تبليغاتX
هر لحظه نخستین لحظه خلقت است
 
هر لحظه نخستین لحظه خلقت است
 
 
گاهي فکر کن که از تو چه مي ماند. کاري بکن
 
مردي جوان نزد شيوانا آمد و به او گفت كه از همسرش به خاطر شيطنت هايش راضي نيست! و مي خواهد از او جدا شود و همسر ديگري اختيار كند! چرا كه او افسر گارد امپراتور است و بايد همسر و فرزندانش وقار خاصي داشته باشند ، اما همسر جوانش بي پروا و جسور است و در مقابل خانواده هاي افسران ديگر ، سبك رفتار مي كند.

شيوانا تبسمي كرد و گفت:" آيا او قبلا هم چنين بوده است!؟"
مرد جوان پاسخ داد:" نه به اين اندازه ! شدت شيطنتش در منزل من بيشتر شده است!"
شيوانا گفت:" بي فايده است. تو با هر زن ديگر هم كه ازدواج كني ! مدتي بعد رفتار و حركات و سكنات همين زن اول تو به همسر بعدي ات سرايت مي كند! چرا كه اين تو هستي كه رگ شيطنت را در رفتار همسرت تقويت مي كني!"
مرد جوان با تعجب پرسيد:" يعني مي گوئيد نفر بعد هم چنين خواهد شد!؟" شيوانا سري تكان داد و گفت: آري ! در وجود همه انسان ها رگه هاي شيطنت و پاكدامني و وقار و سبك مغزي وجود دارد. اين همراهان هستند كه تعيين مي كنند كدام رگه تحريك و فعال شود. تو هر همسري اختيار كني همين رگه را در او فعال خواهي كرد. چرا كه تو چنين مي پسندي ! تو ارزش ها و خواسته هاي خود را تغيير بده همسرت نيز چنان خواهد شد.
آنگاه شيوانا تبسمي كرد و از افسر جوان پرسيد:" و مگر نه اينكه تو همسرت را قبل از ازدواج به خاطر همين جسارت و بي پروايي اش پسنديدي و شيفته اش شدي!

افسر جوان با تبسمي كمرنگ سرش را از شرم به زير انداخت و ديگر هيچ نگفت.

كاش شيوانا معني دوست داشتن را هم مي فهميددوست من.

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 13 خرداد1388ساعت 17:35  توسط امين   | 

در یک سحرگاه سرد ماه ژانویه، مردی وارد ایستگاه متروی واشینگتن دی سی شد و شروع به نواختن ویلون کرد.
این مرد در عرض ۴۵ دقیقه، شش قطعه ازبهترین قطعات باخ را نواخت. از آنجا که شلوغ ترین ساعات صبح بود، هزاران نفر برای رفتن به سر کارهای‌شان به سمت مترو هجوم آورده بودند.

سه دقیقه گذشته بود که مرد میانسالی متوجه نوازنده شد. از سرعت قدم‌هایش کاست و چند ثانیه‌ای توقف کرد، بعد با عجله به سمت مقصد خود براه افتاد.

یک دقیقه بعد، ویلون‌زن اولین انعام خود را دریافت کرد. خانمی بی‌آنکه توقف کند یک اسکناس یک دلاری به درون کاسه‌اش انداخت و با عجله براه خود ادامه داد.

چند دقیقه بعد، مردی در حالیکه گوش به موسیقی سپرده بود، به دیوار پشت‌ سر تکیه داد، ولی ناگاهان نگاهی به ساعت خود انداخت وبا عجله از صحنه دور شد،

کسی که بیش از همه به ویلون زن توجه نشان داد، کودک سه ساله‌ای بود که مادرش با عجله و کشان کشان بهمراه می ‌برد. کودک یک لحظه ایستاد و به تماشای ویلون‌زن پرداخت، مادر محکم تر کشید وکودک در حالیکه همچنان نگاهش به ویلون‌زن بود، بهمراه مادر براه افتاد، این صحنه، توسط چندین کودک دیگرنیز به همان ترتیب تکرار شد، و والدین‌شان بلا استثنا برای بردن‌شان به زور متوسل شدند.

در طول مدت ۴۵ دقیقه‌ای که ویلون‌زن می نواخت، تنها شش نفر، اندکی توقف کردند. بیست نفر انعام دادند، بی‌آنکه مکثی کرده باشند، و سی و دو دلار عاید ویلون‌زن شد. وقتیکه ویلون‌زن از نواختن دست کشید و سکوت بر همه جا حاکم شد، نه کسی متوجه شد. نه کسی تشویق کرد، ونه کسی او را شناخت.

هیچکس نمی‌دانست که این ویلون‌زن همان (جاشوا بل ) یکی از بهترین موسیقیدانان جهان است، و نوازنده‌ی یکی از پیچیده‌ترین فطعات نوشته شده برای ویلون به ارزش سه ونیم میلیون دلار، می‌باشد..

جاشوا بل، دو روز قبل از نواختن در سالن مترو، در یکی از تاتر های شهر بوستون، برنامه‌ای اجرا کرده بود که تمام بلیط هایش پیش‌فروش شده بود، وقیمت متوسط هر بلیط یکصد دلار بود.

این یک داستان حقیقی است،نواختن جاشوا بل در ایستگاه مترو توسط واشینگتن‌پست ترتیب داده شده بود، وبخشی از تحقیقات اجتماعی برای سنجش توان شناسایی، سلیقه و الوویت ‌های مردم بود.

نتیجه: آیا ما در شزایط معمولی وساعات نا‌مناسب، قادر به مشاهده ودرک زیبایی هستیم؟ لحظه‌ای برای قدر‌دانی از آن توقف می‌کنیم؟ آیا نبوغ وشگرد ها را در یک شرایط غیر منتظره می‌توانیم شناسایی کنیم؟

یکی از نتایج ممکن این آزمایش میتواند این باشد،
اگر ما لحظه‌ای فارغ نیستیم که توقف کنیم و به یکی از بهترین موسیقیدانان جهان که در حال نواختن یکی از بهترین قطعات نوشته شده برای ویلون، است، گوش فرا دهیم ،چه چیز های دیگری را داریم از دست میدهیم؟

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 13 خرداد1388ساعت 17:25  توسط امين   | 
مردي  نزد مرد عتیقه‌فروش خسیسی کار می کرد. بعد از مدتي بینشان شکراب می‌شود و در روز آخر با ورود مرد خسیس به مغازه، او با عجله در کیفش را می‌بندد و با لبخندی پیروزمندانه خارج می‌شود. مرد طماع هزاران بار تمام اشیای مغازه را چک می‌کند و از کاراگاهان خصوصی هم استفاده می‌کند تا ببیند از او چه دزدیده شده. او مطمئن بود شک درستی برده، پس آن عجله در بستن در کیف و آن لبخند برای چه بود؟ در نهایت او با شک و ظن می‌میرد. پیشخدمت در جواب مردان باشگاه که بالاخره از آن مرد عتیقه‌فروش چه می‌توانست دزدیده باشد، بسادگی لبخند زد و گفت: “من اعتماد او را دزدیدم
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 20 فروردین1388ساعت 19:32  توسط امين   | 
 

                    

دو روز مانده به پایان جهان، تازه فهمید كه هیچ زندگی نكرده است. تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود. پریشان شد و آشفته و عصبانی، نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد .

