|
هر لحظه نخستین لحظه خلقت است
|
||
|
گاهي فکر کن که از تو چه مي ماند. کاري بکن |

هـر گـه کـه بـنـفشه جامه در رنگ زند
در دامـن گـل بـاد صبا چـنگ زند
هُشیار کـسی بــود کــه بــا سیمبری
می نوشد و جــام باده بـر سنگ زند

افلاطون در کتاب "جمهوری" مردم را به چند دسته تقسیم کرده است که در این حین شعرا و ادبا را در زمره و همرسته بردگان و غلامان قرار داده است و بر این عقیده است که اینان باعث دور افتادن انسان از حقیقت می شوند.
Poetry is discovered to be an imitation thrice removed from the truth (Republic)
اما در اين جا شعري از اخوان ثالث در جواب آقاي افلاطون:
ای درخت معرفت جز شک و حیرت چیست بارت
یا که من باری ندیدم بیـش از این بر شاخسـارت
بر زمینت کشت و بردت سر به سوی آسـمانهــا
باغبــان شـوخ چشم پیرو پنـــهان آبیــارت
یا برو از ریشه و چون من به خاک مـــرگ در شـو
تا نبینم سبز زینسـان هم زمسـتان هم بــهارت
یا از آن سر شاخه های دور و پنهــان از نظر هــا
میوه ای دیگر فــرو افکــن برای خواســـتارت
حاصلی جز حیرت و شک؛ میوه ای جز شک و حیرت
چیست جزاین؟ نیست جز این؛ای درخت پیـر بارت
عــمر ها بردی و خوردی؛ غیر از این باری ندادی
حیــف؛ حیــف از اینهمه رنج بشـر در دهگذارت
چند و چون فیلســوفان چون بر دیوار ندبســت
پیرک چندی زنخ ریش جنبــــان در کنــــارت
وعده های این همه؛ نقل است و عقل دیــــر باور
شاخه ای از توست؛ چون بپذیرد این شعر و شعارت
قیــل و قال آن همه وهم است و فهم جســتجوگر
هـــر کـران پوید که گــردر همعنان با شهسـوارت
شــهر افلاطون ابــله؛ دیده تا پســکوچه هایش
گشــته و ز آن باز گشــتم می کند خمرش خمـارت
ما غلامانــیم و شاعــردر فنون جنــگ ماهــــر
سنــگ چون ارژنــگ میسازیم؛ ای ابــله نثـارت
چیســتی و از کجــائی، ای گیــاه ریشه در گــم
وی بنــــفشه ی اطلســی، آیا شناسم من تبــارت
ای کلاغ صبحـــهای روشـــن و خاموش برفـــی
خوشـــتر از هر فیلســوفی دوست دارم قارقــارت
(اين مطلب از يك فايل ذخيره شده آورده شده وگرنه من نه كتاب جمهوري افلاطون رو خوندم نه اين شعرو قبلا جايي ديدم)
هر کس از قدرت صبر بهره نبرد ، چیز پستی می یابد که بدان معتاد شود و
به وسیله آن ، روز به روز، ضعیف تر می گردد.

|
|