|
هر لحظه نخستین لحظه خلقت است
|
||
|
گاهي فکر کن که از تو چه مي ماند. کاري بکن |
لوگوهاي مناسبتي گوگل از روز مادر گرفته تا روز زمين و ليزر و ولنتاين، همه وهمه بهونه اي شدن تا گوگل از حالت يكنواخت بيرون بياد و بتونه متنوع باشه.در ضمن خيلي از مناسبتها رو ميشه از روي همين لوگوهاي قشنگ به ياد اورد. نكته جالب هم اينجاست كه لوگوي نوروز ۸۵ تا حالا به عنوان محبوب ترين لوگوي گوگل انتخاب شده.
چند تا از اين لوگوهاي قشنگو با هم مي بينيم:
نوروز۸۵:

روز ولنتاين:

روز مادر:

روز زمين:

به مناسبت روز مارتين لوتركينگ:

اين لوگوها همگي مربوط به همين اواخر ميشن براي مشاهده لوگوهاي ديگه گوگل از سال ۹۹ تا الان ميتونين يه سري به اينجا بزنين.
خبر قهرماني پرسپوليس با سرمربي گري قطبي حتي براي من كه طرفدار استقلال هستم هم خوشحال كننده بود.
مردی که در این مدت علی رغم همه مشکلات در پرسپولیس ماند و قهرمانی را درآخرين روز ليگ جشن گرفت.
قطبی واقعا دل شیر داشت.جالب اینجاست که قطبی اين برد را به پدر، مادر و همسرش تقدیم کرد او همچنین این قهرمانی را هدیه ای به جامعه فوتبال ایران دانست.انصافا آدم توی ورزش این مملکت به این اندازه با فرهنگ ندیده بودیم که دیدیم البته نباید از نقش محسن خلیلی در این فصل غافل شد و قطبی شاید بیش از همه مدیون این آقای گل رویایی باشد که فصل قبل دایی هر چه از مسئولان سایپا خواست که مانع رفتن خلیلی شوند به حرفش توجه نکردند و چوبش را هم خوردند.اما بیگمان قهرمان کردن تیمی با این همه حاشیه کار سختی بودكه قطبي خوب از عهده اش بر آمد.
انچه در زیر می اید نگاهی است کوتاه به زندگی او:
Garry Kasparov Playing Deep Blue
«گری ویناشتین» در آوریل 1963 در باکو از مادری ارمنی و پدری یهودی به دنیا آمد. «استاد بزرگ» در 1985 به عنوان جوانترین شرکتکننده تاریخ وارد مسابقات قهرمانی جهان شد. دارنده عنوان «قهرمان جهان» (World Champin) در نخستین روز بهار سال 2005 بازنشستگی خود را اعلام کرد. اما هنوز با 2851 امتیاز در صدر جدول استاد بزرگان جهانی ایستاده است.
تغييربه کاسپاروف
5 سالش بود که با تماشای بازی پدر و مادرش، شطرنج یاد گرفت. در 7 سالگی پدرش را از دست داد. در 8 سالگی وارد مدرسه شطرنج میخاییل بوتوینیک شد. ولادیمیر ماکوگنوف، «استاد بزرگ» شطرنج مربیاش شد. در 12 سالگی نام فامیل مادرش «کاسپاریان» را با کمی تغییر (کاسپاروف) روی خودش گذاشت. 1976 بود که با روش «دفاع کارو-کان» که استادش در آن تخصص داشت، قهرمان روسیه شد. این مقام سالهای بعد همچنان تکرار میشد.