داد زد و بد و بیراه گفت. خدا سکوت کرد. جیغ کشید و جار و جنجال به راه انداخت. خدا سکوت کرد. آسمان و زمین را به هم ریخت. خدا سکوت کرد. به پرو پای فرشته ها و انسان پیچید. خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت. خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد. خدا سکوتش را شکست و گفت: "عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی."

تنها یک روز دیگر باقی است. بیا و حداقل این یک روز را زندگی کن. لابه لای هق هقش گفت: اما با یک روز؟ چه کار می توان کرد؟ خدا گفت: آنکس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی که هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نمی یابد، هزارسال هم بکارش نمی آید.

و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: حالا برو و زندگی کن. او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گوی دستانش می درخشید. اما می ترسید حرکت کند، می ترسید راه برود، می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد. قدری ایستاد. بعد با خودش گفت: وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این یک روز چه فایده ایی دارد؟

بگذار این مشت زندگی را مصرف کنم. آنوقت شروع به دویدن کرد. زندگی را به سرو رویش پاشید. زندگی را نوشید و زندگی را بویید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا برود. می تواند بال بزند. او در آن یک روز، آسمان خراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی هم بدست نیاورد، اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید، روی چمن خوابید، کفش دوزکی را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آن ها که او را نمی شناختند سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند و بقولی چشم دیدن او را نداشتند از ته دل دعا کرد.

او در همان یک روز با دنیا و هر آنچه در آن است آشتی کرد و خندید و سبک شد. لذت برد و شرمسار شد و بخشید و عاشق شد و عبور کرد و تمام شد او در همان یک روز زندگی کرد و فرشته ها در تقویم خدا نوشتند : "امروز او درگذشت، کسی که هزار سال زیسته بود!"

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 29 بهمن1387ساعت 15:18  توسط امين   | 

یک برنامه‌نویس و یک مهندس در یک مسافرت طولانى هوائى کنار یکدیگر در هواپیما نشسته بودند.  

برنامه‌نویس رو به مهندس کرد و گفت: مایلى با همدیگر بازى کنیم؟ مهندس که می‌خواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رویش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشید. برنامه‌نویس دوباره گفت: بازى سرگرم‌کننده‌اى است. من از شما یک سوال می‌پرسم و اگر شما جوابش را نمی‌دانستید ۵ دلار به من بدهید. بعد شما از من یک سوال می‌کنید و اگر من جوابش را نمی‌دانستم من ۵ دلار به شما می‌دهم.
مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهایش را روى هم گذاشت تا خوابش ببرد. این بار، برنامه‌نویس پیشنهاد دیگرى داد. گفت: خوب، اگر شما سوال مرا جواب ندادید ۵ دلار بدهید ولى اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم ٥٠ دلار به شما می‌دهم. این پیشنهاد چرت مهندس را پاره کرد و رضایت داد که با برنامه‌نویس بازى کند.

برنامه‌نویس نخستین سوال را مطرح کرد: «فاصله زمین تا ماه چقدر است؟» مهندس بدون اینکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نویس داد. حالا نوبت خودش بود. مهندس گفت: «آن چیست که وقتى از تپه بالا می‌رود ۳ پا دارد و وقتى پائین می‌آید ۴ پا؟» برنامه‌نویس نگاه تعجب آمیزى کرد و سپس به سراغ کامپیوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه از طریق مودم بیسیم کامپیوترش به اینترنت وصل شد و اطلاعات موجود در کتابخانه کنگره آمریکا را هم جستجو کرد. باز هم چیز بدرد بخورى پیدا نکرد. سپس براى تمام همکارانش پست الکترونیک فرستاد و سوال را با آنها در میان گذاشت و با یکى دو نفر هم گپ (chat) زد ولى آنها هم نتوانستند کمکى کنند.

بالاخره بعد از ۳ ساعت، مهندس را از خواب بیدار کرد و ٥٠ دلار به او داد. مهندس مودبانه ٥٠ دلار را گرفت و رویش را برگرداند تا دوباره بخوابد. برنامه‌نویس بعد از کمى مکث، او را تکان داد و گفت: «خوب، جواب سوالت چه بود؟» مهندس دوباره بدون اینکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نویس داد و رویش را برگرداند و خوابید ...

از وبلاگ جغد

 |+| نوشته شده در  جمعه 15 آذر1387ساعت 19:6  توسط امين   | 

مدیر به منشی میگه برای یه هفته باید بریم مسافرت کارهات رو روبراه کن.
منشی زنگ میزنه به شوهرش میگه: من باید با رئیسم برم سفر کاری, کارهات رو روبراه کن.
شوهره زنگ میزنه به دوست دخترش, میگه: زنم یه هفته میره مأموریت کارهات رو روبراه کن.
معشوقه هم که تدریس خصوصی می کرده به شاگرد کوچولوش زنگ میزنه می گه: من تمام هفته مشغولم نمیتونم بیام

پسره زنگ میزه به باباش می گه: معلمم یه هفته کامل نمیاد, بیا هر روز بزنیم بیرون و هوایی عوض کنیم.
باباهه که اتفاقاً همون مدیر شرکت هست به منشی زنگ میزنه می گه مسافرت رو لغو کن من با پسرم سرم گرمه.
منشی زنگ میزنه به شوهرش و می گه: مآموریت کنسل شد من دارم میام خونه.
شوهر زنگ میزنه به معشوقه اش می گه: زنم مسافرتش لغو شد نیا که متأسفانه نمی تونم ببینمت.
معشوقه زنگ میزنه به شاگردش می گه: کارم عقب افتاد و این هفته بیکارم، پس دارم میام که بریم سر درس و مشق

پسر زنگ میزنه به باباش و میگه: راحت باش برو مسافرت, معلمم برنامه اش عوض شد و میاد.
مدیر هم دوباره گوشی رو ور میداره و زنگ میزنه به منشی و میگه برنامه عوض شد، حاضر شو که بریم مسافرت.       

