تبليغاتX
هر لحظه نخستین لحظه خلقت است
 
هر لحظه نخستین لحظه خلقت است
 
 
گاهي فکر کن که از تو چه مي ماند. کاري بکن
 

 

آفرينش  همه تنبيه خداوند دل است 

                                   دل ندارد كه ندارد به خداوند اقرار

 

 

كوه و دربا و درختان همه در تسبيحند

 

                                  نه همه مستمعي فهم كند اين اسرار!

 

 

 

 

 

 |+| نوشته شده در  شنبه 26 آبان1386ساعت 20:38  توسط امين   | 
تو تقويم من كه هيچي ننوشته . اما امروز روز ملي دختران نام گرفته.

اولا كه به همه تبريك مي گم بعدشم اميدوارم همه  ما با درك بهتري از خود و ديگران زندگي ثمر بخشي رو داشته باشيم.

راجع به وضعيت دخترا هم بهتره حداقل من يكي صحبت نكنم. 

     ored Flower Girl

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 21 آبان1386ساعت 21:50  توسط امين   | 

هيچ‌گاه ويترينی نداشته‌ام٬


تا دلم را در آن به نمايش بگذارم.


در قامت يک فروشنده دوره‌گرد عاشق تو شدم.


از اين روست که تمام خيابانهای شهر٬


عشق مرا می‌شناسند


تو را در ميان کوچه‌ها فرياد کردم.


دستمال کثيفم به کنج خاطره‌ها خزيده٬


و چرخ دستی‌ام٬


- با نقشهايی از گل بابونه -


تمام زندگيم بود


تو را برای کودکان بی‌کس فرياد کردم.


روزهای جمعه به جای يکشنبه‌ها٬


و شبها به سمت بالای شهر


شب و روز در تلاش بودم٬


تا انگار عشقِ دربندمان را رها سازم.


افسوس ... دو مامور ضبط کردند بساطم را


با آخرين قسط چرخ دستی٬ تو هم رفتی ...

...


حال٬ در قامت يک ديوانه دوستت می‌دارم


و تمام ديوانه‌های شهر


عشق مرا می‌شناسند ...

                                                                          فخرالدين کوشه‌اوغلو

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 21 آبان1386ساعت 21:10  توسط امين   | 

آنکه می‌خواهد روزی پريدن بیآموزد،

 نخست می‌بايد ايستادن، راه رفتن، دويدن و بالارفتن را یاد بگیرد .

  پرواز را با پرواز آغاز نمی‌کنند

                           

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 21 آبان1386ساعت 15:8  توسط امين   | 

 

If we were measured by our love

 

what size would each of  us be 

 

    

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 17 آبان1386ساعت 13:39  توسط امين   | 
                           
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 16 آبان1386ساعت 15:34  توسط امين   | 
ای پیک پی خجسته که داری نشان دوستحال از دهان دوست شنیدن چه خوش بودای یار آشنا علم کاروان کجاستگر زر فدای دوست کنند اهل روزگاردردا و حسرتا که عنانم ز دست رفترنجور عشق دوست چنانم که هر که دیدگر دوست بنده را بکشد یا بپروردگر آستین دوست بیفتد به دست منبی حسرت از جهان نرود هیچ کس به دربعد از تو هیچ در دل سعدی گذر نکرد با ما مگو بجز سخن دل نشان دوستیا از دهان آن که شنید از دهان دوستتا سر نهیم بر قدم ساربان دوستما سر فدای پای رسالت رسان دوستدستم نمی​رسد که بگیرم عنان دوسترحمت کند مگر دل نامهربان دوستتسلیم از آن بنده و فرمان از آن دوستچندان که زنده​ام سر من و آستان دوستالا شهید عشق به تیر از کمان دوستوان کیست در جهان که بگیرد مکان دوست

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 16 آبان1386ساعت 13:24  توسط امين   | 
 |+| نوشته شده در  دوشنبه 14 آبان1386ساعت 20:21  توسط امين   | 
یه نگاه به قسمت اخبار بندازین تا بفهمین آزادی بیان یعنی چه

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 14 آبان1386ساعت 20:15  توسط امين   | 

پيروزي، نتيجه تصميم درست


تصميم درست نتيجه كسب تجربه


كسب تجربه نتيجه تصميم غلط

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 14 آبان1386ساعت 14:55  توسط امين   | 
كشاورز مثل هر روز، «غباز» (خيش گاو آهن) را برداشت و به سوي مزرعه حركت كرد. به مزرعه كه رسيد

 توشه ظهر را زير درختي گذاشت و با «غباز» به سمت راست مزرعه رفت. تا «غباز» را در زمين فرو كرد

 متوجه شيئي سخت شد. با دست شروع به كندن زمين كرد و ناگاه با ظرف قديمي برخورد كرد. آن را

بيرون آورد، ولي باورش نمي‌شد.

ظرف پر از سكه بود. سكه را كه نگاه كرد نام اسكندر روي آن حك شده بود. كشاورز براي نشان دادن

 حسن نيت خود نسبت به پادشاه خسروپرويز ظرف را نزد او برد. شاه فورا دستور داد تا مزرعه را بكنند و

 ظروف ديگر را از خاك بيرون بكشند. صد كوزه نقره و طلا كه مهر اسكندر بر آن حك شده بود، از خاك بيرون

 آمد. خسرو پرويز، اين گنجينه را كه يكي از عجايب هفت گانه كاخش بود، گرفت و يكي از كوزه ها را به

 كشاورز داد. گنج را در جايي از كاخ مخفي كرد و آن را «گنج گاو» ناميد

                           

 

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 14 آبان1386ساعت 14:42  توسط امين   | 
                 این عکس متعلق به جوانترین و مشهور ترین فرعون مصر است.