1980 قهرمان مسابقات دورتموند شد.. در حالی که سال قبل وارد جدول ردهبندی «استاد بزرگی» جهانی شده بود. از سال 1985 تا سال 1993 قهرمان بلامنازع شطرنج جهان بود. تک تک حرکاتش را در نبردهایش با آناتولی کارپف و ... را در مدارس شطرنج درس میدهند. اوج این بازیها در سال 1984 بود که در چند بازی برای مشخص شدن قهرمان جهان، کارپف و کاسپارف در مقابل هم قرار گرفتند، مبارزهای که کارپف در طول آن 10 کیلو وزن کم کرد و سرانجام فاتح مسابقات شد، اما سال بعد کاسپاروف نشان داد که درسهای زیادی از آن بازیها گرفته. این بار او بود که برد و این عنوان را از کارپف گرفت و حربهاش این بود: «دفاع سیسیلی»
شنا در دریای عمیق
دیگر آدمها حریفش نبودند، رفت سراغ کامپیوترها، رقابت کاسپاروف با پیشرفتهترین ابرکامپیوتر زمان در سال 1996 ساخت IBM به اسم Deep Blue یک رقابت ساده شطرنج نبود، بلکه نماد آینده بشر در مواجه با هوش مصنوعی بود. چانگ ژنتان رئیس گروه تحقیقاتی که دیپ بلو را طراحی کرده بود گفت: «درسی که از رویارویی کاسپاروف و Deep Blue در مورد توانایی کامپیوتر در رقابت با قدرت تجزیه و تحلیل بشری میتوان آموخت، قابل تعمیم به مسائل پیچیدهایی نظیر مدلسازی اقتصادی و کنترل ترافیک هوایی است.»
ترکیب سختافزاری و نرمافزاری،Deep Blue را قادر ساخته بود که در هر ثانیه 100 میلیون حرکت مختلف بازی را پیشبینی و تحلیل کند. کاسپاروف قبل از برگزاری این رقابت گفته بود با توجه به قدرت مغزی بشر، بسیار دشوار خواهد بود که کامپیوتر بتواند بر تمام ابعاد آن غلبه کند. در حین هر دور بازی، طراحان برنامه مجاز نبودند پارامترهای آن را تغییر دهند، اما در عین حال در بین بازیها این امکان را داشتند تا تغییرات مورد نظر خود را انجام دهند تا کامپیوتر با استفاده از تاکتیک دیگری به نبرد با حریف برود. اما به رغم این تدابیر، کاسپاروف نقاط ضعف کامپیوتر را ارزیابی کرد و توانست علیرغم سرعت فوقالعاده کامپیوتر در حرکات خود، آن را مقهور خود کند.
اما یک سال بعد، دیپبلوی تقویت شده، هر ثانیه 200 میلیون حرکت مختلف بازی را پیشبینی و تحلیل میکرد و کاسپاروف همان آدم قبلی بود ... فردا سهام IBM، دو و نیم برابر شده بود و روزنامهها تیتر زدند: «انسان از ماشین باخت»
کاسپاروف در حال حاضر رییس حزب" روسیه دیگر" می باشد که از مخالفین سرسخت سیاست های پوتین است و سخت تحت فشار می باشد.
برای انتقال اعتبار از یک سیم کارت ایرانسل به سیم کارت دیگر ایرانسل :
تنها با ارسال یک پیام کوتاه ، مقدار اعتبار دلخواه خود را به سیم کارت ایرانسل دیگری انتقال دهید !
تصور کنید اعتبار سیم کارت اعتباریتان رو به پایان است و نیاز به شارژ سیم کارت دارید ، در حالی که دسترسی به کارت شارژ نیز ندارید .
در چنین مواقعی بهترین گزینه انتقال اعتبار دلخواه از سیم کارت دوستتان به سیم کارت شما است . کافی است با وی تماس بگیرید تا اعتبار دلخواه خود را برایتان ارسال کند …
برای این مظور کافی است ابتدا با سیم کارتی که قصد دارید تا از آن اعتبار بگیرید یک پیام کوتاه به صورت زیر و به شماره 1112 ارسال کنید
مبلغ مورد نظر به ریال: شماره سیم کارت مقصد
» به طور مثال فرض کنید قصد داریم تا از سیم کارتی به شماره فرضی 09351111111 به شماره 09352222222 ، مبلغ 1000 تومان اعتبار انتقال دهیم .