  از وبلاگ جغد

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 14 آبان1387ساعت 13:35  توسط امين   | 
اديسون (۱۹۳۱-۱۸۴۷)در سنین پیری پس از کشف چراغ برق یکی از ثروتمندان آمریکا به شمار می رفت و درآمد سرشارش را تمام و کمال در آزمایشگاه مجهزش که ساختمان بزرگی بود هزینه می  کرد. این آزمایشگاه بزرگترین عشق پیرمرد بود. هر روز اختراعی جدید در آن شکل می گرفت تا آماده بهینه سازی و ورود به بازار شود. در همین روزها بود که نیمه های شب از اداره آتش نشانی به پسر ادیسون اطلاع دادند، آزمایشگاه پدرش در آتش می سوزد و حقیقتاً کاری از دست کسی بر نمی آید و تمام تلاش مأموران فقط جلو گیری از گسترش آتش به سایر ساختمانها است. آنها تقاضا داشتند که موضوع به نحو قابل قبولی به اطلاع پیرمرد رسانده شود. پسر با خود اندیشید که احتمالاً پیرمرد با شنیدن این خبر سکته می کند و لذا از بیدار کردن پیرمرد منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با تعجب دید که پیر مرد در مقابل ساختمان آزمایشگاه روی یک صندلی نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره می کند.

پسر تصمیم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او می اندیشید که پدر در بدترین شرایط عمرش به سر میبرد ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را دید و با صدای بلند و سرشار از شادی گفت:

پسر تو اینجایی می بینی چقدر زیباست!  رنگ آمیزی شعله ها را می بینی؟ حیرت آور است! 

من فکر می کنم که آن شعله های بنفش به علت سوختن گوگرد در کنار فسفر به وجود آمده است!

وای ! خدای من، خیلی زیباست!  کاش مادرت هم اینجا بود و این منظره زیبا را می دید. 

کمتر کسی در طول عمرش امکان دیدن چنین منظره زیبایی را خواهد داشت. نظر تو چیه پسرم؟

پسر حیران و گیج جواب داد: پدر تمام زندگیت در آتش می سوزد و تو از زیبایی رنگ شعله ها صحبت می کنی؟ چطـور می توانی؟ من تمام بدنم می لرزد و تو خونسرد نشسته ای؟

پدر گفت: پسرم از دست من و تو که کاری بر نمی آید. مأمورین هم که تمام تلاششان را می کنند.  در این لحظه بهترین کار لذت بردن از منظره ایست که دیگر تکرار نخواهد شد.

در مورد آزمایشگاه و باز سازی یا نو سازی آن فردا فکر می کنیم. الان موقع این کار نیست.

به شعله های زیبا نگاه کن که دیگر چنین امکانی را نخواهی داشت! 

توماس آلوا ادیسون سال بعد مجدداً در آزمایشگاه جدیدش مشغول کار بود و همان سال یکی از بزرگترین اختراعات بشریت یعنی ضبط صدا را تقدیم جهانیان نمود. او گرامافون را درست یک سال پس از آن واقعه اختراع نمود.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 21 مهر1387ساعت 15:28  توسط امين   | 
 انسان‌ها را همانند موجودات دريايي مي‌توان به 3 طبقه تقسيم كرد: ماهي‌هاي كپور، كوسه‌ها و دلفين‌ها

دسته اول: ماهي‌هاي كپور هستند كه هميشه ماهي‌هاي قرباني‌اند‌ زيرا پيوسته توسط ديگر ماهي‌ها خورده مي‌شوند. در حيات اجتماعي بشر، برخي از انسان‌ها نيز چنين‌ هستند؛ يعني برخي از انسان‌ها در زندگي خود نقش ماهي كپور را بازي مي‌كنند. آنها كم و بيش و برحسب مورد، قرباني اين يا آن چيز، اين يا آن مسئله، اين يا آن  شخص مي‌شوند و حتي ممكن است قرباني روابط غلط و تفكرات منفي خود شوند.

دسته دوم: كوسه ماهي‌ها هستند كه روش (برنده – بازنده) را به كار مي‌گيرند. براي اينكه من برنده شوم‌ تو بايد بازنده باشي و اين كار بايد بدون هيچ تمايز و تفاوتي انجام گيرد. براي كوسه‌ماهي، هر نوع ماهي، دشمن به حساب مي‌آيد. هر ماهي يك وعده غذايي بالقوه است. شايد ما نيز اين نقش را بازي كرده باشيم ‌يا حداقل در زندگي حرفه‌اي يا شخصي خود با كوسه‌هايي برخورد كرده باشيم.

دنياي سازمان‌ها و دنيايي كه ما در آن كار مي‌كنيم از ديرباز دنياي كوسه‌ها تلقي مي‌شود كه گاه صحبت از كاركناني مي‌شود كه براي رسيدن به مقام‌هاي بالا يكديگر را مي‌درند. در دنياي پررقابت امروز، حتي سازمان‌ها گاهي اوقات به طور موذيانه به سازمان‌هاي ديگر حمله مي‌كنند. به طور خلاصه انسان‌هايي را مي‌توان يافت كه كم و بيش در حال رقابت دائمي از نوع برنده- بازنده هستند.

دسته سوم: نوع ديگري از حيوانات دريايي دلفين‌ها هستند. اين پستاندار آبزي بزرگ
به طور طبيعي بازيگوش و داراي روحيه همكاري است و در ارتباطات خود شيوه برنده- برنده را برگزيده است.

دلفين در دنيايي از وفور نعمت زندگي مي‌كند. او هيچ كمبودي ندارد و مي‌خواهد كه همه چيز را با همگان تقسيم كند. اگر يك دلفين زخمي شود، 4دلفين ديگر او را همراهي مي‌كنند تا خود را به گروه برساند. داستان‌هاي زيادي نيز وجود دارد كه در آنها دلفين‌ها جان انسان‌ها را نجات داده‌اند. پژوهش‌هاي انجام شده در سان‌ديه‌گو  نشان داده‌است كه دلفين‌ها علاوه بر داشتن روحيه همكاري بسيار باهوش‌ هستند. حتي برخي از پژوهشگران آنها را باهوش‌ترين موجودات روي زمين دانسته‌اند.

