مفتاح
تو مرا بین که منم مفتاح راه
تو مرا بین که منم مفتاح راه

|
گر رود دیده و عقل و خرد و جان تو مرو |
که مرا دیدن تو بهتر از ایشان تو مرو | |
| آفتاب و فلک اندر کنف سایه توست | گر رود این فلک و اختر تابان تو مرو | |
| ای که درد سخنت صافتر از طبع لطیف | گر رود صفوت این طبع سخندان تو مرو | |
| اهل ایمان همه در خوف دم خاتمتند | خوفم از رفتن توست ای شه ایمان تو مرو | |
| تو مرو گر بروی جان مرا با خود بر | ور مرا مینبری با خود از این خوان تو مرو | |
| با تو هر جزو جهان باغچه و بستان است | در خزان گر برود رونق بستان تو مرو | |
| هجر خویشم منما هجر تو بس سنگ دل است | ای شده لعل ز تو سنگ بدخشان تو مرو | |
| کی بود ذره که گوید تو مرو ای خورشید | کی بود بنده که گوید به تو سلطان تو مرو | |
| لیک تو آب حیاتی همه خلقان ماهی | از کمال کرم و رحمت و احسان تو مرو | |
| هست طومار دل من به درازی ابد | برنوشته ز سرش تا سوی پایان تو مرو | |
| گر نترسم ز ملال تو بخوانم صد بیت | که ز صد بهتر وز هجده هزاران تو مرو |


ما که این همه برای عشق
آه و ناله ی دروغ می کنیم
راستی چرا
در رثای بی شمار عاشقان
-که بی دریغ-
خون خویش را نثار عشق می کنند
از نثار یک دریغ هم
دریغ می کنیم؟
قیصر امین پور

وقتی دلی برای دلی تنگ می شود
انگار پای عقربه ها لنگ می شود!
خورشید بی درخشش و گل، سنگ می شود
هر ساز و هر ترانه بد آهنگ می شود
احساس می کنی که زمین بی قواره است!
انگار هر وجب دو سه فرسنگ می شود!
نغمه مستشار نظامی

کوچه وقتی که نباشی
رگ خشکیده شهر
ماه تو گوش خونه گفته
دیگه با پنجره قهره
سقف دلبستگی بی تو
واسه من سایه نداره
دلم از روزی که رفتی
دیگه همسایه نداره
آمدهام چو عقل و جان از همه
دیدهها نهان
تا سوی جان و دیدگان
مشعله نظر برم
آمدهام که ره زنم بر سر گنج شه
زنم
آمدهام که زر برم زر
نبرم خبر برم
گر شکند دل مرا جان بدهم به دل شکن
گر ز سرم کله برد من ز
میان کمر برم
اوست نشسته در نظر من به کجا نظر
کنم
اوست گرفته شهر دل من
به کجا سفر برم
آنک ز زخم تیر او کوه شکاف می کند
پیش گشادتیر او وای
اگر سپر برم
گفتم آفتاب را گر ببری تو تاب خود
تاب تو را چو تب کند
گفت بلی اگر برم
آنک ز تاب روی او نور صفا به دل
کشد
و آنک ز جوی حسن او آب
سوی جگر برم
در هوس خیال او همچو خیال گشتهام
وز سر رشک نام او نام
رخ قمر برم
این غزلم جواب آن باده که داشت پیش من
گفت
بخور نمیخوری پیش کسی دگر برم!
مولانا

شب نگردد روشن از وصف چراغ
نام فروردین نیارد گل به باغ
تا ابد صوفی اگر هی هی کند
تا ننوشد باده کی مستی کند؟
پیش بیا ! پیش بیا ! پیشتر !
تا که بگویم غم دل بیشتر
دوستترت دارم از هر چه دوست
ای تو به من از خود من خویشتر
دوستتر از آن که بگویم چهقدر
بیشتر از بیشتر ازبیشتر
داغ تو را از همه داراترم
درد تو را از همه درویشتر
هیچ نریزد بجز از نام تو
بر رگ من گر بزنی نیشتر
فوت و فن عشق به شعرم ببخش
تا نشود قافیهاندیشتر
قیصر امین پور
باد بازیگوش
بادبادک را
بادبادک
دست کودک را
هر طرف می برد
کودکی هایم
با نخی نازک به دست باد
آویزان!
قیصر امین پور
![]()
به یار گفتم :
پیمان و مهر یاران کو ؟
جواب داد به طنز
نمیدانم چه میخواهم بگویم
زبانم در دهان باز بسته است
در تنگ قفس باز است وافسوس
که بال مرغ آوازم شکسته است
نمیدانم چه میخواهم بگویم
غمی در استخوانم می گدازد
خیال نا شناسی آشنا رنگ
گهی می سوزدم گه می نوازد
پریشان سایه ای آشفته آهنگ
ز مغزم می تراود گیج وگمراه
چو روح خوابگردی مات و مدهوش
که بی سامان به ره افتد شبانگاه
درون سینه ام دردیست خونبار
که همچون گریه میگیرد گلویم
غمی آشفته دردی گریه آلود
نمیدانم چه می خواهم بگویم
نمیدانم چه می خواهم بگویم