بدین منظور کافی است از سیم کارت اول یک پیام کوتاه به شماره 1112 ارسال کنید که در متن آن ابتدا شماره سیم کارت مقصد را نوشته و سپس علامت دو نقظه گذاشته و سپس مبلغ مورد نظر را به ریال وارد کنید .
یعنی :

پس از انجام عمل فوق و ارسال متن پیام به شماره 1112 ، به صورت اتوماتیک برای هر دو سیم کارت یک پیام کوتاه با مضمون انتقال موفقیت آمیز اعتبار ارسال خواهد شد .
لازم به ذکر است حداقل مبلغ برای انتقال اعتبار 100 تومان می باشد و بابت انتقال مبلغ 50 تومان کارمزد از سیم کارت مبداء کسر خواهد شد .
بعضي از دوستان لطف كردن شماره خودشونو گذاشتن جاي شماره مقصد و دارن كسب و كار اينترنتي مي كنن خسته نباشن
منبع:http://chortkeh.blogfa.com
| چون نيست ز هر چه هست جز باد بدست |
|
چون هست ز هر چه هست نقصان و شکست |
| انگار که هست هر چه در عالم نيست |
پندار که نيست هر چه در عالم هست |
«شازده کوچولو» را آنتوان دو سنت اگزوپري به سال 1943 در امريکا نوشته و همان جا منتشر کرده بود. در آن زمان، در بحبوحه جنگ جهاني دوم، کشور فرانسه تحت تسلط آلمان بود و فرانسويان از تنگي آذوقه و سوخت رنج مي کشيدند. سنت اگزوپري در تقديم نامه کتاب به «لئون ورت» به اين شرايط اشاره مي کند. او مي نويسد؛ «از بچه ها پوزش مي خواهم که اين کتاب را به يکي از آدم بزرگ ها تقديم کرده ام، دليل خوبي براي اين کار دارم. اين آدم بزرگ بهترين دوست من در جهان است. دليل ديگري هم دارم، اين آدم بزرگ مي تواند همه چيز را، حتي کتاب هايي را که براي بچه هاست، بفهمد. دليل سومي هم دارم، اين آدم بزرگ ساکن فرانسه است و آنجا از گرسنگي و سرما رنج مي برد و نياز به دلجويي دارد.»
متاسفانه بخشي از جامعه روشنفكري ما آدم هاي منفعل بي مصرف هستند. آدمهايي كه صبح تا شب يك گوشه نشسته اند، خوب حرف مي زنند ولي به هيچ دردي نميخورند...
ديگه حوصله امتحان اونم از نوع ميان ترم نداريم استادام انگار كه نمي خوان جلو همديگه كم بيارن همه همين هفته رو تعيين كردن طوري كه ۵ تا امتحان توي يه هفته داريم.اونم درست بعد از جشن فارغ التحصيلي. اولين امتحانو امروز خراب كردم.استاد عزيز كه انگار نمره رو وزن برگه ها مي ده با كلي برگه سفيد و يه منگنه همش داشت رو اعصابم راه مي رفت.اينم يه نوعشه ديگه. ترماي قبل شايد اين نوع امتحان راحت ترين امتحان بود اما ديگه انگار حوصله نمره گرفتنم ندارم.با ۲۱ واحد اين ترم آخري مشروط نشيم خيليه.شبا بيداري مي كشم،اما حوصله ندارم.خدا آخر و عاقبت همه مونو به خير كنه.
اما همه اينا دليل نمي شه كه اين جمله از خليل جبران رو از دست بديم:
ظاهر هر چيز بنا بر احساس ما تغيير می کند و به اين خاطر، سحر و زيبايی را در آن می بينيم ،
حال آنکه سحر و زيبايی، به واقع درون خود ماست.آنکه فرشتگان و شياطين را در زيبايی و زشتی زندگی
نمی بيند ، به يقين از دانش و آگاهی دور است و روحش نيز تهی از عشق و محبت
دروغ نه تنها آن است كه چيزي را كه راست نيست بگوييم، بلكه همچنين و بهويژه، آن است كه چيزي را راستتر از آنچه هست بگوييم. اين كاري است كه همهمان هر روز ميكنيم تا زندگي را ساده كنيم.