يك داستان:

در سان‌ديه‌گو  پژوهشگران 95 كوسه و 5 دلفين را به مدت يك هفته در يك استخر بزرگ رها كرده و به مطالعه حالات رفتاري آنها پرداختند. ابتدا كوسه‌ها به يكديگر حمله كردند و در اين تهاجم تعداد زيادي از آنها نابود شدند، سپس به دلفين‌ها حمله‌ور شدند.

دلفين‌ها فقط مي‌خواستند با آنها بازي كنند ولي كوسه‌ها بي‌وقفه به آنها حمله مي‌كردند. سرانجام دلفين‌ها به آرامي كوسه‌ها را محاصره كرده و هنگامي كه يكي از كوسه‌ها حمله مي‌كرد آنها به ستون فقرات پشت  يا دنده‌هايش مي‌كوبيدند و آنها را مي‌شكستند. به اين ترتيب كوسه‌ها يكي بعد از ديگري كشته مي‌شدند. پس از يك هفته 95 كوسه مرده و 5 دلفين زنده در حالي كه با هم زندگي مي‌كردند در استخر ديده شدند.

ارتباط هدايت شده در جهت راه‌حل‌ها، تمايزهاي پرباري را براي روشن كردن زندگي حرفه‌اي و ‌شخصي ارائه مي‌دهد. كوسه تمايزي انجام نمي‌دهد. در دنياي او براي برنده شدن‌ديگران يا بايد بميرند و يا ببازند. ولي دلفين‌ها بسيار انعطاف‌پذيرند زيرا در دنيايي سرشار از تشخيص‌هاي پربار زندگي مي‌كنند.

بياييد يكبار ديگر ماجراي استخر سان‌ديه‌گو را مرور كنيم. وقتي يك كوسه با يك دلفين روبه‌رو مي‌شود چه اتفاقي مي‌افتد؟ كوسه حمله مي‌كند چون روش ارتباطي او برنده- بازنده است‌ ولي دلفين با انعطاف‌پذيري خاص خود فرار مي‌كند و مي‌گويد من در دنيايي سرشار از ثروت و وفور نعمت زندگي مي‌كنم. در دريا براي همه به اندازه كافي غذا هست پس بيا با هم بازي و همكاري كنيم. كوسه دوباره حمله مي‌كند و دلفين فرار مي‌كند. كوسه توانايي دروني لازم را براي خارج شدن از تنگ‌نظري  ندارد، بنابراين مجددا حمله مي‌كند.

دلفين كه مي‌بيند ديگر چاره‌اي ندارد مي‌گويد: من آنقدر انعطاف‌پذيري دارم كه در موقع مناسب به يك كوسه تبديل شو‌م پس حالا آماده رويارويي باش.اگر به طور تصادفي، كوسه آنقدر هوش داشته باشد كه بفهمد حريف دلفين نمي‌شود و بخواهد در بازي و همكاري با او شركت كند، دلفين به راحتي او را مي‌بخشد و طوري با او رفتار مي‌كند كه انگار يك دلفين است.

منبع:همشهري

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 29 خرداد1387ساعت 17:0  توسط امين   | 
                                 

«شازده کوچولو» را آنتوان دو سنت اگزوپري به سال 1943 در امريکا نوشته و همان جا منتشر کرده بود. در آن زمان، در بحبوحه جنگ جهاني دوم، کشور فرانسه تحت تسلط آلمان بود و فرانسويان از تنگي آذوقه و سوخت رنج مي کشيدند. سنت اگزوپري در تقديم نامه کتاب به «لئون ورت» به اين شرايط اشاره مي کند. او مي نويسد؛ «از بچه ها پوزش مي خواهم که اين کتاب را به يکي از آدم بزرگ ها تقديم کرده ام، دليل خوبي براي اين کار دارم. اين آدم بزرگ بهترين دوست من در جهان است. دليل ديگري هم دارم، اين آدم بزرگ مي تواند همه چيز را، حتي کتاب هايي را که براي بچه هاست، بفهمد. دليل سومي هم دارم، اين آدم بزرگ ساکن فرانسه است و آنجا از گرسنگي و سرما رنج مي برد و نياز به دلجويي دارد.»

ادامه مطلب از روزنامه اعتماد

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 23 اردیبهشت1387ساعت 21:45  توسط امين   | 
1) ناتـوردشـت / جی دی سلينجر
2) كــــوری / ژوزه ساراماگو
3) بادبادك‌باز / خالد حسينی
4) شازده كوچولو / آنتوان دو سنت اگزوپری

ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه 16 اردیبهشت1387ساعت 16:26  توسط امين   | 
۱-ما همه تنهاييم. د‌‌ر د‌‌اد‌‌گاهي كه همه محكوميم چقد‌‌ر مسخره است كه يكد‌‌يگر را محاكمه كنيم. همه د‌‌سته‌جمعي بايد‌‌ كه اين قصور و گناه، اين مجرم بود‌‌ن و محكوميت را با خود‌‌ ببريم. ولي مرگ هركد‌‌ام از ما تنهايي است

ادامه مطلب...

۲-پوچي آگاهانه كامو

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 16 اردیبهشت1387ساعت 16:7  توسط امين   | 
«كاش آد‌‌م د‌‌ه‌ساله باشد‌‌، يك شال پشمي د‌‌ور گرد‌‌نش و يك پتوي پشمي د‌‌ور پاهايش پيچيد‌‌ه باشند‌‌ و او را به خورد‌‌ن چاي مرزنجوش ترغيب كنند‌‌. اجازه د‌‌اشته باشد‌‌ يك متكاي د‌‌يگر بخواهد‌‌ و بتواند‌‌ ناله كند‌‌: «مامان گلويم د‌‌رد‌‌ مي‌كند‌‌.»
د‌‌يگر زند‌‌گي نمي‌تواند‌‌ چيزي زيباتر از اين به انسان هد‌‌يه كند‌‌!»
ادامه مطلب...
 |+| نوشته شده در  یکشنبه 15 اردیبهشت1387ساعت 16:17  توسط امين   | 
نام داستاني است كه پيشنهاد مي كنم از اين جا بخونيد

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 15 اردیبهشت1387ساعت 15:49  توسط امين   | 

  

يکبار به مترسکی گفتم : لابد از ايستادن در اين دشت خلوت خسته شده ای

گفت : لذت ترساندن عميق و پايدار است، من از آن خسته نمي شوم

دمی انديشيدم و گفتم : درست است، چون که من هم مزه اين لذت را چشيده ام

گفت : فقط کسانی که تنشان از کاه پر شده باشد، اين لذت را ميشناسند

آنگاه من از پيش او رفتم، و نداتستم که منظورش ستايش از من بود يا خوار کردن من.

