَ فَيتَّبعونَ اَحْسَنَهُ اُولئك الّذين هَداهُمُ اللّهُ واُولئِكَ هُم اُولوا الألباب» زمر(39)، آيه 17 و 18
«پس بندگانم را بشارت ده، همان كساني كه سخنان را مي شنوند و از نيكوترين آنها پيروي ميكنند. اينانند كه خداوند هدايتشان كرده و اينانند كه خردمندانند».

آه اگر آزادی سرودی میخواند
کوچک
همچون گلوگاه پرندهای
هیچ کجا دیواری فرو ریخته بر جای نمیماند ...
که هر ویرانه نشانی از غیاب انسانی است
که حضور انسان
آبادی است
احمد شاملو
هر کس از قدرت صبر بهره نبرد ، چیز پستی می یابد که بدان معتاد شود و
به وسیله آن ، روز به روز، ضعیف تر می گردد.

و آنکس که رفتارش را با موازین اخلاق میسنجد، پرنده خوشآواز روحش را در قفس اسیر میکند.
آنکس که عبادت برایش یک پنجره است که هم میتواند آنرا باز کند و هم ببندد، هنوز خانه روحش را زیارت نکرده است، خانهای که پنجرههایش به پهنایی از یک بامداد تا بامداد دیگر گسترده است.
اگر میخواهید خدا را بشناسید، به حل هزار معما نپردازید، بلکه در اطراف خود نظر کنید و او راببینید که با کودکان شما سرگرم بازی است. او را خواهید دید که در گلها لبخند میزند و دستهای خود را در شاخههای درختان برای شما تکان میدهد."
در جلسه امتحان عشق،من مانده ام و یک برگه سفید! یک دنیا حرف نا گفتنی، و یک بغل تنهایی و دلتنگی ...
درد دل من در این کاغذ کوچک جا نمی شود!
در این سکوت بغض آلود قطره کوچکی هوس سرسره بازی می کند!
و برگه ی سفیدم عاشقانه قطره را به آغوش می کشد!
...
عشق تو نوشتنی نیست ...
در برگه ام کنار آن قطره یک قلب کوچک می کشم!
وقت تمام است.
برگه ها بالا ...
ولی من هنوز

۱-زمانی که مسئلهای را حل میکنید، نگران نباشید
پس از اینکه مسئله را حل کردید، حالا وقت نگرانشدن است
۲-میتوانم با شک و عدمقطعیت و ندانستن زندگی کنم. فکر میکنم زندگی با ندانستن جالبتر است از دانستن پاسخهایی که ممکن است اشتباه باشند
۳-از این که دو بار بمیرم، متنفرم؛ خیلی خستهکننده است
ريچارد فاينمن
نخستین بار هنگامی بود که برای رسیدن به بلندمرتبگی، خود را فروتن نشان میداد.
دومین بار آن هنگام که در مقابل فلجها میلنگید.
سومین بار آن زمان که در انتخاب خویش بین آسان و سخت، آسان را برگزید.
چهارمین بار وقتیکه مرتکب گناهی شد و به خویشتن تسلی داد که دیگران هم گناه میکنند.
پنجمین بار آنگاهکه به علت ضعف و ناتوانی از کاری سر باززد و صبر را حمل بر قدرت و تواناییاش دانست.
ششمین بار زمانیکه چهرهای زشت را تحقیر کرد در حالی که نمیدانست آن چهره، یکی از نقابهای خود اوست.
و هفتمینبار وقتی که زبان به مدح و ستایش گشود و انگاشت که فضیلت است
زندگينامه:


