تبليغاتX
هر لحظه نخستین لحظه خلقت است
 
هر لحظه نخستین لحظه خلقت است
 
 
گاهي فکر کن که از تو چه مي ماند. کاري بکن
 

یه مطلبی رو یه ساعت بود داشتم تایپ می کردم .یادم رفت کپی بگیرم زدم ثبت مطلب و باز سازی وبلاگ یه صفحه ای اومد کد کاربری و پسورد می خواست. الانم حوصله ندارم دوباره بنویسمش.

 خواستم بگم فقط شما ضرر کردین. چون من که خودم می دونم چی نوشتم.

اگه کسی می خواد بدونه نمی تونه.  این یک نظریه علمیه.درضمن به عنوان راهنمایی تیتر مطلبو تیتر همون مطلب گذاشتم

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 31 اردیبهشت1386ساعت 22:47  توسط امين   | 
                    
 |+| نوشته شده در  دوشنبه 31 اردیبهشت1386ساعت 20:22  توسط امين   | 
مطلب زیر از سایت محمد علی ابطحی به آدرسhttp://www.webneveshteha.com انتخاب شده است. محمد ابطحی در این سایت مطالب جالب و خواندنی ز یاد دارد .

امام جمعه مشهد و حکومت ملوک الطوایفی

در مشهد معروف بود که امام جمعه اش با موسیقی مخالف است و چون چنین است دستور داده که آموزش موسیقی متوقف شود و در هر مراسمی که موسیقی باشد شرکت نمی کند و تمام توان و قدرت خود را برای مبارزه با موسیقی به کار می گیرد. چندی پیش در مشهد به جوانی که اتفاقاً فرزند یکی از مسئولان شهر هم بود برخوردم. از این که مجبور بوده نیمه کاره کار فراگیری موسیقی را رها کند خیلی نگران بود. اخیراً هم در خبرها بود که بالاخره موسیقی در آن شهر ممنوع شده است. این در حالی است که در وزارت ارشاد همین دولت، که اتفاقاً خیلی هم مورد تأیید امام جمعه ی مشهد است، در حالی که وزیر ارشادش سردبیر کیهان بوده، اداره کلی برای ترویج و آموزش موسیقی وجود دارد. این نوع اقدامات تداعی حکومت های ملوک الطوایفی را می کند. فرض کنید در هر شهری مردم مجبور باشند سلایق امام جمعه ها و نه سلیقه سراسری قانون و حکومت را بپذیرند. چیزی از حکومت مرکزی و سیاست های کلان باقی می ماند؟

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 30 اردیبهشت1386ساعت 22:33  توسط امين   | 
نشست خبري محمد باقر قاليباف،شهردار تهران

آقاي قاليباف تا مدتي ژست هاي مختلف را امتحان مي كند تا از دل آنها بهترين را براي انتخابات دوره بعدي رياست جمهوري انتخاب كند.موفق باشي ما كه با،قر و بي،قر دوستت داريم

 |+| نوشته شده در  شنبه 29 اردیبهشت1386ساعت 16:36  توسط امين   | 
توي ده شلمرود
حسني تك و تنها بود

حسني نگو بلا بگو
تنبل تنبلا بگو
موي بلند روي سياه
ناخن دراز واه واه واه
نه فلفلي نه قلقلي
 نه  مرغ زرد كاكلي
هيچكس باهاش رفيق نبود
تنها روي سه پايه نشسته بود تو سايه
باباش ميگفت: حسني مياي بريم حموم؟
نه نميام نه نميام
سرتو مي خواي اصلاح كني؟
نه نمي خوام نه نمي خوام

كره الاغ كدخدا
يورتمه مي رفت تو كوچه ها
الاغه چرا يورتمه ميري؟
دارم ميرم بار ببرم
ديرم شده عجله دارم
الاغ خوب و نازنين
سر در هوا سم بر زمين
يالت بلند و پرمو
دمت مثال جارو
يك  كمي به من سواري ميدي؟
-نه كه نميدم
چرا نميدي؟
واسه اينكه من تميزم
 پيش همه عزيزم اما تو چي؟
موي بلند روي سياه
ناخن دراز واه واه واه!

