تبليغاتX
هر لحظه نخستین لحظه خلقت است
 
هر لحظه نخستین لحظه خلقت است
 
 
گاهي فکر کن که از تو چه مي ماند. کاري بکن
 
هر كار كردم كه تو يه روز دو تا شعر نذارم اينجا نشد،تقصير من چيه بريد از خود مولوي بپرسيد چرا اينقد قشنگ شعر ميگه

ای چشم و چراغ شهریاریشمعی که در آسمان نگنجدخورشید به پیش نور آن شمعوقت است که در وجود خاکیآخر چه شود کز آب حیوانتا لاله ستان عاشقان رابر پشت فلک نهند پا راانگور وجود باده گرددمخدومی شمس حق تبریز والله به خدا که آن تو داریاز گوشه سینه​ای برآرییک ذره شود ز شرمساریآن تخم که گفته​ای بکاریبر چهره زعفران بباریاز گلبن حق به خنده آریچون تو سرشان دمی بخاریچون پای بر او نهی فشاریلطفی که هزار نوبهاری

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 23 مهر1387ساعت 19:4  توسط امين   | 
بعضي وقتها يه شعر كه ميخوني كلي حال ميكني دوس داري اونو واسه بقيه هم بخوني شايد اونا هم لذت ببرن،اين شعر يكي از هموناس،اينقد اين شعر قشنگه كه آدم يه لحظه فكر ميكنه بال در آورده،چه شوري داره اين شعراي مولانا،همين شعرو بخونين از بيت دوم،سوم اصلا از همش نميشه گذشت،راستش بعضي وقتا تصميم ميگيرم هر بيت قشنگي كه خوندم بنويسم يه جايي اما از وقتي شعراي مولوي رو ميخونم كلا بيخيال اين قضيه شدم،چون بايد  تمام شعراشو كامل بنويسي.زنده باد مولانا،زنده باد انسان

عاشقا دو چشم بگشا چارجو در خود ببینعاشقا در خویش بنگر سخره مردم مشومن غلام آن گل بینا که فارغ باشد اودیده بگشا زین سپس با دیده مردم مروای خدا داده تو را چشم بصیرت از کرمچشم نرگس را مبند و چشم کرکس را مگیرعاشقان صورتی در صورتی افتاده​اندشاد باش ای عشقباز ذوالجلال سرمدیگر همی​خواهی که جبریلت شود بنده بروبادیه خون خوار اگر واقف شدی از کعبه​امای به نظاره بد و نیک کسان درماندهچون امانت​های حق را آسمان طاقت نداشت جوی آب و جوی خمر و جوی شیر و انگبینتا فلان گوید چنان و آن فلان گوید چنینکان فلانم خار خواند وان فلانم یاسمینکان فلانت گبر گوید وان فلانت مرد دینکز خمارش سجده آرد شهپر روح الامینچشم اول را مبند و چشم احول را مبینچون مگس کز شهد افتد در طغار دوغگینبا چنان پرها چه غم باشد تو را از آب و طینسجده​ای کن پیش آدم زود ای دیو لعینهر طرف گلشن نمودی هر طرف ماء معینچون بدین راضی شدی یارب تو را بادا معینشمس تبریزی چگونه گستریدش در زمین

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 23 مهر1387ساعت 18:51  توسط امين   | 
تلاش در به تسخير در اوردن زندگي شخصي ما چيزي است كه اين روزها شديدا رسانه ها دنبال ميكنند،از پخش سريال هاي دنباله دار گرفته تا انواع و اقسام آگهي ها و خبر ها زندگي را به طرز عجيبي از حالت عادي خارج مي سازد،در واقع اين ديگر ما نيستيم كه انتخاب ميكنيم چه بپوشيم،چه بخوريم و از همه بغرنج تر به چه فكر كنيم!و اين سخت آزاردهنده است،به طوري كه يك آن انسان تصور ميكند اين اوست كه پشت اين قاب شيشه اي گير افتاده است و آنها هستند كه بجاي ما زندگي ميكنند

Trapped in Channel 4

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 21 مهر1387ساعت 16:7  توسط امين   | 
داشتم فكر ميكردم توبه يكي از سخت ترين كاراييه كه شديدا آسون به نظر ميرسه،يعني وقتي ميخواي يه كاري برخلاف اون چيزي كه قبول داري انجام بدي فكر ميكني بعدا راحت ميتوني از خجالت خودت بياي بيرون ولي هر بار كه اشتباه ميكني،يك دنيا توبه كردن سخت تر ميشه.تازه به نظر من حتي وقتي توبه هم ميكني باز اثرش تو وجودت ميمونه مثه دستايي كه روغني شده باشه و بخواي فقط با آب پاكش كني،هر كارم بكني چربي دستاتو حس ميكني.البته فكر ميكنم بستگي به نوع توبه داره.

همينه كه ميگن:گناه نكردن آسانتر از توبه كردن است،واقعا همينه.