ادامه مطلب...

يکبار به مترسکی گفتم : لابد از ايستادن در اين دشت خلوت خسته شده ای
گفت : لذت ترساندن عميق و پايدار است، من از آن خسته نمي شوم
دمی انديشيدم و گفتم : درست است، چون که من هم مزه اين لذت را چشيده ام
گفت : فقط کسانی که تنشان از کاه پر شده باشد، اين لذت را ميشناسند
آنگاه من از پيش او رفتم، و نداتستم که منظورش ستايش از من بود يا خوار کردن من.
يک سال گذشت و در اين مدت مترسک فيلسوف شد
هنگامی که باز از کنار او مي گذشتم، ديدم دو کلاغ دارند زير کلاهش لانه مي سازند
(جبران خليل جبران)
|
در يك نظر نظرسنجي از مردم نقاط مختلف دنيا خواسته شد نظرشان را راجع به راه حل کمبود غذا در سایر کشورها صادقانه بیان کنید؟ | |
|
| |
پسرك بيآن كه بداند چرا، سنگ در تيركمان كوچكش گذاشت و بيآن كه بداند چرا، گنجشك كوچكي را نشانه رفت. پرنده افتاد، بالهايش شكست و تنش خوني شد. پرنده ميدانست كه خواهد مرد اما پيش از مردنش مروت كرد و رازي را به پسرك گفت: تا ديگر هرگز هيچ چيزي را نيازارد.
پسرك پرنده را در دستهايش گرفته بود تا شكار تازه خود را تماشا كند. اما پرنده شكار نبود. پرنده پيام بود. پس چشم در چشم پسرك دوخت و گفت: كاش ميدانستي كه زنجير بلندي است زندگي، كه يك حلقهاش درخت است و يك حلقهاش پرنده. يك حلقهاش انسان و يك حلقه سنگريزه. حلقهاي ماه و حلقهاي خورشيد.
و هر حلقه در دل حلقهاي ديگر است. و هر حلقه پارهاي از زنجير؛ و كيست كه در اين حلقه نباشد و چيست كه در اين زنجير نگنجد؟!
و واي اگر شاخهاي را بشكني، خورشيد خواهد گريست. واي اگر سنگريزهاي را نديده بگيري، ماه تب خواهد كرد. واي اگر پرندهاي را بيازاري، انساني خواهد مرد.
زيرا هر حلقه را كه بشكني، زنجير را گسستهاي. و تو امروز زنجير خداوند را پاره كردي.
پرنده اين را گفت و جان داد.
و پسرك آنقدر گريست تا عارف شد
نوشته اي ازعرفان نظر آهاري
۱۹ ارديبهشت جشن فارغ التحصيلي بچه هاي ورودي ۸۳ دانشكده نفت آبادان.سايت دانشكده را كه
مي بيني:
(دانشگاه صنعت نفت یك مركز علمی شناخته شده در سطح جهانی است و تاكنون چهرههای درخشانی را به صنایع نفتی جهان معرفی نموده است. متخصصین تربیت شده این دانشگاه نقشی اساسی در استقلال فنی كشور و ملی شدن صنعت نفت ایفا نمودهاند. این دانشگاه یكی از قدیمیترین دانشگاههای كشور است و با كادر علمی برجسته خود در زمینه موضوعات مورد بحث صنعت نفت نقش استثنائی را در كشور ایفا میكند. این دانشگاه علاوه بر امور آموزشی، در زمینههای پژوهشی نیز بسیار فعال است)
.ستاد دانشگاه از خيابان حافظ تهران به اينجا منتقل شده است و من هر روز رييس دانشگاه را ميبينم كه در دانشكده حاضر مي شود و همه وقت خود را معطوف ما كرده است . ما همه بورسيه هستيم و قرار است به زودي براي ادامه تحصيل به خارج برويم. هواي آبادان بسيار مطبوع است و ما هر كدام يك كامپيوتر داريم.اينجا ديگر كسي بلد نيست فارسي خوب صحبت كند و همه لهجه انگليسي دارند.