غاز پريد تو استخر
تو اردكي يا غازي؟
من غاز خوش زبان
مياي بريم به بازي؟
نه جانم
چرا نمياي؟
واسه اينكه من
صبح تا غروب
ميون آب كنار جو
مشغول كار شستشو
اما تو چي؟
موي بلند روي سياه
 ناخن دراز واه واه واه

در وا شد و يه جوجه
دويد و اومد تو كوچه
جيك جيك كنان
گردش زنان
اومدو اومد پيش حسني
جوجه كوچولو
كوچول موچولو
 مياي با من بازي كني؟
مادرش اومد قدقدقدا
برو خونتون تو رو به خدا
جوجه ريزه ميزه
 ببين چقد تميزه؟
 اما تو چي؟
موي بلند روي سياه
ناخن دراز واه واه واه

حسني با چشم گريون
 پا شد و اومد تو ميدون:
آي فلفلي آي قلقلي
 مياين با من بازي كنين؟
نه كه نميايم
چرا نمياين؟
فلفلي گفت:
من و داداشم
و بابام و عموم
هفته‌اي دو بار ميريم حموم
اما تو چي؟
قلقلي گفت:نگاش كنين
موي بلند روي سياه
ناخن دراز واه واه واه

حسني دويد پيش باباش
حسني مياي بريم حموم؟
ميام ميام
سرتو ميخواي اصلاح كني؟
ميخوام ميخوام
حسني نگو يه دسته گل
 تر و تميز و تپل مپل

الاغ و خروس و جوجه غاز و ببعي
 با فلفلي با قلقلي با مرغ زرد كاكلي
حلقه زدن دور حسن
الاغه ميگفت:
اگه كاري نداري بريم الاغ سواري
خروسه مي گفت:
قوقولي قوقو قوقولي قوقو
 هر چي ميخواي فوري بگو
مرغه مي‌گفت:
حسني برو تو كوچه
بازي بكن با جوجه
غاز مي‌گفت:
حسني  بيا با همديگه بريم شنا
توي ده شلمرود
حسني  دیگه تنها نبود

                                                                       شعر ازمنوچهر احترامي

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 26 اردیبهشت1386ساعت 22:29  توسط امين   | 

     آنكه از دادگرى به تنگ آيد از ستمى كه بر او مى رود، بيشتر به تنگ آيد.
                                                                                                            امام علی"ع"

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 26 اردیبهشت1386ساعت 20:54  توسط امين   | 

مخوان آواز،اي دختر!

صداي نغمه ي مستانه ات را در گلو بشكن

پسر،آواز عشق انگيز را بس كن

سرود لحظه هاي كاميابي را به دور افكن

 

***

 

تو اي دختر كه شور نغمه از لبهات لبريز است

براي نغمه هايت فكر ديگر كن

تواي مرد جوان كز كام ها در سينه ات بانگي طر بخير است

سرود قرن را سر كن

 

***

 

بخوان آواز،اما همراه بانگ دلاويزت

بگوش مارسان شبناله هاي بينوايان را

صداي دردمندان بلاكش را

نواي مبتلايان را

 

***

 

مخوان آواز عشق انگيز اي دختر

اگر آواز ميخواني-

بخوان آواز دردانگيز آن مرد نگونبختي-

كه شب بادست خالي مي كند آهنگ كاشانه

و با شرمي غم آلوده-

بجاي نان بپاي كودكانش اشك ميريزد

و غمگين كودكان او-

بگردش در تضرع چون كبوترهاي بي دانه

 

***

 

تواي دختر! براي نغمه ي خود فكر ديگر كن

سرود قرن راسركن

سرود مادرن تنها كه دور از روي فرزند است

سرود مرد بي آرام زنداني-

گه با اميد ديدار زن و فرزند،در بند است

 

***

 

سرود سرنوشت كودك بي مادري تنها

كه شب با ديدگان اشكپالا ميرود در خواب

سرود بينوا طفلي

كه باشد خنده اش بي رنگ

دل بي مادرش بيتاب

 

