تبليغاتX
هر لحظه نخستین لحظه خلقت است
 
هر لحظه نخستین لحظه خلقت است
 
 
گاهي فکر کن که از تو چه مي ماند. کاري بکن
 
سلام شرك،خوبي؟چه خبر؟علي هاشمي اينجا كنارم نشسته،بهش گفتم اگه يه خاطره اي از شهرام(شرك) داري بگو اينجا بنويسيم بخندن ملت،عليم بلافاصله قهوه ايت كرد گفت من هيچ خاطره اي با شهرام ندارم اينم واسه اپديت امروز خوشت اومد؟
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 29 آبان1387ساعت 14:58  توسط امين   | 

خدايا جهان پادشايي تو راست

ز ما خدمت آيد، خدايي تو راست

تويي برترين دانش آموز پاك

ز دانش قلم رانده بر لوح خاك

تويي كافريدي ز يك قطره آب

گهر‌هاي روشن‌تر از آفتاب

جواهر تو بخشي دل سنگ را

تو در روي جوهر‌كشي رنگ را

 

 

چو فرخ بود روزي، از بامداد

همه مرد را نيكي آيد به ياد

بـه خـوبي نهد رسم بنـيادها

ز دولت به نيكي كند يادها

سر از كوي نيك‌اختري بر زند

به نيك اختري فال اختر زند

كسي كو در نيك‌نامي زند

در اين حلقه لاف غلامي زند،

به نيكي چنان پرورد نام خويش

كزو، نيك بايد سرانجام خويش

چه نيكو متاعي است كار آگهي

كزين نقد، عالم مبادا تهي

ز عالم كسي سر برآرد بلند،

كه در كار عالم بود هوشمند

به بازي نپيمايد ايـن راه را

نگه دارد از دزد، بنگاه را

 

 

جهان از پي شادي و دل‌خوشي است

نه از بهر بيداد و محنت‌كشي است

چو دي رفت و فردا نيامد پديد

به شادي يك امشب ببايد بريد

چنان به كه امشب تماشا كنيم

چو فردا شود فكر فردا كنيم

چه بايد كه بر خود ستم داشتن

همه ساله خود را به غم داشتن؟

دمي را كه سرمايه‌ي زندگي است

به تلخي سپردن فرخندگي است

 

 

سخن تا نپرسند لب بسته دار

گهر نشكني، تيشه آهسته دار

نپرسيده هر كو سخن ياد كرد

همه گفته‌ي خويش بر باد كرد

سخن گفتن، آن‌گه بود سودمند

كز آن گفتن آوازه گردد بلند

چو در خورد گوينده نايد جواب

سخن ياوه كردن نباشد صواب

دهان را به مسمار بر دوختن

به از گفتن و گفته را سوختن

 

 

به هنگام سختي مشو نااميد

كز ابر سيه، بارد آب سپيد

در چاره‌سازي به خود در مبند

كه بسيار تلخي بود سودمند

نفس به كز اميد ياري دهد

كه ايزد خود اميدواري دهد

ازين آتشين‌خانه‌ي سخت‌جوش

كسي جان برد، كو بود سخت كوش

                               نظامي گنجوي-شرف‌نامه

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 20 آبان1387ساعت 14:59  توسط امين   | 

گرچه وصالش نه به كوشش دهند               آن قدر ‌اي دل كه تواني بكوش

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 20 آبان1387ساعت 14:52  توسط امين   | 

مدیر به منشی میگه برای یه هفته باید بریم مسافرت کارهات رو روبراه کن.
منشی زنگ میزنه به شوهرش میگه: من باید با رئیسم برم سفر کاری, کارهات رو روبراه کن.
شوهره زنگ میزنه به دوست دخترش, میگه: زنم یه هفته میره مأموریت کارهات رو روبراه کن.
معشوقه هم که تدریس خصوصی می کرده به شاگرد کوچولوش زنگ میزنه می گه: من تمام هفته مشغولم نمیتونم بیام

پسره زنگ میزه به باباش می گه: معلمم یه هفته کامل نمیاد, بیا هر روز بزنیم بیرون و هوایی عوض کنیم.
باباهه که اتفاقاً همون مدیر شرکت هست به منشی زنگ میزنه می گه مسافرت رو لغو کن من با پسرم سرم گرمه.
منشی زنگ میزنه به شوهرش و می گه: مآموریت کنسل شد من دارم میام خونه.
شوهر زنگ میزنه به معشوقه اش می گه: زنم مسافرتش لغو شد نیا که متأسفانه نمی تونم ببینمت.
معشوقه زنگ میزنه به شاگردش می گه: کارم عقب افتاد و این هفته بیکارم، پس دارم میام که بریم سر درس و مشق

پسر زنگ میزنه به باباش و میگه: راحت باش برو مسافرت, معلمم برنامه اش عوض شد و میاد.
مدیر هم دوباره گوشی رو ور میداره و زنگ میزنه به منشی و میگه برنامه عوض شد، حاضر شو که بریم مسافرت.       

  از وبلاگ جغد

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 14 آبان1387ساعت 13:35  توسط امين   | 
نيمه هاي پاييز است،دوستي نظر داده است كه چون نظر نداشتي نظر دادم،نظر بدي نبود.

نيمه هاي پاييز است،دوستي اس داده بود كه به بهانه اي يادم افتاده است،خيلي خوشحال شدم

نيمه هاي پاييز است،دوستي اس ام اس داده بود كه چون ميدونم كسي بهت اس نميده بهت اس ام اس دادم!

اين بدترين اسي بود كه برام اومده تا حالا ،آخه تو از كجا ميدوني كسي به من اس نميده رواني

نيمه هاي پاييز است من هنوز دوستاني دارم،من دوستانم را دوست دارم.

نيمه هاي پاييز من همه را دوست دارم حتي خودم را!

 

 |+| نوشته شده در  شنبه 11 آبان1387ساعت 15:42  توسط امين   | 
 
  بالا