|
هر لحظه نخستین لحظه خلقت است
|
||
|
گاهي فکر کن که از تو چه مي ماند. کاري بکن |

چونانکه بایدند
نه بایدها...
مثل همیشه آخر حرفم
وحرف آخرم را
با بغض می خورم
عمری است
لبخندهای لاغر خود را
دردل ذخیره می کنم:
باشد برای روز مبادا!
اما
در صفحه های تقویم
روزی به نام روز مبادا نیست
آن روز هرچه باشد
روزی شبیه دیروز
روزی شبیه فردا
روزی درست مثل همین روزهای ماست
اما کسی چه می داند؟
شاید
امروزنیز روزمبادا
باشد!
وقتی تونیستی
نه هست های ما
چونانکه بایدند
نه بایدها...
هرروز بی تو
روز مباداست!
قیصر امین پور
مست بگذشت و نظر بر من درويش انداخت
گفت ای چشم و چراغ همه شيرين سخنان
تا کی از سيم و زرت کيسه تهی خواهدبود
بنده من شو و برخور ز همه سيم تنان
کمتر از ذره نه ای پست مشو مهر بورز
تا بخلوتگه خورشيد رسی چرخ زنان
بر جهان تکيه مکن ور قدحی می داری
شادی زهره جبينان خور و نازک بدنان
دامن دوست بدست آر و ز دشمن بگسل
مرد يزدان شو و فارغ گذر از اهرمنان
پير پيمانه کش من که روانش خوش باد
گفت پرهيز کن از صحبت پيمان شکنان
با صبا در چمن لاله سحر می گفتم
که شهيدان که اند اين همه خونين کفنان
گفت حافظ من و تو محرم اين راز نه ايم
از می لعل حکايت کن و شيرين دهنان
دانلود آهنگ با صداي سالار عقيلي
اين چندتا شعرو از مرحوم مجتبي كاظمي آوردم يه مقداري حالتون عوض شه همتونا با همتونم

نيوتن مي آسود
در پناه سايه در زير درخت
ناگهان سيبي افتاد زمين
نيوتن آن را ديد
سپس از خود پرسيد
كه چرا سوي هوا پرت نشد
اكتشافات جهان
اتفاقات بود كه چنين ميافتاد
كه كسي مي فهميد
و به ما مي فرمود كه چه چيز چه پيامي دارد
و چه رازي دارند آيات خدا
راز و اسرار جهان
كشف مي شد يك روز
درپي گم شدن كشتي در يك دريا
يا كسي در صحرا
يك كسي مي فهميد كه كجا آمريكاست
يا كجا غار عليصدر، يا كجا قطب شمال
يك كسي مي فهميد
كه بخار قدرتي دارد، نيز
و كسي مي فهميد چه گياهي چه شفايي
و چه دردي چه علاجي دارد
يك كسي مي خوابيد در زير درخت
نيوتن يا داود
گيو يا گاليله،
ترزا يا مريم
و علي يا عيسي
از عدن يا نروژ
اهل ايران يا هند
مصر يا گرجستان
از پرو يا گينه
و
ذهن ما زندان است
مادر آن زندانی
قفل آن را بشکن
در آن را بگشای
وبرون آی از این دخمه ظلمانی
نگشایی گل من
خویش را حبس در آن خواهی کرد
همدم جهل در آن خواهی شد
همدم دانش و دانایی محدوده خویش
و در آن ویرانی
همچنان تنگ نظر می مانی
هر کسی در قفس ذهنی خود زندانی است
عشق بازي به همين آسانيست
بلبلي با گوشي
نيش زنبور عسل با نوشي
كار همواره باران با دشت
برف با قله كوه
باد با شاخه و برگ
|
خدايا جهان پادشايي تو راست |
ز ما خدمت آيد، خدايي تو راست |
|
تويي برترين دانش آموز پاك |
ز دانش قلم رانده بر لوح خاك |
|
تويي كافريدي ز يك قطره آب |
گهرهاي روشنتر از آفتاب |
|
جواهر تو بخشي دل سنگ را |
تو در روي جوهركشي رنگ را |
|
|
|
|
چو فرخ بود روزي، از بامداد |
همه مرد را نيكي آيد به ياد |
|
بـه خـوبي نهد رسم بنـيادها |
ز دولت به نيكي كند يادها |
|
سر از كوي نيكاختري بر زند |
به نيك اختري فال اختر زند |
|
كسي كو در نيكنامي زند |
در اين حلقه لاف غلامي زند، |
|
به نيكي چنان پرورد نام خويش |
كزو، نيك بايد سرانجام خويش |
|
چه نيكو متاعي است كار آگهي |
كزين نقد، عالم مبادا تهي |
|
ز عالم كسي سر برآرد بلند، |
كه در كار عالم بود هوشمند |
|
به بازي نپيمايد ايـن راه را |
نگه دارد از دزد، بنگاه را |
|
|
|
|
جهان از پي شادي و دلخوشي است |
نه از بهر بيداد و محنتكشي است |
|
چو دي رفت و فردا نيامد پديد |
به شادي يك امشب ببايد بريد |
|
چنان به كه امشب تماشا كنيم |
چو فردا شود فكر فردا كنيم |
|
چه بايد كه بر خود ستم داشتن |
همه ساله خود را به غم داشتن؟ |
|
دمي را كه سرمايهي زندگي است |
به تلخي سپردن فرخندگي است |
|
|
|
|
سخن تا نپرسند لب بسته دار |
گهر نشكني، تيشه آهسته دار |
|
نپرسيده هر كو سخن ياد كرد |
همه گفتهي خويش بر باد كرد |
|
سخن گفتن، آنگه بود سودمند |
كز آن گفتن آوازه گردد بلند |
|
چو در خورد گوينده نايد جواب |
سخن ياوه كردن نباشد صواب |
|
دهان را به مسمار بر دوختن |
به از گفتن و گفته را سوختن |
|
|
|
|
به هنگام سختي مشو نااميد |
كز ابر سيه، بارد آب سپيد |
|
در چارهسازي به خود در مبند |
كه بسيار تلخي بود سودمند |
|
نفس به كز اميد ياري دهد |
كه ايزد خود اميدواري دهد |
|
ازين آتشينخانهي سختجوش |
كسي جان برد، كو بود سخت كوش نظامي گنجوي-شرفنامه |
گرچه وصالش نه به كوشش دهند آن قدر اي دل كه تواني بكوش
| چون نيست ز هر چه هست جز باد بدست |
|
چون هست ز هر چه هست نقصان و شکست |
| انگار که هست هر چه در عالم نيست |
پندار که نيست هر چه در عالم هست |