***    

 

اگر آواز ميخواني -

بخوان ‌آواز درد آلوده ي پيران غمگين را -

كه در پيري تهي دستند -

نفسهاشان توانا نيست -

غروب زندگي در چشمشان پيداست

گه و بيگاه بغضي در گلو دارند -

كوير زندگي در زير پا و كوله بار غصه ها بر دوش

و مرگ خويش را هر لحظه صد بار آروز دارند

 

***

 

اگر آواز ميخواني -

سرود دختري بي عشق را برخوان

كه در جانش گل عشقي شكوفا نيست

دلي دارد ولي در چشم اين و آن دلارا نيست

نگاه گرم و دلبندي كه جانش را بر افروزد -

بزير آسمانها نيست

 

***

 

پسر، آواز را بس كن

اگر اواز ميخواني -

بخوان آواز آن بيمار بيكس را -

كه چشم بيفروغ خويش را با انتظاري تلخ

براه دوستي ناديده ميدوزد

و از تكضربه هاي پاي هر عابر -

باميد عيادتها -

لبان نيمرنگش ميشود خندان

بشوق آنكه با ديدار، شمعي در دل تنگش بر افروزد

ولي جنبنده اي از حال آن بيمار آگه نيست

بغربت تلخ ميميرد

و مرغ جان او از تنگناي شهر تنهائي -

بسوي كبريا پرواز ميگيرد

 

***

 

اگر آواز ميخواني

بخوان آواز غمگين يتيمان را

كه همچون طوطي بي نغمه خاموشند

و بر سر هايشان چتر محبت سايه افكن نيست

بدلها راهشان بسته است

 

***

 

اگر آواز ميخواني -

بخوان آواز ان مادر كه از قهر تهيدستي

يگانه كودكش را بر سر راهي، رها كرده است

و با چشمان اشك آلود

سر، سوي خدا كرده است

و با جاني كه بيتا بست -

براي عزت و اقبال فرزندش دعا كرده است

و باغمهاي رنگارنگ -

سوي خانه ميپويد

بهر گامي نگاهي سوي طفلش ميكند غمناك

و زير لب هميگويد:

خدايا، مادري غمگين و تنها، كودكش تنهاست

دلم را بر غمي سنگين شكيبا كن

ومين و آسمانت را بگو با كودكي تنها مدارا كن

 

***

 

تو اي دختر،‌سرود قرن را سر كن:

سرود تلخ آن قومي -

كه شهر و خانه شان در زير پاي تانگ ميلرزد

و در مرگ جوانهاشان ز خشم و غصه لبريزند

و فرزند انشان چون برگهاي زرد پائيزي

ز رگبار مسلسلهاي دشمن، بيگنه بر خاك ميريزند

 

***

 

سرود مادري ترسان

كه شب هنگام از فرياد بمبي ميشود بيخواب

سرود كشته اي در عرصه ي پيكار

كه ميپوشد كفن بر پيكر او نيمه شب مهتاب

 

***

 

تو اي دختر كه شور نغمه از لبهات لبريز ست

براي نغمه هايت فكر ديگر كن

تو اي مرد جوان كز كام ها در سينه ات بانگي طر بخيز است

سرود قرن را سر كن

                                                                                                 مهدي سهيلي

 |+| نوشته شده در  شنبه 22 اردیبهشت1386ساعت 17:4  توسط امين   | 

خدا يا بشكن اين آئينه ها را

كه من از ديدن تو آئينه سيرم

مرا روي خوشي از زندگي نيست

ولي از زنده ماندن نا گزيرم

از آن روزيكه دانستم سخن چيست ـــ

همه گفتند: اين دختر چه زشت است

كدامين مرد ، او را مي پسندد؟

دريغا دختري بي سرنوشت است.