يک سال گذشت و در اين مدت مترسک فيلسوف شد

هنگامی که باز از کنار او مي گذشتم، ديدم دو کلاغ دارند زير کلاهش لانه مي سازند

(جبران خليل جبران)

 |+| نوشته شده در  شنبه 14 اردیبهشت1387ساعت 21:46  توسط امين   | 

در يك نظر نظرسنجي از مردم نقاط مختلف دنيا خواسته شد نظرشان را راجع به راه حل کمبود غذا در سایر کشورها صادقانه بیان کنید؟
اين سوال جواب مشخصي نيافت چرا كه :
 در آفریقا کسی نمی دانست غذا یعنی چه؟
در آسیا کسی نمی دانست نظر یعنی چه؟
در اروپای شرقی کسی نمی دانست صادقانه یعنی چه؟
در اروپای غربی کسی نمی دانست کمبود یعنی چه؟
در آمریکا کسی نمی دانست سایر کشورها یعنی چه؟؟

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 11 اردیبهشت1387ساعت 10:58  توسط امين   | 
                       Walking with the birds

پسرك‌ بي‌آن‌ كه‌ بداند چرا، سنگ‌ در تيركمان‌ كوچكش‌ گذاشت‌ و بي‌آن‌ كه‌ بداند چرا، گنجشك‌ كوچكي‌ را نشانه‌ رفت. پرنده‌ افتاد، بال‌هايش‌ شكست‌ و تنش‌ خوني‌ شد. پرنده‌ مي‌دانست‌ كه‌ خواهد مرد اما پيش‌ از مردنش‌ مروت‌ كرد و رازي‌ را به‌ پسرك‌ گفت: تا ديگر هرگز هيچ‌ چيزي‌ را نيازارد.
پسرك‌ پرنده‌ را در دست‌هايش‌ گرفته‌ بود تا شكار تازه‌ خود را تماشا كند. اما پرنده‌ شكار نبود. پرنده‌ پيام‌ بود. پس‌ چشم‌ در چشم‌ پسرك‌ دوخت‌ و گفت: كاش‌ مي‌دانستي‌ كه‌ زنجير بلندي‌ است‌ زندگي، كه‌ يك‌ حلقه‌اش‌ درخت‌ است‌ و يك‌ حلقه‌اش‌ پرنده. يك‌ حلقه‌اش‌ انسان‌ و يك‌ حلقه‌ سنگ‌ريزه. حلقه‌اي‌ ماه‌ و حلقه‌اي‌ خورشيد.
و هر حلقه‌ در دل‌ حلقه‌اي‌ ديگر است. و هر حلقه‌ پاره‌اي‌ از زنجير؛ و كيست‌ كه‌ در اين‌ حلقه‌ نباشد و چيست‌ كه‌ در اين‌ زنجير نگنجد؟!
و واي‌ اگر شاخه‌اي‌ را بشكني، خورشيد خواهد گريست. واي‌ اگر سنگ‌ريزه‌اي‌ را نديده‌ بگيري، ماه‌ تب‌ خواهد كرد. واي‌ اگر پرنده‌اي‌ را بيازاري، انساني‌ خواهد مرد.
زيرا هر حلقه‌ را كه‌ بشكني، زنجير را گسسته‌اي. و تو امروز زنجير خداوند را پاره‌ كردي.
پرنده‌ اين‌ را گفت‌ و جان‌ داد.
و پسرك‌ آن‌قدر گريست‌ تا عارف‌ شد

نوشته اي ازعرفان نظر آهاري

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 11 اردیبهشت1387ساعت 10:10  توسط امين   | 
كانت در زندگي نظمي استثنايي داشت. او هر كارش را در ساعتي مخصوص به خود انجام مي‌داد و ذره‌اي از آن تخلف نمي‌كرد. بين مردم شهرش اين جمله رايج بود كه: مي‌توانيد ساعت‌تان را با كارهاي كانت تنظيم كنيد. او هيچ‌گاه ازدواج نكرد و به مسافرتي هم نرفت. وظايفش به عنوان مدرس دانشگاه ايجاب مي‌كرد كه همه بخش‌هاي فلسفه را درس دهد و سال‌هاي متمادي توان فكري خود را مصروف تدريس، انتشار كتاب‌هاي مختلف و مقالات كرد.
                            
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 4 اردیبهشت1387ساعت 21:55  توسط امين   | 

        ۱- چقدر زیباست که پوچی را احساس کنیم و هنوز پر از شور زندگی باشیم

         How nice—to feel nothing, and still get full credit for being alive  

۲-برخي حقايق لاينفك را بپذيريد: قيمتها صعود مي كنند، سياست مداران كلك ميزنند، شما هم پير ميشويد. و آن گاه كه شديد، در تخيلاتتان به ياد ميآوريد كه وقتي جوان بوديد قيمتها مناسب بودند، سياستمداران شريف بودند، و بچه ها به بزرگترهايشان احترام ميگذاشتند

                    


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه 1 اردیبهشت1387ساعت 20:51  توسط امين   | 
چند وقتی بود در بخش مراقبت های ویژه یک بیمارستان معروف ، بیماران یک تخت بخصوص در حدود ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه جان می سپردند و این موضوع ربطی به نوع بیماری و شدت وضعف مرض آنان نداشت.

این مسئله باعث شگفتی پزشکان آن بخش شده بود به طوری که بعضی آن را با مسائل ماورای طبیعی و بعضی دیگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد دیگر در ارتباط می دانستند.کسی قادر به حل این مسئله نبود که چرا بیمار آن تخت درست در ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه می میرد.به همین دلیل گروهی از پزشکان متخصص بین المللی برای بررسی موضوع تشکیل جلسه دادند و پس از ساعت ها بحث و تبادل نظر بالاخره تصمیم بر این شد که در اولین یکشنبه ماه ، چند دقیقه قبل از ساعت ۱۱ در محل مذکور برای مشاهده این پدیده عجیب و غریب حاضر شوند.در محل و ساعت موعود ، بعضی صلیب کوچکی در دست گرفته و در حال دعا بودند، بعضی دوربین فیلمبرداری با خود آورده و ...