هـر گـه کـه بـنـفشه جامه در رنگ زند
در دامـن گـل بـاد صبا چـنگ زند
هُشیار کـسی بــود کــه بــا سیمبری
می نوشد و جــام باده بـر سنگ زند

افلاطون در کتاب "جمهوری" مردم را به چند دسته تقسیم کرده است که در این حین شعرا و ادبا را در زمره و همرسته بردگان و غلامان قرار داده است و بر این عقیده است که اینان باعث دور افتادن انسان از حقیقت می شوند.
Poetry is discovered to be an imitation thrice removed from the truth (Republic)
اما در اين جا شعري از اخوان ثالث در جواب آقاي افلاطون:
ای درخت معرفت جز شک و حیرت چیست بارت
یا که من باری ندیدم بیـش از این بر شاخسـارت
بر زمینت کشت و بردت سر به سوی آسـمانهــا
باغبــان شـوخ چشم پیرو پنـــهان آبیــارت
یا برو از ریشه و چون من به خاک مـــرگ در شـو
تا نبینم سبز زینسـان هم زمسـتان هم بــهارت
یا از آن سر شاخه های دور و پنهــان از نظر هــا
میوه ای دیگر فــرو افکــن برای خواســـتارت
حاصلی جز حیرت و شک؛ میوه ای جز شک و حیرت
چیست جزاین؟ نیست جز این؛ای درخت پیـر بارت
عــمر ها بردی و خوردی؛ غیر از این باری ندادی
حیــف؛ حیــف از اینهمه رنج بشـر در دهگذارت
چند و چون فیلســوفان چون بر دیوار ندبســت
پیرک چندی زنخ ریش جنبــــان در کنــــارت
وعده های این همه؛ نقل است و عقل دیــــر باور
شاخه ای از توست؛ چون بپذیرد این شعر و شعارت
قیــل و قال آن همه وهم است و فهم جســتجوگر
هـــر کـران پوید که گــردر همعنان با شهسـوارت
شــهر افلاطون ابــله؛ دیده تا پســکوچه هایش
گشــته و ز آن باز گشــتم می کند خمرش خمـارت
ما غلامانــیم و شاعــردر فنون جنــگ ماهــــر
سنــگ چون ارژنــگ میسازیم؛ ای ابــله نثـارت
چیســتی و از کجــائی، ای گیــاه ریشه در گــم
وی بنــــفشه ی اطلســی، آیا شناسم من تبــارت
ای کلاغ صبحـــهای روشـــن و خاموش برفـــی
خوشـــتر از هر فیلســوفی دوست دارم قارقــارت
(اين مطلب از يك فايل ذخيره شده آورده شده وگرنه من نه كتاب جمهوري افلاطون رو خوندم نه اين شعرو قبلا جايي ديدم)
شعردر مورد حال و هوای زمستانی هم از این بهتر من که نخوندم (کار به سیاسی بودنش نداریم)

سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت،
سر ها در گریبان است.
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را.
نگه جز پیش پا را دید،نتواند،
که ره تاریک و لغزان است.
و گر دست محبت سوی کس یازی،
به اکراه آورد دست از بغل بیرون:
که سرما سخت سوزان است.
نفس کز گرمگاه سینه می آید برون،ابری شود تاریک.
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت.
نفس کاینست، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟
مسیحای جوانمرد من!ای ترسای پیر پیرهن چرکین!
هوا بس ناجوانمردانه سرد است...آی...
دمت گرم و سرت خوش باد!
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای!
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم.
منم من،سنگ تیپا خورده ی رنجور.
منم ، دشنام پست آفرینش ، نغمه ی ناجور.
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بيرنگ بيرنگم.
بيا بگشاي در بگشاي دلتنگم.
حريفا! ميزبانا!ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج ميلرزد.
تگرگي نيست، مرگي نيست.
صدائي گر شنيدي، صحبت سرما و دندان است.
من امشب آمدستم وام بگذام.
حسابت را كنار جام بگذارم.
چه ميگوئي كه بيگه شد،سحرشد، بامداد آمد؟
فريبت ميدهد، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست.
حريفا! گوش سرما برده است اين، يادگار سيلي سرد زمستان است.
و قنديل سپهر تنگ ميدان. مرده يا زنده ،
به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود ، پنهان است.
حريفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز يكسان است.
سلامت را نميخواهند پاسخ گفت.
هوا دلگير، در ها بسته ، سر ها در گريبان ، دستها پنهان ،
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگين ،
درختان اسكلتهاي بلور آجين ،
زمين دلمرده ، سقف آسمان كوتاه ،
غبار آلوده ، مهر و ماه ،
زمستان است

به سر مناره اشتر رود و فغان برآرد که نهان شدم من این جا مکنید آشکارم
شتر است مرد عاشق سر آن مناره عشق است که منارههاست فانی و ابدی است این منارم
مثل همین شعر که سحرباعلی برزگر خوندیم.امیدوارم شما هم لذت ببرید.
نظرتونو در مورد این شعر حتما بنویسد
بعد از ديوان مولانا كه سال گذشته پر فروش ترين كتاب آمريكا شد. حالا خبر جالب ديگر اين كه
ديوان حافظ در ژاپن عنوان پر فروش ترين كتاب را از آن خود كرده است.از زبان ماساهيچي ابه



چند دقيقه با حافظ:

و مولانا:


مرا عاشق چنان بايد كه هر باري كه برخيزد
قيامت هاي پر آتش ز هر سويي برانگيزد
دلي خواهم چون دوزخ كه دوزخ را فرو سوزد
دوصد دريا بشوراند ز موج بحر نگريزد
فلك ها را چو منديلي به دست خويش در پيچد
چراغ لايزالي را چو قنديلي در آويزد
چو شيري سوي جنگ آيد ،دل او چون نهنگ آيد
بجز خود هيچ نگذارد وباخود نيز بستيزد
چو هفتصد پرده دل را به نور خود بدراند
ز عرشش اين ندا آيد:بناميزد بناميزد
چو او از هفتمين دريا به كوه قاف رو آرد
از آن درياچه گوهرها كنار خاك در ريزد
احوال قلندري به سامان نشود
تا ايمان كفر وكفر ايمان نشود
يك بنده حق به حق مسلمان نشود

لیک دوبین گشته ایم ،زین فلک منحنی
روح یک دان وتن گشته عدد صد هزار
همچو که بادام ها در صفت روغنی

آفرينش همه تنبيه خداوند دل است
دل ندارد كه ندارد به خداوند اقرار
كوه و دربا و درختان همه در تسبيحند
نه همه مستمعي فهم كند اين اسرار!