***

چو در آئينه بينم روي خود را

در آيد از درم، غم با سپاهي

مرا روز سياهي دادي ،اما

نبخشيدي به من چشم سياهي

***

به هر جا پا نهم ، از شومي بخت ـــ

نگاه دلنوازي سوي من نيست

از اين دلها كه بخشيدي به مردم ـــ

يكي در حلقه گيسوي من نيست

***

مرا دل هست ، اما دلبري نيست

تنم دادي ولي جانم ندادي

بمن حال پريشان دادي، اما ـــ

سر زلف پريشانم ندادي

***

به هر ماه رويان رخ نمودند ـــ

نبردم توشه اي جز شرمساري

خزيدم گوشه اي سر در گريبان

به درگاه تو ناليدم بزاري

***

چو رخ پوشم ز بزم خوب رويان ـــ

همه گويند : كه او مردم گريز است

نميدانند، زين درد گرانبار ـــ

فضاي سينه من ناله خيز است

***

به هر جا همگنانم حلقه بستند ـــ

نگينش دختر ي ناز آفرين بود

ز شرم روي نا زيبا در آن جمع ـــ

سر من لحظه ها بر آستين بود

***

چو مادر بيندم در خلوت غم ـــ

ز راه مهرباني مينوازد

ولي چشم غم آلوده اش گواهست

كه در اندوه دختر مي گدازد

***

ببام آفرينش جغد كورم

كه در ويرانه هم ، نا آشنايم

نه آهنگي مرا  ،تا نغمه خوانم ـــ

نه روشن ديده اي ، تا پرگشايم

***

خدايا ! بشكن اين آئينه هارا

كه من از ديدن آئينه سيرم

مرا روي خوشي از زندگي نيست

ولي از زنده ماندن ناگزيرم

***

خداوندا !خطا گفتم ، ببخشاي

تو بر من سينه اي بي كينه دادي

مرا همراه روئي نا خوشايند ـــ

دلي روشنتر از آئينه دادي

***

مرا صورت پرستان خوار دارند ـــ

ولي سيرت پرستان ميستايند

به بزم پاكجانان چون نهم پاي

در دل را به رويم مي گشايند

***

ميان سيرت وصورت ،خدايا ! ـــ

دل زيبا به از رخسار زيباست

بپاس سيرت زيبا ، كريما! ـــ

دلم بر زشتي صورت شكيباست

                                                                                            مهدي سهيلي

.

 |+| نوشته شده در  جمعه 21 اردیبهشت1386ساعت 20:41  توسط امين   | 

علي را چه بنامم ؟

علي را چه بخوانم ؟

ندانم، ندانم

ثنايش نتوانم، نتوانم

 

علي دست خدا بود

علي مست خدا بود .

علي را چه بنامم ؟

علي را چه بخوانم ؟

ندانم ندانم

ثنايش نتوانم نتوانم

 

خدا خواست كه خود را بنمايد .

در جنت خود را برخ ما بگشايد .

علي ره بهمه خلق نشان داد .

علي رهبر مردان صفا بود

علي آينه ي پاك خدا بود .

علي را چه بنامم؟

علي را چه بخوانم؟

ندانم، ندانم

ثنايش نتوانم، نتوانم

***

علي گر چه خدا نيست

وليكن ز خدا نيز جدا نيست

برو سوي علي تا كه وفا را بشناسي

ببر نام علي تا كه صفا را بشناسي .

اگر آينه خواهي كه به بيني رخ حق را

علي را بنگر تا كه خدا را بشناسي .

چه گويم سخن از او؟ كه نگنجد به بيانم

ندانم كه سخن را به چه وادي بكشانم ؟

ندانم، ندانم

ثنايش نتوانم، نتوانم

 

علي مرد حقيقت

عل شاه طريقت

عي مرهم دلهاي خراب است

ره كوي علي راه صواب است

علي را چه بنامم؟

علي را چه بخوانم؟

ندانم، ندانم

ثنايش نتوانم، نتوانم

 |+| نوشته شده در  جمعه 21 اردیبهشت1386ساعت 18:41  توسط امين   | 

 