آزمايشگاه هاي ما به قول نديم در خاورميانه تك است به طوري كه هر روز از دبي دانشجو براي آزمايشگاه مي پذيريم.روزي نيست كه كمتر از ۱۰۰ مقاله در ژورنال هاي بين المللي چاپ شود. دانشجويان واساتيد عزم خود را جزم كرده اند كه رتبه دانشگاه را در ليست دانشگاه هاي برتر دنيا از جايگاه ۷ به مقامي بين اول تا سوم ارتقا دهند تا حدي كه همين امسال چند تا از استاد هاي ما به المپيك راه يافتند و قرار است با هزينه شركت نفت به پكن بروند.اينجا در بدو ورود زوري نفري يك لپ تاپ مي دهند و ماهيانه ۳۰۰۰$ به حسابهايمان واريز مي شود كه همه اش صرف تحقيقات مي شود.نوه هاليدي رزومه خود را براي استخدام در هيئت علمي فرستاده است ولي قبول نكرده اند انقدر كه هيئت علمي قوي داريم.ماهانه دو پرواز هواپيما برايمان رزرو شده است .تعداد زيادي از دانش اموزان نخبه سراسر دنيا رزومه خود را براي دانشگاه ارسال كرده اند و حتي نمره تافل فارسي شان هم بد نيست(بالاي ۹۰).آبادان هم كه پيشرفت قابل ملاحظه اي داشته است.آب و هواي عالي اينجا سالانه هزاران نفر را از سراسر جهان به اينجا مي كشاند.سواحل اروند بعد از مديترانه از زيباترين سواحل دنياست.دانشگاهي به نام ام آي تي كه اصلا نميدونيم كجاست پيشنهاد داده كه با هم اكسچنج داشته باشيم عمرا اگه قبول كنيم.رسانه هاوضعيت مردم را بسيار مطلوب توصيف كرده اند بطوري كه قرار است تعدادي آدم بيچاره از كشورهاي اسكانديناوي بياورند تا ما دلمان به حال اها بسوزد.بچه ها بعد از ظهرها در هواي آبادان و در زمين هاي ورزشي دانشكده گلف و تنيس بازي مي كنند.كتابخاه كه ديگر هيچ به محض چاپ يك كتاب معتبر يك نسخه از دفتر دانشگاه در استنفورد براي ما ارسال مي شود.و ما اصلا از كتابخانه اهواز كتاب نمي خواهيم،بيچاره اهوازي ها حال و روز خوبي ندارند ديده بانان سازمان ملل گزارشي تنظيم كرده اند تا وضعيت اسفبار آنها را به گوش جهانيان برسانند.آمفي تئاتر دانشكده هر روز برنامه هاي فرهنگي متعددي دارد و هر هفته يكي از نوبل گرفته ها آنجا را كرايه مي كند تا براي ما صحبت كند.روابط با مسئولين هم كه تا دلت بخواهدهمين الان رييس دانشگاه بچه ها را به حضور طلبيده است تا با هم گفت وگويي داشته باشتند من هم بايد بروم صدايش را مي شنوم كه مرا صدا ميزند:امين ،امدم دكتر آمدم ديگر بايد بروم. حرف هايمان بين خودمان باشدتا بعد....
اين شعر را هم از اول مي خواستم خالي بفرستم كه ديدم حيف است از وضعيت خودمان برايت ننويسم
امروز نام ابراهيم ادهم به ناگاه بر زبانم آمد. هيچ در باره او نميدانم.الان دارم اين مطلب رو مي خونم:
وي از اعيان زادگان بلخ است که روزگاري مرکز مذهب زرتشتي و بعد مرکز دين بودائي بود. اوهم مثل بودا پشت پا به دنيا زد و زندگي زاهدانه را در پيش گرفت و از بلخ به مکه رفت و مجاور گرديد. در مکه به صحبت چند تن از اولياء مانند فضيل بن عياض و سفيان ثوري رسيد و سپس به شام رفت و تا پايان عمر بدانجا بود؛ و سرانجام در جنگ دريايي ضد بيزنطيه (بيزانس) به شهادت رسيد(166 يا 160 هجري). وي دريوزگي را ناروا ميشمرد و براي معيشت اتکا به بازوي خود داشت. مثلا: درودگري و خوشه چيني يا خرمنکوبي و باغباني ميکرد. زندگي ابراهيم ادهم را در تصوف ايراني به بودا تشبيه کرده اند.