              توتا‌ن خامون در سلسله هجدهم فراعنه و در 8 سالگي به حكومت رسيد .

            نامبرده ۳۰۰۰سال پیش به منزل رفته و تاکنون از منزل خارج نشده است.

                                                به قول خواننده: خوش به اون حالش

                         

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 14 آبان1386ساعت 14:21  توسط امين   | 
       حالا بازی استقلال دیدن دارد.

فيروز كريمي، سرمربي تيم استقلال اهواز

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 13 آبان1386ساعت 20:45  توسط امين   | 
                                  

در سال ۱۲۶۴ قمری، نخستین برنامه‌ی دولت ایران برای واکسن زدن به فرمان امیرکبیر آغاز شد. در آن برنامه، کودکان و نوجوانانی ایرانی را آبله‌کوبی می‌کردند.

 اما چند روز پس از آغاز آبله‌کوبی به امیر کبیر خبردادند که مردم از روی ناآگاهی نمی‌خواهند واکسن بزنند. به‌ویژه که چند تن از فالگیرها و دعانویس‌ها در شهر شایعه کرده بودند که واکسن زدن باعث راه ‌یافتن جن به خون انسان می‌شود هنگامی که خبر رسید پنج نفر به علت ابتلا به بیماری آبله جان باخته‌اند، امیر بی‌درنگ فرمان داد هر کسی که حاضر نشود آبله بکوبد باید پنج تومان به صندوق دولت جریمه بپردازد. او تصور می کرد که با این فرمان همه مردم آبله می‌کوبند. اما نفوذ سخن دعانویس‌ها و نادانی مردم بیش از آن بود که فرمان امیر را بپذیرند. شماری که پول کافی داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبله‌کوبی سرباز زدند.

شماری دیگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان می‌شدند یا از شهر بیرون می‌رفتند روز بیست و هشتم ماه ربیع الاول به امیر اطلاع دادند که در همه‌ی شهر تهران و روستاهای پیرامون آن فقط سی‌صد و سی نفر آبله کوبیده‌اند. در همان روز، پاره دوزی را که فرزندش از بیماری آبله مرده بود، به نزد او آوردند.

 امیر به جسد کودک نگریست و آنگاه گفت: ما که برای نجات بچه‌هایتان آبله‌کوب فرستادیم. پیرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امیر، به من گفته بودند که اگر بچه را آبله بکوبیم جن زده می‌شود.

 امیر فریاد کشید: وای از جهل و نادانی، حال، گذشته از اینکه فرزندت را از دست داده‌ای باید پنج تومان هم جریمه بدهی.
پیرمرد با التماس گفت: باور کنید که هیچ ندارم. امیرکبیر دست در جیب خود کرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حکم برنمی‌گردد، این پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز .


چند دقیقه دیگر، بقالی را آوردند که فرزند او نیز از آبله مرده بود. این بار امیرکبیر دیگر نتوانست تحمل کند. روی صندلی نشست و با حالی زار شروع به گریستن کرد. در آن هنگام میرزا آقاخان وارد شد. او در کمتر زمانی امیرکبیر را در حال گریستن دیده بود.
علت را پرسید و ملازمان امیر گفتند که دو کودک شیرخوار پاره دوز و بقالی از بیماری آبله مرده‌اند.

میرزا آقاخان با شگفتی گفت: عجب، من تصور می‌کردم که میرزا احمدخان، پسر امیر، مرده است که او این چنین های‌های می‌گرید.
سپس، به امیر نزدیک شد و گفت: گریستن، آن هم به این گونه، برای دو بچه‌ی شیرخوار بقال و چقال در شأن شما نیست.

 امیر سر برداشت و با خشم به او نگریست، آنچنان که میرزا آقاخان از ترس بر خود لرزید. امیر اشک‌هایش را پاک کرد و گفت: خاموش باش. تا زمانی که ما سرپرستی این ملت را بر عهده داریم، مسئول مرگشان ما هستیم. میرزا آقاخان آهسته گفت: ولی اینان خود در اثر جهل آبله نکوبیده‌اند امیر با صدای رسا گفت: و مسئول جهلشان نیز ما هستیم.

 اگر ما در هر روستا و کوچه و خیابانی مدرسه بسازیم و کتابخانه ایجاد کنیم، دعانویس‌ها بساطشان را جمع می‌کنند. تمام ایرانی‌ها اولاد حقیقی من هستند و من از این می‌گریم که چرا این مردم باید این قدر جاهل باشند که در اثر نکوبیدن آبله بمیرند .

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 7 آبان1386ساعت 16:31  توسط امين   | 
برداشت انار از باغ هاي استان مركزي


 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 7 آبان1386ساعت 14:22  توسط امين   | 
خودكشي۷۲ دلفين در بندر جاسك .

 از یک ماه گذشته تا به حال ۱۵۱ دلفین در ساحل خلیج فارس با زندگی خداحافظی کردند که هنوز کسی دلیل

 قطعی مرگ آنها را اعلام نکرده است !

خودكشي اونم از نوع دسته جمعي فقط يه بار شنيدم تو ژاپن يه سري از طريق اينترنت اين كارو كردن.

راستي چرا دلفينا دسته جمعي خدوكشي ميكنند؟

 مرگ 72 دلفين در اطراف بندر جاسك

يه نگاهي هم به اينجا بندازيد صحبت هاي مدير كل دريايي سازمان محيط زيست

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 7 آبان1386ساعت 14:17  توسط امين   | 

از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود


زنهار از این بیابان وین راه بی نهایت

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 3 آبان1386ساعت 14:41  توسط امين   | 
 
  بالا