یکی داشت؛ یکی نداشت  پادشاهی سه پسر داشت  دوتاش کور بود و یکیش اصلاً چشم نداشت  پسرها رفتند پیش پادشاه؛ تعظیم کردند و گفتند :  ای پدر  دلمان خیلی گرفته  اجازه بده چند روزی بریم شکار و حال و هوایی عوض کنیم  
پادشاه اجازه داد  پسرها رفتند پیش میرآخور  گفتند :  سه تا اسب خوب و برو بده ما بریم شکار  
میرآخور گفت :   بروید تو اصطبل و هر اسبی که خواستید ببرید  
رفتند دیدند تو اصطبل فقط سه تا اسب هست  دوتاش چلاق بود و یکیش اصلاً پا نداشت  اسب ها را آوردند بیرون و رفتند به میرشکار گفتند :  سه تا تفنگ خوب بده ما بریم شکار  
میرشکار گفت :   بروید تو اسلحه خانه و هر تفنگی که می خواهید بردارید  
پسرها رفتند دیدند سه تا تفنگ تو اسلحه خانه هست  دوتاش شکسته بود و یکیش قنداق نداشت  آن ها را ورداشتند؛ سوار اسب هاشان شدند و از دروازه ای که در نداشت رفتند به بیابانی که راه نداشت  از کوهی گذشتند که گردنه نداشت و به کاروانسرایی رسیدند که دیوار نداشت  تو کاروانسرا سه تا دیگ بود  دوتاش شکسته بود و سومی اصلاً ته نداشت
همین جور که می رفتند سه تا تیر و کمان پیدا کردند  دوتاش شکسته بود و یکیش اصلاً زه نداشت  رسیدند به سه تا آهو و با همان تیر و کمان ها آن ها را زدند  وقتی رفتند بالای سرشان, دوتاش مرده بود و یکیش اصلاً جان نداشت  آهو ها را بردند تو همان کاروانسرایی که دیوار نداشت  پوستشان را کندند و آن ها را گذاشتند تو همان دیگ هایی که دوتاش شکسته بود و یکیش ته نداشت  زیرشان را آتش کردند؛ استخوان پخت گوشت اصلاً خبر نداشت
تشنه که شدند, گشتند دنبال آب  سه تا نهر پیدا کردند  دوتاش خشک بود؛ یکیش اصلاً آب نداشت  از زور تشنگی پوز گذاشتند به نهری که نم داشت و بنا کردند به مکیدن  دوتاشان ترکید؛ یکیشان اصلاً سر از نهر ورنداشت
به شاه خبر دادند این چه شکاری بود که این بچه ها رفتند  شاه وزیرش را خواست و گفت :   به اجازه چه کسی گذاشتی این بچه ها برند شکار؟ زود برو تا بلایی سرشان نیامده آن ها را برگردان که حوصله درد سر ندارم  
 
رفتیم بالا آرد بود؛
اومدیم پایین خمیر بود؛
قصه ما همین بود

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 20 اردیبهشت1386ساعت 21:51  توسط امين   | 

به كه بايد دل بست ؟

به كه شايد دل بست ؟

نقش هر خنده كه بر روي لبي ميشكفد ـ

نقشه يي شيطانيست

در نگاهي كه تو را وسوسه عشق دهد ـ

حيله پنهانيست

 

از وفا نام مبر، آنكه وفاخوست، كجاست ؟

ريشه عشق، فسرد

واژه دوست، گريخت

سخن از دوست مگو، عشق كجا ؟ دوست كجاست

 

دست گرمي كه زمهر ـ

بفشارد دستت ـ

در همه شهر مجوي

گل اگر در دل باغ ـ

بر تو لبخند زند ـ

بنگرش، ليك مبوي

لب گرمي كه ز عشق ـ

ننشيند بلبت ـ

به همه عمر، مخواه

سخني كز سر راز ـ

زده در جانت چنگ ـ

بلبت نيز، مگو

درد اگر سينه شكافد، نفسي بانگ مزن

درد خود را به دل چاه مگو

استخوان تو اگر آب كند آتش غم ـ

آب شو، « آه » مگو .