شبنم، رویای ِ خیس ِ گل است.
بز ِ خوش حال، ریشخند می زند.
گشادترین دهان، دهان ِ خنده است.
جارو برقی، خواب ِ قالی را آشفتهکرد.
«چراغ الکلی» با ترک ِ اعتیاد، میمیرد.
بزرگ ترین حباب، کوتاه ترین عمر را دارد.
بنای ِ خشتی، بیماری ِ «فقر ِ آهن» دارد.
«آغازیان»هم، با مرگ به «پایان» می رسند.
سگ ِ هار، از گیرایی ِ بالایی برخوردار است.
ماضی ِ بعید، بزرگخاندان ِ زمان حالو آینده است.
گونهام پل ِ معلقی است برای ِ چشیدن ِ اشکهایم.
یخبندان ِ جنگ ِ سرد، بهار ِ صلح را به تاخیر انداخت.
ترافیک ِ نرم و روان به درد ِ رانندههای ِ پیر میخورد.
پهلوانپنبه، شب در بستر ِ نرم ِ خودشمیخوابد.
بهترین خرمن کوبها در حزب باد شاغلند.
كاري از حسين ناژفر از سايت لوح
هر چند شاید بعضی هاتون درباره نظریه کهکشان بزرگ اندیشه یه چیزایی شنیده باشید ولی برای اونایی که نشنیدن میگم،اولا که این نظریه اثر ارد بزرگ هموطن خوبمان که فکر می کنم الان ساکن نروز باشند بوده و یه چند وقتی هست که مطرح شده،من سعی کردم با گردش در سایت های مختلف مطالب جالبی رو هم برای خودم و هم برای شما بیارم:
این نظریه نوید تحولی بزرگ در آینده را برای ایرانیان می دهد .
نظریه ارد بزرگ دقیقا در مقابل نظریه دهکده کوچک جهانی است . او در نظریه اش ثابت می کند دهکده کوچک جهانی زاییده فکر سردمداران غرب است که می پندارند با داشتن سخت افزار شبکه جهانی اینترنت می توانند آن را مدیریت نیز بنمایند .
اما بقول ارد بزرگ این ابزار دیگر در اختیار آنها نیست و حرکت سریع این رسانه در درون جوامع و وجود میلیونها کاربر ، جایی برای کنترل هدفمند آن توسط ارباب قدرت باقی نگذاشته است.
ارد بزرگ پیش بینی نموده که تعداد وبلاگها و سایتها بزودی چندین برابر جمعیت کل جهان بشود و برای هر سئوالی دهها راه حل پیدا می شود که بعضا مغایر هم هستند.
او رشد ترجمه داده ها را باعث تشدید جریان حاضر می داند و در نهایت معتقد است رستاخیز و انقلابی در صحنه اندیشه در حال شکل گیری است.
و در آخر بر این اصل پای می فشارد که ایرانیان بخاطر پیشینه سترگ و بزرگشان و همچنین خلاقیت و نو آوری در صحنه اندیشه می توانند پاشاهان آینده این کهکشان باشند شما رو دعوت می کنم در اینجا متن اصلی نظریه " کهکشان بزرگ اندیشه " را ببینید و بخوانید .
اما اصل متن نظریه:
سران کشورهای باختری بهمراه نخبگان آنها ، ایامی است که بر طبل ایده " دهکده کوچک جهانی " می زنند.
آنها بر این باورند که با گسترش روز افزون اینترنت ، جهان کوچک و کوچکتر خواهد شد تا بدان جا که همگان در پهنه این دهکده به یگدیگر گره می خورند و در نهایت با مراودات بیشتر زمینه یگانگی آدمیان فراهم می شود .
اما گواه فراوان دارم که این ایده براستی درست نیست .
چرا که آدمی دارای انگاره های روانی گوناگونی است .
در گذشته بسیاری از انگاره های آدمیان در مسیر زندگی می مُردند چرا که ابزاری برای رشد نداشتند .
اما اینترنت این زمینه را بوجود آورده که آدمی بیشتر انگارهای درونی خویش را آشکار سازد .
با این نگاه ، دیگر نمی توانید اندیشه او را در یک جا دسته بندی کنید .
اندیشه آدمی پوسته از شکلی به شکل دیگر در می آید .
این گونه به گونه شدنها تا درک درست از جهان و هستی ادامه می یابد .
لذا کاربران گاهی هزار هزار وب نوشت و تارنگار اینترنتی می سازند تا در هر یک از آنها خویش را بیابند گاه خویش آسمانی و گاه خویش دیو گونه .
پس براحتی می توان پیش بینی نمود که در آینده ایی نه چندان دور تعداد وب نوشت ها و تارنگار های اینترنتی چندین برابر شمار آدمیان جهان گردد.
آنگاه خواهید دید برای یک ایده ، و همچنین پنداشت هزاران اندیشه سر بلند می کند که با یکدیگر همراه نیستند .
پس در آینده شمار آرا و گوناگونی آنها چندین برابر زمان موجود می شود.
هر آدمی این اجازه را دارد که آرای خود را در برابر اندیشه های گوناگون بیان دارد و از آن دفاع نماید .
ایده ام بدین گونه است که ما دوران کهکشانی اندیشه را بزودی خواهیم دید نامش را می گذارم " کهکشان بزرگ اندیشه ".
با رشد روز افزون ترجمه داده ها، این بستر با گسترشی روز افزون مواجه خواهد شد .
در آغاز باختر بر این باور بود که با مدیریت شاکله اینترنت می تواند دهکده ای برای خود از همه کاربران جهان بسازد . بده بستان های داده ها در این پهنه را گواه این امر می دانست .
حال آنکه این پهنه چنان گسترش شگفت آوری یافته که هیچ کدام از آنها توان نگهداری از داده های خود را نیز ندارد.
پنداشت ها در این پهنه آنچنان رنگ به رنگ و زیاد است که نمی توان آن را مدیریت نمود.
باید گفت وارون بر آنچه توسط باختریان گفته می شود آدمیان از یکدیگر دورتر و دورتر می گردند.
چه کسی توان پاسخ به این پرسش را دارد که :
آیا می توان هزاز هزار ایده و داده گوناگون را در یک دهکده ای کوچک دید؟
دهکده کدخدایی دارد!
کدخدای این ده کیست ؟!
دهکده دارای همسایه گان و خویشاوندنی است که با یکدیگر دوستی دارند و به خوشبختی یکدیگر می اندیشند .
اینترنت و جهانی سازی سرشار از رویاروی هاست .
تا جای که بسیاری از کشورها در همین آغاز داستان از ابزار مختلف بهره می برند تا از رسوخ بعضی از فرهنگ های ناراست و ناهمگون با اندیشه میهنی خود جلوگیری کنند.
و در آخر باید گفت : زمان رستاخیز اندیشه آدمیان فرا رسیده است پس برای پاسداشت داشته های خود باید بیشتر بدانیم ، براین باورم که نخبگان و اندیشمندان سرزمین من ایران می توانند پاشاهان کهکشان اندیشه فردا باشند.
این سرزمین سرچشمه و رویشگاه اندیشه فرا است .
در این ستیز بزرگ ، آنانی برنده اند که بن و پی استوارتری در دل تاریخ جهان داشته باشند و همچنین نو آوری و زایش همراه توده جوانان شان باشد .
و سخن آخر آنکه : سرزمینی که فردوسی بزرگ را در دل تاریخ خویش دارد فرزندان برومند و خردمند برای این آورد و جنگ آسیم کم نخواهد داشت
مطلبای جالب دیگه ای هم در این زمینه به زودی در وبلاگ می ذارم ،یادتون نره سر بزنید.