دو دقیقه به ساعت ۱۱ مانده بود که  نظافتچی پاره وقت روزهای یکشنبه وارد اتاق شد. دوشاخه برق دستگاه حفظ حیات را از پریز برق درآورد و دوشاخه جاروبرقی خود را به پریز زد و مشغول کار شد .

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 25 فروردین1387ساعت 14:55  توسط امين   | 

عرفان نظر آهاري» متولد 1353 در تهران و كارشناس ادبيات انگليسي و كارشناس ارشد ادبيات فارسي است. كتاب‌هاي او تاكنون جوايز بسياري از جمله كتاب سال جمهوري اسلامي، جايزه ادبي پروين اعتصامي و جايزه جشنواره آموزش رشد را از آن خود كرده است.

از آثار اين نويسنده توانا مي توان به«نامه‌هاي خط خطي»، «ليلي نام تمام دختران زمين است»، «پيامبري از كنار خانه ما رد شد»، «در سينه‌ات نهنگي مي‌آيد» و «جوانمرد، نام ديگر تو»و...اشاره كرد.

پيشنهاد ميكنم كتاب «جوانمرد، نام ديگر تو» را مطالعه كنيد.من كه خوشم اومد.

آنچه در زير مي آيد داستاني از وب سايت شخصي ايشان به  اين آدرس مي باشد.حتما از اين سايت ديدن كنيد.

انسان زميني شد، فرشته‌ها گريستند


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه 19 فروردین1387ساعت 18:11  توسط امين   | 

روزی زیبایی و زشتی در ساحل دریا به هم رسیدند زشتي به زيبايي گفت: بیا در دریا شنا کنیم.

برهنه شدند­ و در آب شنا کردند ، زمانی گذشت و زشتی به ساحل برگشت و جامه های زیبایی را پوشید و رفت.
زیبايي نیز از دریا بیرون آمد و تن پوشش را نیافت. از برهنگی شرم کرد و به ناچار لباس زشتی را پوشید و به راه خود رفت.
تا این زمان نیز مردان و زنان این دو را با هم اشتباه می گیرند. اما اندک افرادی هم هستند که چهره زیبایی را می بینند و فارغ از جامه هایی که بر تن دارد او را می شناسند و برخی نیز زشتی را می شناسند و لباس هایش او را از چشم های اینان پنهان نمی دارد .

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 3 دی1386ساعت 18:29  توسط امين   | 

شرکت مایکروسافت آبدارچی استخدام می کرد. مردی که متقاضی این شغل بود به آنجا مراجعه کرد. رئیس کارگزینی با او مصاحبه کرد و بعنوان نمونه کار از او خواست زمین را تمیز کند.

سپس به او گفت: «شما استخدام شدید، آدرس ایمیلتون رو بدید تا فرمهای مربوطه را برایتان بفرستم تا پر کنید و همین‌طور تاریخی که باید کار را شروع کنید بهتان اطلاع بدهم.»
مرد جواب داد: «اما من کامپیوتر ندارم، ایمیل هم ندارم!»
رئیس کارگزینی گفت: «متأسفم. اگه ایمیل ندارید، یعنی شما وجود خارجی ندارید و کسی که وجود خارجی ندارد، شغل هم نمی‌تواند داشته باشد.»
مرد در کمال نومیدی آنجا را ترک کرد. نمی‌دانست با تنها 10 دلاری که در جیبش داشت چه کار کند. تصمیم گرفت به سوپرمارکتی برود و یک صندوق 10 کیلویی گوجه‌فرنگی بخرد.

بعد خانه به خانه گشت و گوجه‌فرنگی‌ها را فروخت. در کمتر از دو ساعت، توانست سرمایه‌اش رو دو برابر کند. این عمل را سه بار تکرار کرد و با 60 دلار به خانه برگشت. مرد فهمید می‌تواند به این طریق زندگی‌اش را بگذراند و شروع کرد به این که هر روز زودتر از خانه برود و دیرتر بازگردد. در نتیجه پولش هر روز دو یا سه برابر می‌شد. به زودی یک گاری خرید، بعد یک کامیون، و به زودی ناوگان خودش را در خط ترانزیت (پخش محصولات) بر پا کرد.
5 سال بعد، مرد دیگر یکی از بزرگترین خرده‌فروشان امریکا بود.

او شروع کرد تا برای آینده‌ خانواده ا‌ش برنامه‌ربزی کند و تصمیم گرفت بیمه‌ عمر بگیرد. به یک نمایندگی بیمه زنگ زد و سرویسی را انتخاب کرد. وقتی صحبت‌شان به نتیجه رسید، نماینده بیمه از آدرس ایمیل مرد پرسید. مرد جواب داد: «من ایمیل ندارم.»
نماینده‌ بیمه با کنجکاوی پرسید: «شما ایمیل ندارید، ولی با این حال توانسته اید یک امپراتوری در شغل خودتان به وجود بیاورید. فکر کنید به کجاها می‌رسیدید اگر یک ایمیل هم داشتید؟»

مرد برای مدتی فکر کرد و گفت: «آره! احتمالاً می‌شدم یه آبدارچی در شرکت مایکروسافت.»

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 3 دی1386ساعت 17:56  توسط امين   | 
ژاکوب برنولی به معادله ای رسیده بود که نمی توانست حلش کند. نامه ای به لایبنیتس نوشت. گویا او نیز مدتها با معادله کلنجار رفت اما.... برنولی نامه ای به نیوتن نوشت و مساله را مطرح کرد. شب هنگام که نیوتن بعد از کار روزانه به خانه بر گشته بود، سوال را بسیار جالب یافت و معادله را ظرف چهار ساعت حل کرد (!!!!)و به برنولی نوشت که این جوابیست که در چهار ساعت حل شده است.

چنین بود که دانشمندی مانند ژاکوب برنولی در مورد نیوتن گفت: " من شیر را از سر پنجه هایش شناختم!"

"I recognize the lion by his paw."