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 21 مهر1387ساعت 15:52  توسط امين   | 
اديسون (۱۹۳۱-۱۸۴۷)در سنین پیری پس از کشف چراغ برق یکی از ثروتمندان آمریکا به شمار می رفت و درآمد سرشارش را تمام و کمال در آزمایشگاه مجهزش که ساختمان بزرگی بود هزینه می  کرد. این آزمایشگاه بزرگترین عشق پیرمرد بود. هر روز اختراعی جدید در آن شکل می گرفت تا آماده بهینه سازی و ورود به بازار شود. در همین روزها بود که نیمه های شب از اداره آتش نشانی به پسر ادیسون اطلاع دادند، آزمایشگاه پدرش در آتش می سوزد و حقیقتاً کاری از دست کسی بر نمی آید و تمام تلاش مأموران فقط جلو گیری از گسترش آتش به سایر ساختمانها است. آنها تقاضا داشتند که موضوع به نحو قابل قبولی به اطلاع پیرمرد رسانده شود. پسر با خود اندیشید که احتمالاً پیرمرد با شنیدن این خبر سکته می کند و لذا از بیدار کردن پیرمرد منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با تعجب دید که پیر مرد در مقابل ساختمان آزمایشگاه روی یک صندلی نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره می کند.

پسر تصمیم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او می اندیشید که پدر در بدترین شرایط عمرش به سر میبرد ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را دید و با صدای بلند و سرشار از شادی گفت:

پسر تو اینجایی می بینی چقدر زیباست!  رنگ آمیزی شعله ها را می بینی؟ حیرت آور است! 

من فکر می کنم که آن شعله های بنفش به علت سوختن گوگرد در کنار فسفر به وجود آمده است!

وای ! خدای من، خیلی زیباست!  کاش مادرت هم اینجا بود و این منظره زیبا را می دید. 

کمتر کسی در طول عمرش امکان دیدن چنین منظره زیبایی را خواهد داشت. نظر تو چیه پسرم؟

پسر حیران و گیج جواب داد: پدر تمام زندگیت در آتش می سوزد و تو از زیبایی رنگ شعله ها صحبت می کنی؟ چطـور می توانی؟ من تمام بدنم می لرزد و تو خونسرد نشسته ای؟

پدر گفت: پسرم از دست من و تو که کاری بر نمی آید. مأمورین هم که تمام تلاششان را می کنند.  در این لحظه بهترین کار لذت بردن از منظره ایست که دیگر تکرار نخواهد شد.

در مورد آزمایشگاه و باز سازی یا نو سازی آن فردا فکر می کنیم. الان موقع این کار نیست.

به شعله های زیبا نگاه کن که دیگر چنین امکانی را نخواهی داشت! 

توماس آلوا ادیسون سال بعد مجدداً در آزمایشگاه جدیدش مشغول کار بود و همان سال یکی از بزرگترین اختراعات بشریت یعنی ضبط صدا را تقدیم جهانیان نمود. او گرامافون را درست یک سال پس از آن واقعه اختراع نمود.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 21 مهر1387ساعت 15:28  توسط امين   | 
نيوتن گفت:"حتما نيرو و قدرتي در زمين هست كه سيب را به طرف پايين مي‌كشد نيرويي كه هيچ‌كس نمي‌تواند آن را ببيند." و با صداي بلند فكر كرد و فكر كرد و سيب‌ها خنديدند و خنديدند و قاه‌قاه خنديدند! ... امّا، يك سيب بود كه روزها و روزها بعد، وقتي به اين ماجرا فكر مي‌كرد ديگر خنده‌اش نگرفت بلكه غم سنگيني تمام تُردي وجودش را پوشاند و تمام ذرّات اتمش را فرا گرفت و تب‌دارتر و سرخ‌تر و سرخ‌تر شد. چندان‌كه سيب‌هاي ديگر پچ‌پچ‌كنان در ميان خود، مي‌گفتند:"او چه‌اش است؟" و او عاشق بود و ديگر هرگز دوست نداشت خورده شود. مي‌خواست حتّا براي يك‌بار هم كه شده، نيوتن بيايد و باز هم با چشم ديگري به او نگاه كند

بخشي از كتاب "جناب سيب منتظر نيوتن بود" از نقي سليماني

جناب سيب منتظر نيوتن بود

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 17 مهر1387ساعت 9:46  توسط امين   | 
ای سراندازان همه در عشق تو پا کوفتهزیر این هفت آسیا هستی ما را خوش بکوبعاشقان با عاقلان اندرنیامیزد از آنکعاقلان از مور مرده درکشند از احتیاطمردم چشم از خیالت چون شود پی کوب عشقاز شکار تو به بیشه جان شیران خون شدهعشق چون خورشید دامن گستریده بر زمینلا چو لالایان زده بر عاشقانش دست ردحاجیان راه جان خسته نگردند از نشاطساربان این غزل گو تا ز بعد خستگی گوهر جان همچو موسی روی دریا کوفتهروشنایی کی فزاید سرمه ناکوفتهدرنیامیزد کسی ناکوفته با کوفتهعاشقان از لاابالی اژدها را کوفتهفرق​ها پیدا شود از کوفته تا کوفتهدر هوای قاف قربت پر عنقا کوفتهعاشقان چون اخترانش راه بالا کوفتهغیرت الا شده بر مغز لالا کوفتهاشترانشان زیر بار از راه اعضا کوفتهاشتران را مست بینی راه بطحا کوفته
 |+| نوشته شده در  سه شنبه 16 مهر1387ساعت 21:17  توسط امين  
 
  بالا