او عقيده داشت که
حکومت بر نفس بسي بهتر از حکومت بر يک قوم است.
از سخنان مشهور اوست: "تأمل، حج عقل است".
۲-گويند شيخ ابوالحسن خرقاني بر سر در خانقاه خود نوشته بود:
« هر کس که در اين سرا درآيد نانش دهيد و از ايمانش مپرسيد. چه آنکس که بدرگاه باري تعالي به جان ارزد، البته بر خوان بوالحسن به نان ارزد.»
نفر اول،جناب آقاي ژان پل سارتر ار فرانسه:
به نظر من ما تنها در مواجهه با مرگ است كه مى توانيم خود را انسان حس كنيم
البته ايشان قبلا هم در تعريف انسان و رابطه آن با نيستى گفته اند: «انسان نه آن چيزى است كه هست، بلكه آن چيزى است كه نيست.» به هر حال با تشكر فراوان با ايشان خداحافظي مي كنيم
نفر دوم:
اما باز هم از همان ديار در خدمت آقاي البر كامو هستيم ،آقاي كامو نظر شما در اين مورد چيست:
كامو : مرگ است كه به زندگى معنا مى دهد. به به به به خيلي ممنونم جناب كامو
البته نظر ايشان در واقع اينست:
وقتى كه احساس كرديم مرگ ما را به طور دائم تهديد مى كند، ارزش زندگى در نظر ما زيادتر مى شود و بيشتر سعى مى كنيم هر چه بيشتر از زندگى كوتاه خود بهره بگيريم.
البته ايشان بعضي مواقع جوگير هم شدن:
تنها يك مسأله فلسفى واقعاً جدى وجود دارد و آن هم خودكشى است. قضاوت درباره اين كه آيا زندگى به زيستن مى ارزد يا نه درواقع پاسخى است براى اين مسأله فلسفى اساسى»!
... بله همكاران اطلاع ميدن ارتباطمون با آقاي كامو قطع شده به محض بر قراري ارتباط ادامه صحبت را با ايشان پي مي گيريم.
و اما ببينيد كي پشت خطه،به به جناب آقاي كافكاي عزيز كه ديگه اصلا مرگ خوراكشه بفرمايين آقاي كافكا:
كافكا:رهايى در مرگ است .
زندگى من دودلى در مقابل تولد است. هميشه از مرگ گفت وگو مى كنى اما نمى ميرى.در صورتى كه ما نتوانيم از حالت هستى خارج شويم، وجود ما كامل نيست، چيزى كم دارد. بدون مرگ نمى توان زندگى را به تمام معنا زيسته انگاشت. پيكار زندگى كشمكش كوركورانه اى است كه معلوم نيست مبارزه براى مرگ است يا به عشق اميد موهومى با دشمنى كه داراى قدرت مرگ است، مبارزه مى كنى. بى شك رهايى در مرگ است اما با اين وجود به زندگى هم اميدوار هستم.