چونانکه بایدند
نه بایدها...
مثل همیشه آخر حرفم
وحرف آخرم را
با بغض می خورم
عمری است
لبخندهای لاغر خود را
دردل ذخیره می کنم:
باشد برای روز مبادا!
اما
در صفحه های تقویم
روزی به نام روز مبادا نیست
آن روز هرچه باشد
روزی شبیه دیروز
روزی شبیه فردا
روزی درست مثل همین روزهای ماست
اما کسی چه می داند؟
شاید
امروزنیز روزمبادا
باشد!
وقتی تونیستی
نه هست های ما
چونانکه بایدند
نه بایدها...
هرروز بی تو
روز مباداست!
قیصر امین پور
مست بگذشت و نظر بر من درويش انداخت
گفت ای چشم و چراغ همه شيرين سخنان
تا کی از سيم و زرت کيسه تهی خواهدبود
بنده من شو و برخور ز همه سيم تنان
کمتر از ذره نه ای پست مشو مهر بورز
تا بخلوتگه خورشيد رسی چرخ زنان
بر جهان تکيه مکن ور قدحی می داری
شادی زهره جبينان خور و نازک بدنان
دامن دوست بدست آر و ز دشمن بگسل
مرد يزدان شو و فارغ گذر از اهرمنان
پير پيمانه کش من که روانش خوش باد
گفت پرهيز کن از صحبت پيمان شکنان
با صبا در چمن لاله سحر می گفتم
که شهيدان که اند اين همه خونين کفنان
گفت حافظ من و تو محرم اين راز نه ايم
از می لعل حکايت کن و شيرين دهنان
دانلود آهنگ با صداي سالار عقيلي
اين چندتا شعرو از مرحوم مجتبي كاظمي آوردم يه مقداري حالتون عوض شه همتونا با همتونم

نيوتن مي آسود
در پناه سايه در زير درخت
ناگهان سيبي افتاد زمين
نيوتن آن را ديد
سپس از خود پرسيد
كه چرا سوي هوا پرت نشد
اكتشافات جهان
اتفاقات بود كه چنين ميافتاد
كه كسي مي فهميد
و به ما مي فرمود كه چه چيز چه پيامي دارد
و چه رازي دارند آيات خدا
راز و اسرار جهان
كشف مي شد يك روز
درپي گم شدن كشتي در يك دريا
يا كسي در صحرا
يك كسي مي فهميد كه كجا آمريكاست
يا كجا غار عليصدر، يا كجا قطب شمال
يك كسي مي فهميد
كه بخار قدرتي دارد، نيز
و كسي مي فهميد چه گياهي چه شفايي
و چه دردي چه علاجي دارد
يك كسي مي خوابيد در زير درخت
نيوتن يا داود
گيو يا گاليله،
ترزا يا مريم
و علي يا عيسي
از عدن يا نروژ
اهل ايران يا هند
مصر يا گرجستان
از پرو يا گينه
و
ذهن ما زندان است
مادر آن زندانی
قفل آن را بشکن
در آن را بگشای
وبرون آی از این دخمه ظلمانی
نگشایی گل من
خویش را حبس در آن خواهی کرد
همدم جهل در آن خواهی شد
همدم دانش و دانایی محدوده خویش
و در آن ویرانی
همچنان تنگ نظر می مانی
هر کسی در قفس ذهنی خود زندانی است
عشق بازي به همين آسانيست
بلبلي با گوشي
نيش زنبور عسل با نوشي
كار همواره باران با دشت
برف با قله كوه
باد با شاخه و برگ
|
خدايا جهان پادشايي تو راست |
ز ما خدمت آيد، خدايي تو راست |
|
تويي برترين دانش آموز پاك |
ز دانش قلم رانده بر لوح خاك |
|
تويي كافريدي ز يك قطره آب |
گهرهاي روشنتر از آفتاب |
|
جواهر تو بخشي دل سنگ را |
تو در روي جوهركشي رنگ را |
|
|
|
|
چو فرخ بود روزي، از بامداد |
همه مرد را نيكي آيد به ياد |
|
بـه خـوبي نهد رسم بنـيادها |
ز دولت به نيكي كند يادها |
|
سر از كوي نيكاختري بر زند |
به نيك اختري فال اختر زند |
|
كسي كو در نيكنامي زند |
در اين حلقه لاف غلامي زند، |
|
به نيكي چنان پرورد نام خويش |
كزو، نيك بايد سرانجام خويش |
|
چه نيكو متاعي است كار آگهي |
كزين نقد، عالم مبادا تهي |
|
ز عالم كسي سر برآرد بلند، |
كه در كار عالم بود هوشمند |
|
به بازي نپيمايد ايـن راه را |
نگه دارد از دزد، بنگاه را |
|
|
|
|
جهان از پي شادي و دلخوشي است |
نه از بهر بيداد و محنتكشي است |
|
چو دي رفت و فردا نيامد پديد |
به شادي يك امشب ببايد بريد |
|
چنان به كه امشب تماشا كنيم |
چو فردا شود فكر فردا كنيم |
|
چه بايد كه بر خود ستم داشتن |
همه ساله خود را به غم داشتن؟ |
|
دمي را كه سرمايهي زندگي است |
به تلخي سپردن فرخندگي است |
|
|
|
|
سخن تا نپرسند لب بسته دار |
گهر نشكني، تيشه آهسته دار |
|
نپرسيده هر كو سخن ياد كرد |
همه گفتهي خويش بر باد كرد |
|
سخن گفتن، آنگه بود سودمند |
كز آن گفتن آوازه گردد بلند |
|
چو در خورد گوينده نايد جواب |
سخن ياوه كردن نباشد صواب |
|
دهان را به مسمار بر دوختن |
به از گفتن و گفته را سوختن |
|
|
|
|
به هنگام سختي مشو نااميد |
كز ابر سيه، بارد آب سپيد |
|
در چارهسازي به خود در مبند |
كه بسيار تلخي بود سودمند |
|
نفس به كز اميد ياري دهد |
كه ايزد خود اميدواري دهد |
|
ازين آتشينخانهي سختجوش |
كسي جان برد، كو بود سخت كوش نظامي گنجوي-شرفنامه |
گرچه وصالش نه به كوشش دهند آن قدر اي دل كه تواني بكوش
| چون نيست ز هر چه هست جز باد بدست |
|
چون هست ز هر چه هست نقصان و شکست |
| انگار که هست هر چه در عالم نيست |
پندار که نيست هر چه در عالم هست |