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 19 آذر1386ساعت 21:34  توسط امين   | 
انيشتين فقط يكبار در طول  عمرش رانندگي كرد .او براي رفتن به سخنراني‌ها و تدريس در دانشگاه، از راننده مورد اطمينانش كمك مي‌‌گرفت. راننده وي نه تنها ماشين او را هدايت مي‌‌كرد، بلكه هميشه در طول سخنراني‌ها در ميان شنوندگان حضور داشت.انيشتين، سخنراني خود را انجام مي‌‌داد و بيشتر اوقات راننده‌اش، به‌طور دقيقي آنها را حفظ مي‌‌كرد. يك روز انيشتين در حالي كه در راه دانشگاه براي ايراد يك سخنراني بود، احساس خستگي مي‌‌كند.راننده‌اش پيشنهاد مي دهد كه آنها جايشان را عوض كنند و او جاي انيشتين سخنراني كند، سپس انيشتين به عنوان راننده او را به خانه بازگرداند. عدم شباهت آنها مسئله خاصي نبود. انيشتين تنها در يك دانشگاه استاد بود و در دانشگاهي كه وقتي براي سخنراني داشت، كسي او را نمي‌‌شناخت و طبعا نمي‌‌توانست او را از راننده اصلي تمييز دهد. او قبول كرد، اما كمي ترديد در مورد اين‌كه اگر پس از سخنراني سوالات سختي از راننده‌اش پرسيده شود، او چه پاسخي خواهد داد، در درونش داشت. به هر حال سخنراني به نحوي عالي انجام شد، ولي تصور انيشتين درست از آب درآمد. دانشجويان در پايان سخنراني انيشتين جعلي شروع به مطرح كردن سوالات خود كردند. در اين حين راننده باهوش گفت‌: «سوالات به‌قدري ساده هستند كه حتي راننده من نيز مي‌‌تواند به آنها پاسخ گويد.» سپس انيشتين از ميان حضار برخاست و به راحتي به سوالات پاسخ داد، به حدي كه باعث شگفتي حضار شد.

            

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 15 آذر1386ساعت 20:41  توسط امين   | 
         

دلبسته‌ي کفش‌هايش بود. کفش‌هايي که يادگار سال‌هاي نوجواني‌اش بودند. دلش نمي‌آمد دورشان بيندازد. هنوز همان‌ها را مي‌پوشيد.اما کفش‌ها تنگ بودند و پايش را مي‌زدند. قدم از قدم اگر بر مي‌داشت تاولي تازه نصيبش مي‌شد

مي نشست و مي گفت:زندگي بوي ملالت مي‌دهد و تکرار. مي‌نشست و مي‌گفت:خوشبختي تنها يک دروغ قديمي است.

 پارسايي از کنار او رد شد. پارسا پابرهنه بود و بي‌پاي افزار. او را که ديد لبخندي زد و گفت:خوشبختي دروغ نيست اما شايد تو خوشبخت نشوي زيرا خوشبختي خطر کردن است و زيباترين خطر از دست دادن.

تا تو به اين کفش هاي تنگ دل آويخته اي دنيا کوچک است و زندگي ملال آور .جرات کن و کفش تازه به پا کن. شجاع باش و باور کن که بزرگتر شده اي. اما او رو به پارسا کرد و به مسخره گفت:اگر راست مي‌گويي پس خودت چرا کفش تازه به پا نمي کني تا پا برهنه نباشي؟

پارسا فروتنانه خنديد و پاسخ داد :من مسافرم و تاوان هر سفرم پاي افزاري بود. هر بار که از سفر برگشتم پاي افزار پيشينم تنگ شده بود و هر بار دانستم که قدري بزرگتر شده ام. هزاران جاده را پيمودم و هزارها پاي افزار را دور انداختم تا فهميدم بزرگ شدن بهايي دارد که بايد آن را پرداخت.

حالا پا برهنگي پاي افزار من است زيرا هيچ پاي افزاري ديگر اندازه‌ي من نيست.

پارسا اين را گفت و رفت...

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 12 آذر1386ساعت 19:57  توسط امين   | 
                    

 اصل ماجرا از اين قراره که آقای  ۲۱Patrick Moberg  ساله ساکن بروکلین در شبی از شب های پاییزی که سوار برقطار در حال برگشت به خانه بوده است در یک حادثه(نه بابا قضیه دهقان فداکارو نمی خوام بگم)

عاشق می شود.وبعد هم طی اتفاقات نامعلومی موفق به مذاکره با این دختر خبر ساز نمی شود.

 اما از آنجا که آقای Patrick Moberg دستی در وب داشته به محض رسیدن به منزل دست به ابتکار بالا میزند و در جست وجوی دختر آرزوهایش بر میآیدو اصلا این سایت را به افتخار ایشان ثبت می کند.

حال تصور کنید بعد از جند ساعت ده ها ایمیل و تلفن به آقای Patrick Moberg می رسد که چی:

دختر مورد علاقه وی نیستند ولی شیوه عشق ورزیدن او وصداقتش قابل تحسین است وآن ها حاضرند جای آن دختر را برای او پر کنند.اما بالاخره  این دوست ما موفق می شود خانم مورد نظر را پیدا کرده و باقی ماجرا...

به این میگن خلاقیت عشق آقای Patrick Moberg

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 4 آذر1386ساعت 18:34  توسط امين   | 
كشاورز مثل هر روز، «غباز» (خيش گاو آهن) را برداشت و به سوي مزرعه حركت كرد. به مزرعه كه رسيد

 توشه ظهر را زير درختي گذاشت و با «غباز» به سمت راست مزرعه رفت. تا «غباز» را در زمين فرو كرد

 متوجه شيئي سخت شد. با دست شروع به كندن زمين كرد و ناگاه با ظرف قديمي برخورد كرد. آن را

بيرون آورد، ولي باورش نمي‌شد.

ظرف پر از سكه بود. سكه را كه نگاه كرد نام اسكندر روي آن حك شده بود. كشاورز براي نشان دادن

 حسن نيت خود نسبت به پادشاه خسروپرويز ظرف را نزد او برد. شاه فورا دستور داد تا مزرعه را بكنند و

 ظروف ديگر را از خاك بيرون بكشند. صد كوزه نقره و طلا كه مهر اسكندر بر آن حك شده بود، از خاك بيرون

 آمد. خسرو پرويز، اين گنجينه را كه يكي از عجايب هفت گانه كاخش بود، گرفت و يكي از كوزه ها را به

 كشاورز داد. گنج را در جايي از كاخ مخفي كرد و آن را «گنج گاو» ناميد

                           

 

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 14 آبان1386ساعت 14:42  توسط امين   | 
                                  

در سال ۱۲۶۴ قمری، نخستین برنامه‌ی دولت ایران برای واکسن زدن به فرمان امیرکبیر آغاز شد. در آن برنامه، کودکان و نوجوانانی ایرانی را آبله‌کوبی می‌کردند.

