تبليغاتX
هر لحظه نخستین لحظه خلقت است
 
هر لحظه نخستین لحظه خلقت است
 
 
گاهي فکر کن که از تو چه مي ماند. کاري بکن
 

محمد مايلي‌كهن در بيانيه‌اي به صحبت‌هاي اخير امير قلعه نويي به شدت انتقاد كرد.

به گزارش خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، متن كامل بيانيه‌ي مايلي‌كهن به اين شرح است:

مردم عزيز، قهرمان و دوست داشتني ايران سربلند و هميشه جاويد

اين روزها پس از مسابقه‌ي شرافتمندانه‌اي كه تيم سايپا با جوانان برومند و شايسته‌اش در برابر رقيب قابل احترام خود انجام داد و به اذعان همه، تيم سايپا صرفا به ارايه‌ي يك بازي كاملا جوانمردانه و پاك پرداخت، اما متاسفانه چه به هنگام مسابقه (در ورزشگاه) و چه پس از آن، طي روزهاي اخير مورد هجوم ناجوانمردانه‌ترين الفاظ كه تنها از شعبان‌ بي‌مخ‌ها و نوچه‌هايشان برمي‌آمد، پرداخته و در صدد آن برآمدند تا ضعف‌هاي فني خود را به همه كس و همه چيز غير از خود نسبت داده و هر آنچه كه خود و نوچه‌هايشان لايق آن هستند با سياه‌نمايي هرچه تمام‌تر به اين و آن نسبت بدهند تا شايد بتوانند ضعف‌هاي فني خود را به گونه‌اي از چشم اين و آن پنهان داشته و لاپوشاني نمايند.

لذا به همين منظور به اين آقايان كوتوله و سياه‌كار (كل‌يوم) كه حتي فاقد مدرك تحصيلي براي گروهبان قندلي شدن بوده، اما لقب ژنرال را يدك مي‌كشند اعلام مي‌دارم تا از گل دقيقه‌ي‌ 90 سايپا و از درس و پيامي كه آن گل به بزرگي و پهناي ايران عزيز اسلامي‌مان به همراه خود داشت پند گرفته و هرچه سريع‌تر دست از نوچه بازي و نوچه‌پروري برداشته و از كارهاي ناصواب و عوام فريبي خودداري نمايند، بديهي است كه هيچ دستي برتر و بالاتر از دست خداوند عزوجل نبوده و اوست كه اگر بخواهد كسي را خوار نمايد خوار و اگر عزيز بدارد عزيز خواهد داشت و هيچ برگي بي‌اذن او بر زمين نخواهد افتاد.

اين مطالب شامل همه‌ي گنده‌ باقالي‌هايي كه به عنوان نوچه در كنار اين آدم كوتوله هستند نيز مي‌شود.


والسلام، محمدمايلي‌كهن

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 31 فروردین1388ساعت 16:39  توسط امين   | 
مردي  نزد مرد عتیقه‌فروش خسیسی کار می کرد. بعد از مدتي بینشان شکراب می‌شود و در روز آخر با ورود مرد خسیس به مغازه، او با عجله در کیفش را می‌بندد و با لبخندی پیروزمندانه خارج می‌شود. مرد طماع هزاران بار تمام اشیای مغازه را چک می‌کند و از کاراگاهان خصوصی هم استفاده می‌کند تا ببیند از او چه دزدیده شده. او مطمئن بود شک درستی برده، پس آن عجله در بستن در کیف و آن لبخند برای چه بود؟ در نهایت او با شک و ظن می‌میرد. پیشخدمت در جواب مردان باشگاه که بالاخره از آن مرد عتیقه‌فروش چه می‌توانست دزدیده باشد، بسادگی لبخند زد و گفت: “من اعتماد او را دزدیدم
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 20 فروردین1388ساعت 19:32  توسط امين   | 
 
  بالا