هـر گـه کـه بـنـفشه جامه در رنگ زند
در دامـن گـل بـاد صبا چـنگ زند
هُشیار کـسی بــود کــه بــا سیمبری
می نوشد و جــام باده بـر سنگ زند

افلاطون در کتاب "جمهوری" مردم را به چند دسته تقسیم کرده است که در این حین شعرا و ادبا را در زمره و همرسته بردگان و غلامان قرار داده است و بر این عقیده است که اینان باعث دور افتادن انسان از حقیقت می شوند.
Poetry is discovered to be an imitation thrice removed from the truth (Republic)
اما در اين جا شعري از اخوان ثالث در جواب آقاي افلاطون:
ای درخت معرفت جز شک و حیرت چیست بارت
یا که من باری ندیدم بیـش از این بر شاخسـارت
بر زمینت کشت و بردت سر به سوی آسـمانهــا
باغبــان شـوخ چشم پیرو پنـــهان آبیــارت
یا برو از ریشه و چون من به خاک مـــرگ در شـو
تا نبینم سبز زینسـان هم زمسـتان هم بــهارت
یا از آن سر شاخه های دور و پنهــان از نظر هــا
میوه ای دیگر فــرو افکــن برای خواســـتارت
حاصلی جز حیرت و شک؛ میوه ای جز شک و حیرت
چیست جزاین؟ نیست جز این؛ای درخت پیـر بارت
عــمر ها بردی و خوردی؛ غیر از این باری ندادی
حیــف؛ حیــف از اینهمه رنج بشـر در دهگذارت
چند و چون فیلســوفان چون بر دیوار ندبســت
پیرک چندی زنخ ریش جنبــــان در کنــــارت
وعده های این همه؛ نقل است و عقل دیــــر باور
شاخه ای از توست؛ چون بپذیرد این شعر و شعارت
قیــل و قال آن همه وهم است و فهم جســتجوگر
هـــر کـران پوید که گــردر همعنان با شهسـوارت
شــهر افلاطون ابــله؛ دیده تا پســکوچه هایش
گشــته و ز آن باز گشــتم می کند خمرش خمـارت
ما غلامانــیم و شاعــردر فنون جنــگ ماهــــر
سنــگ چون ارژنــگ میسازیم؛ ای ابــله نثـارت
چیســتی و از کجــائی، ای گیــاه ریشه در گــم
وی بنــــفشه ی اطلســی، آیا شناسم من تبــارت
ای کلاغ صبحـــهای روشـــن و خاموش برفـــی
خوشـــتر از هر فیلســوفی دوست دارم قارقــارت
(اين مطلب از يك فايل ذخيره شده آورده شده وگرنه من نه كتاب جمهوري افلاطون رو خوندم نه اين شعرو قبلا جايي ديدم)