بله ملاحظه كرديد ايشان اصلا اجازه ندادن من صحبتي بكنم.تنها چيزي كه ميشه گفت اينه:به به
چون وقت كمه با ايشان خداحافظي مي كنيم. به من اطلاع دادن جناب آقاي هايدگر عزيز هم با برنامه تماس گرفتن،آقاي هايدگر خواهش مي كنم بفرماييد:
هايدگر: مرگ هم امكانى از امكان هاى وجودى انسان است
هيچ كس نمى تواند به جاى ديگرى بميرد. او ممكن است زندگى اش را براى ديگرى بدهد، اما اين به هيچ وجه ديگرى را از مرگ خاص خودش نمى رهاند. مرگ غيرقابل انتقال است. انسان بايد خودش تنها بميرد! اگر مرگ را «امكان عدم وجود من» تعريف كنيم، مى توان نتيجه گرفت مرگ امكانى است كه از قبل در وجود حاضر است. درواقع امكانى موجود براى من است. برآيند اين دو تحليل اين مى شود كه مرگ به مثابه امكان غيرقابل انتقال و حاضر من، شخصى ترين و باطنى ترين امكان وجودى انسان است.
شايد ايشان اولين نفري بودن كه امشب يك كمي با ما راه اومدن خيلي خيلي ممنون آقاي هايدگر
جناب آقاي آرتور شوپنهاور عزيز كه از دوستاي جناب نيچه عزيز هستن هم در اين مورد اظهار نظري كردن
كه همكاران ما لطف كردن مطلب ايشان را هم در اختيار بنده قرار دادن:
شوپنهاور: جهان سوگناك است
در اين دنيا نمى توان خوب زندگى كرد، جهان بيش از آن كه ممد حيات نيكوكاران باشد، ممد حيات بدكاران است. جهان اقتضاى عميق كردن روابط انسان را ندارد. آدمى در اين جهان هميشه تنها است و اينها وجوه تراژيك و سوگناك زندگى است
آخر و عاقبتگشتن با نيچه از اين بهتر هم نميشه اما با اين همه نيجه با او مخالف است و معتقد است:
با وجود تكرارى بودن دنيا بايد زندگى كرد. زندگى را با همه سادگى و پوچى اش بايد زيست و شايد معناى زندگى در پس همين سرگشتگى ها و تكرارى هاى ساده ما باشد. پس مرگ را هم زندگى كنيم
بله گويا جناب آقاي سارتر در رابطه با صحبت هاي آقاي هايدگر نظري دارن آقاي سارتر بفرماييد:
«مرگ ابطال امكان است.»
اما ببينيم آقاي هايدگر در جواب چه مي گويند:
مرگ را با وجود اهميتش مى توان ناديده گرفت. مرگ غيرشخصى شده، عينيت مى يابد و راز و تهديد آن، از آن گرفته مى شود و به حادثه اى طبيعى در جهان آشناى حوادث بدل مى شود. بدين ترتيب خصوصيت گريز از ذهن را كه متعلق به درك روزمره جهان است، مى يابد. انسان به جاى گريز از مرگ بايد با آن رودررو شود. بالاتر از اين، او بايد مرگ را بپذيرد و به مثابه امكان بارز قبلى خويش، آن را انتخاب كند. انسان بايد در انتظار مرگ خويش زندگى كند. در انتظار مرگ بودن نه به معناى اقدام به خودكشى است و نه به معناى در انديشه مرگ فرو رفتن، بلكه معنايش اين است كه مرگ را عامل وحدت بخش در وجود خود به حساب آورد و تمام امكان هاى ممكن را به اين امكان واحد اساسى مربوط كند.عدم وجود خود را بايد ديد و پذيرفت. چنين پذيرشى ما را از تعلق و دلبستگى به جهان و از جبر عامه رها مى كند و از دنبال كردن امور زمينى و فناپذير جدا مى سازد.
شما هم نظرتون را درباره مرگ همين جا در ستون نظرات براي ما بنويسيد.
۱- چقدر زیباست که پوچی را احساس کنیم و هنوز پر از شور زندگی باشیم
How nice—to feel nothing, and still get full credit for being alive
۲-برخي حقايق لاينفك را بپذيريد: قيمتها صعود مي كنند، سياست مداران كلك ميزنند، شما هم پير ميشويد. و آن گاه كه شديد، در تخيلاتتان به ياد ميآوريد كه وقتي جوان بوديد قيمتها مناسب بودند، سياستمداران شريف بودند، و بچه ها به بزرگترهايشان احترام ميگذاشتند

|
|