هيچگاه ويترينی نداشتهام٬
تا دلم را در آن به نمايش بگذارم.
در قامت يک فروشنده دورهگرد عاشق تو شدم.
از اين روست که تمام خيابانهای شهر٬
عشق مرا میشناسند
تو را در ميان کوچهها فرياد کردم.
دستمال کثيفم به کنج خاطرهها خزيده٬
و چرخ دستیام٬
- با نقشهايی از گل بابونه -
تمام زندگيم بود
تو را برای کودکان بیکس فرياد کردم.
روزهای جمعه به جای يکشنبهها٬
و شبها به سمت بالای شهر
شب و روز در تلاش بودم٬
تا انگار عشقِ دربندمان را رها سازم.
افسوس ... دو مامور ضبط کردند بساطم را
با آخرين قسط چرخ دستی٬ تو هم رفتی ...
...
حال٬ در قامت يک ديوانه دوستت میدارم
و تمام ديوانههای شهر
عشق مرا میشناسند ...
فخرالدين کوشهاوغلو
لطف آنچه تو انديشي حكم آنچه تو فرمايي


خاکی که میپوشید
با مرگ
مو نمیزد.
برادرم
رفته بود گل بچیند
اشتباهاً شهید شد
پا کردهبود توی پوتین
غوغا بهپا کرده بود
قرار گذاشتهبودیم
برویم
دل به دریا...
سر از خاک درآورد.
***
سرجوخه از جنگ که برگشت
تنها
جوخهاش ماندهبود
اگر داشت
پیشانیاش بوسیدنی بود
از تپش قلبش
خمپاره شنیدم
سرم سوت کشید
سلیقهام عوض شد
حالا
از یونیفرم لجنی
عقّم میگیرد
از گلنچیده دامادشدن
بدم میآید.
***
جنگ راه انداختند
خون راه انداختند
برادر را
انداختند
من امّا دستم به ماشه نمیچکید
آخر
سری که درد نمیکند
چرا؟!
گلوله ببندم.
شاعر: امين روشني زاده
هنگامه سپیده دم خروسه سحری
دانی که چرا همی کند نوحه گری؟
یعنی که نموده اند در آیینه ی صبح
کز عمر شبی گذشت و تو بی خبری
حسني نگو بلا بگو
تنبل تنبلا بگو
موي بلند روي سياه
ناخن دراز واه واه واه
نه فلفلي نه قلقلي
نه مرغ زرد كاكلي
هيچكس باهاش رفيق نبود
تنها روي سه پايه نشسته بود تو سايه
باباش ميگفت: حسني مياي بريم حموم؟
نه نميام نه نميام
سرتو مي خواي اصلاح كني؟
نه نمي خوام نه نمي خوام
كره الاغ كدخدا
يورتمه مي رفت تو كوچه ها
الاغه چرا يورتمه ميري؟
دارم ميرم بار ببرم
ديرم شده عجله دارم
الاغ خوب و نازنين
سر در هوا سم بر زمين
يالت بلند و پرمو
دمت مثال جارو
يك كمي به من سواري ميدي؟
-نه كه نميدم
چرا نميدي؟
واسه اينكه من تميزم
پيش همه عزيزم اما تو چي؟
موي بلند روي سياه
ناخن دراز واه واه واه!
غاز پريد تو استخر
تو اردكي يا غازي؟
من غاز خوش زبان
مياي بريم به بازي؟
نه جانم
چرا نمياي؟
واسه اينكه من
صبح تا غروب
ميون آب كنار جو
مشغول كار شستشو
اما تو چي؟
موي بلند روي سياه
ناخن دراز واه واه واه
در وا شد و يه جوجه
دويد و اومد تو كوچه
جيك جيك كنان
گردش زنان
اومدو اومد پيش حسني
جوجه كوچولو
كوچول موچولو
مياي با من بازي كني؟
مادرش اومد قدقدقدا
برو خونتون تو رو به خدا
جوجه ريزه ميزه
ببين چقد تميزه؟
اما تو چي؟
موي بلند روي سياه
ناخن دراز واه واه واه
حسني با چشم گريون
پا شد و اومد تو ميدون:
آي فلفلي آي قلقلي
مياين با من بازي كنين؟
نه كه نميايم
چرا نمياين؟
فلفلي گفت:
من و داداشم
و بابام و عموم
هفتهاي دو بار ميريم حموم
اما تو چي؟
قلقلي گفت:نگاش كنين
موي بلند روي سياه
ناخن دراز واه واه واه
حسني دويد پيش باباش
حسني مياي بريم حموم؟
ميام ميام
سرتو ميخواي اصلاح كني؟
ميخوام ميخوام
حسني نگو يه دسته گل
تر و تميز و تپل مپل
الاغ و خروس و جوجه غاز و ببعي
با فلفلي با قلقلي با مرغ زرد كاكلي
حلقه زدن دور حسن
الاغه ميگفت:
اگه كاري نداري بريم الاغ سواري
خروسه مي گفت:
قوقولي قوقو قوقولي قوقو
هر چي ميخواي فوري بگو
مرغه ميگفت:
حسني برو تو كوچه
بازي بكن با جوجه
غاز ميگفت:
حسني بيا با همديگه بريم شنا
توي ده شلمرود
حسني دیگه تنها نبود
شعر ازمنوچهر احترامي
|
|