 اما چند روز پس از آغاز آبله‌کوبی به امیر کبیر خبردادند که مردم از روی ناآگاهی نمی‌خواهند واکسن بزنند. به‌ویژه که چند تن از فالگیرها و دعانویس‌ها در شهر شایعه کرده بودند که واکسن زدن باعث راه ‌یافتن جن به خون انسان می‌شود هنگامی که خبر رسید پنج نفر به علت ابتلا به بیماری آبله جان باخته‌اند، امیر بی‌درنگ فرمان داد هر کسی که حاضر نشود آبله بکوبد باید پنج تومان به صندوق دولت جریمه بپردازد. او تصور می کرد که با این فرمان همه مردم آبله می‌کوبند. اما نفوذ سخن دعانویس‌ها و نادانی مردم بیش از آن بود که فرمان امیر را بپذیرند. شماری که پول کافی داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبله‌کوبی سرباز زدند.

شماری دیگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان می‌شدند یا از شهر بیرون می‌رفتند روز بیست و هشتم ماه ربیع الاول به امیر اطلاع دادند که در همه‌ی شهر تهران و روستاهای پیرامون آن فقط سی‌صد و سی نفر آبله کوبیده‌اند. در همان روز، پاره دوزی را که فرزندش از بیماری آبله مرده بود، به نزد او آوردند.

 امیر به جسد کودک نگریست و آنگاه گفت: ما که برای نجات بچه‌هایتان آبله‌کوب فرستادیم. پیرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امیر، به من گفته بودند که اگر بچه را آبله بکوبیم جن زده می‌شود.

 امیر فریاد کشید: وای از جهل و نادانی، حال، گذشته از اینکه فرزندت را از دست داده‌ای باید پنج تومان هم جریمه بدهی.
پیرمرد با التماس گفت: باور کنید که هیچ ندارم. امیرکبیر دست در جیب خود کرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حکم برنمی‌گردد، این پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز .


چند دقیقه دیگر، بقالی را آوردند که فرزند او نیز از آبله مرده بود. این بار امیرکبیر دیگر نتوانست تحمل کند. روی صندلی نشست و با حالی زار شروع به گریستن کرد. در آن هنگام میرزا آقاخان وارد شد. او در کمتر زمانی امیرکبیر را در حال گریستن دیده بود.
علت را پرسید و ملازمان امیر گفتند که دو کودک شیرخوار پاره دوز و بقالی از بیماری آبله مرده‌اند.

میرزا آقاخان با شگفتی گفت: عجب، من تصور می‌کردم که میرزا احمدخان، پسر امیر، مرده است که او این چنین های‌های می‌گرید.
سپس، به امیر نزدیک شد و گفت: گریستن، آن هم به این گونه، برای دو بچه‌ی شیرخوار بقال و چقال در شأن شما نیست.

 امیر سر برداشت و با خشم به او نگریست، آنچنان که میرزا آقاخان از ترس بر خود لرزید. امیر اشک‌هایش را پاک کرد و گفت: خاموش باش. تا زمانی که ما سرپرستی این ملت را بر عهده داریم، مسئول مرگشان ما هستیم. میرزا آقاخان آهسته گفت: ولی اینان خود در اثر جهل آبله نکوبیده‌اند امیر با صدای رسا گفت: و مسئول جهلشان نیز ما هستیم.

 اگر ما در هر روستا و کوچه و خیابانی مدرسه بسازیم و کتابخانه ایجاد کنیم، دعانویس‌ها بساطشان را جمع می‌کنند. تمام ایرانی‌ها اولاد حقیقی من هستند و من از این می‌گریم که چرا این مردم باید این قدر جاهل باشند که در اثر نکوبیدن آبله بمیرند .

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 7 آبان1386ساعت 16:31  توسط امين   | 

مردى متوجه شد که گوش همسرش سنگين شده و شنوائيش کم شده است. به نظرش رسيد که همسرش بايد سمعک بگذارد ولى نمي دانست اين موضوع را چگونه با او در ميان بگذارد. بدين خاطر، نزد دکتر خانوادگىشان رفت و مشکل را با او در ميان گذاشت. دکتر گفت براى اين که بتوانى دقيق تر به من بگويى که ميزان ناشنوايى همسرت چقدر است آزمايش ساده اى وجود دارد. اين کار را انجام بده و جوابش را به من بگو:

ابتدا در فاصله ٤ مترى او بايست و با صداى معمولى مطلبى را به او بگو. اگر نشنيد همين کار را در فاصله ٣ مترى تکرار کن. بعد در ٢ مترى و به همين ترتيب تا بالاخره جواب دهد.

آن شب، همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهيه شام بود و خود او در اتاق تلويزيون نشسته بود. مرد به خودش گفت الان فاصله ما حدود ٤ متر است. بگذار امتحان کنم. سپس با صداى معمولى از همسرش پرسيد: عزيزم شام چى داريم؟ جوابى نشنيد. بعد بلند شد و يک متر جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و دوباره پرسيد: عزيزم شام چى داريم؟ باز هم پاسخى نيامد. باز هم جلوتر رفت و از وسط هال که تقريباً ٢ متر با آشپزخانه و همسرش فاصله داشت گفت: عزيزم شام چى داريم؟ باز هم جوابى نشنيد. باز هم جلوتر رفت و به در آشپزخانه رسيد. سوالش راتکرار کرد و باز هم جوابى نيامد. اين بار جلوتر رفت و درست از پشت سر همسرش گفت: عزيزم شام چى داريم؟

زنش گفت: مگه کرى؟ براى پنجمين بار میگم: خوراک مرغ!

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 24 مهر1386ساعت 17:21  توسط امين   | 
                   

يک زن که در يک بيمارستان به کار شستن ملافه مي پردازد بعد از بردن دو ميليون دلار در يک مسابقه بخت آزمايي به سر کار خود بازگشت.

به گزارش بي بي سي "جوان گيلبرت" مادر والبته مادر بزرگ 47 ساله زماني که در مرخصي استعلاجي به سر مي برد ، کارت بخت آزمايي اش برنده 2 ميليون دلار شد اما با اين حال بعد از پايان مرخصي استعلاجي به سر کار خود در بيمارستان حاضر شد ، تا به کارش که ساعتي 12 دلار برايش عايدي دارد بازگردد.
اين زن در گفتگويي به خبرنگاران گفت درست است که کاري که انجام دادم کمي عجيب به نظر مي آيد اما به هر شکل من 21 سال است که در رختشورخانه اين بيمارستان کار مي کنم واينجا بخشي از زندگي من است.
او افزود مي خواستم فقط به زندگي طبيعي خود بازگردم.               

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 30 خرداد1386ساعت 15:9  توسط امين   | 
مطالب قدیمی‌تر
 
  بالا