|
... در هر حرفه اي كه هستيد نه اجازه دهيد كه به بد بينيهاي بيحاصل آلوده شويد و نه بگذاريد كه بعضي لحظات تاسف بار كه براي هر ملتي پيش ميايد شما را به ياس و نا اميدي بكشاند . درآرامش حاكم بر آزمايشگاهها و كتابخانه هايتان زندگي كنيد نخست از خود بپرسيد : سپس همچنان كه بيشتر ميرويد بپرسيد من براي كشورم چه كرده ام ؟ من آنچه در توان داشته ام انجام داده ام |
نه چيزى را توضيح مى دهد و نه چيزى را استنتاج مى كند
چون همه چيز آشكارا در معرض ديد است چيزى براى توضيح نمى ماند
لودویگ ویتگنشتاین
زندگينامه لودویگ ویتگنشتاین در ويكي پديا را حتما مطاله كنيد.
۲- بدن انسان بهترین تصویر از ذهن انسان است
۳-از آنچه نتوان سخن گفت باید به سکوت درگذشت
از دوری «تو» هیچ باکی ندارم،
پس از آن که یقین یافتم که دوری و نزدیکی یکی است؛
من اگر زین پس رانده شوم ، « دوری » یار من است.
حلاج
آفتاب را به تو نمی دهم تا خرده خرده بشکافی اش و از آن هزار ستاره بسازی
ماه را به تو نمی دهم تا به خاطر کوه نور دریای مروارید را انکار کنی
ستاره ها را به تو نمی دهم تا بگویی خوشا شبهای بی مهتاب
آسمان را به تو می دهم
تا ندانی چه باید کرد ..
تجربه همیشه به نفع انسان نیست ،
زیرا هیچ حادثه ای دو بار به یک شکل اتفاق نمی افتد

وقتی که شکست خوردی ، درس را فراموش نکن

احساساتی و عمیقا عاشق باش . شاید ضربه بخوری اما
این تنها راه برای زندگی کردن به صورت کامل است
آنکه میخواهد روزی پريدن بیآموزد،
نخست میبايد ايستادن، راه رفتن، دويدن و بالارفتن را یاد بگیرد .
پرواز را با پرواز آغاز نمیکنند

If we were measured by our love
what size would each of us be

|
|