هر زمان ديده ام اين گنبد خضراي بلند ـ

گفته ام با دل خويش:

مزرع سبز فلك ديدم و بس نيرنگش

نتوانم كه گريزم نفسي از چنگش

آسمان با من و ما بيگانه

زن و فرزند و در و بام و هوا بيگانه

« خويش » در راه نفاق ـ

« دوست » در كار فريب ـ

« آشنا » بيگانه

***

شاخه عشق، شكست

آهوي مهر، گريخت

تار پيوند، گسست

به كه بايد دل بست ؟

به كه شايد دل بست ؟

                                                                                          مهدي سهيلي

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 20 اردیبهشت1386ساعت 18:48  توسط امين   | 

شوهر: سلام،من Log in کردم.
زن: لباسی رو که صبح بهت گفتم خریدی؟
شوهر: Bad command or File name.
زن: ولی من صبح بهت تاکید کرده بودم!
شوهر: Syntax Error, Abort, Retry, Cancel.
زن: خوب حقوقتو چیکار کردی؟
شوهر: File in Use, Read only, Try after some Time.
زن: پس حداقل کارت عابر بانکتو بده به من.
شوهر: Sharing Violation, Access Denied.
زن: می دونی، ازدواج با تو واقعا یک تصمیم اشتباه بود.
شوهر: Data Type Mismatch.
زن: تو یک موجود بدرد نخور هستی.
شوهر: By Default.
زن: پس حداقل بیا بریم بیرون یه چیزی بخوریم.
شوهر: Hard Disk Full.
زن: ببینم میتونی بگی نقش من تو زندگی تو چیه؟
شوهر: Unknown Virus Detected.
زن: خب مادرم چی؟
شوهر: Unrecoverable Error.
زن: و رابطه تو با رئیست؟
شوهر: The only User with Write Permission.
زن: تو اصلا منو بیشتر دوست داری یا کامپیوترتو؟
شوهر: Too Many Parameters.
زن: خوب پس منم میرم خونه بابام.
شوهر: Program Performed Illegal Operation, It will be Closed.
زن: خوب گوشاتو بازکن، من دیگه بر نمیگردم!
شوهر: Close all Programs and Logout for another User.
زن: می دونی، صحبت کردن باتو فایده نداره، من رفتم.
شوهر: Its now Safe to Turn off your Computer

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 19 اردیبهشت1386ساعت 14:37  توسط امين   | 

در حاشیه یکی از پارکهای بزرگ شهر
در خیابان امیر آباد
 مجسمه ی مردی ست شاید از برنز یا فلز دیگر
 که روی یک صندلی سنگی نشسته است و به پارک نگاه می کند
 او بسیار طبیعی ست
 و کمی هم خسته
 او را طوری ساخته اند
 که خم به ابرو نمی آورد
او را طوری ساخته اند
که درد را حس نمی کند
 او را طوری ساخته اند
 که ظاهرا
چیزی نمی شنود
 چیزی نمی بیند
 چیزی نمی گوید
 و هیچ آرزویی و غصه یی ندارد
 او را دقیقا برای کنار پارک خوشبخت ساخته اند
در زمستان گذشته
من با این مجسمه دوست شدم
چرا که هر روز صبح زود برای ورزش به این پارک می رفتم
چرا که می توانستم گهگاه چند کلمه یی با او درد دل کنم
به رازداری او مطمئن بودم
و او را به چشم سنگ صبور قصه ها نگاه می کردم
من در زمستان گذشته
بعد از اینکه با مجسمه دوست شدم
 هفت و شاید هم هشت روز با او درددل کردم
فقط هفت یا هشت روز
و در آخرین روزی که با او درددل کردم
ناگهان ترکید
با صدایی وحشتنک
و من خیلی تعجب کردم
البته نه برای اینکه مجسمه ترکید ....
***
حالا چند جای مجسمه را وصله پینه کرده اند
و به من هم گفته اند کنار آن مجسمه ننشینم
یعنی نوشته اند : دست نزنید ‚ تازه تعمیر است
من هنوز هم متعجبم
 و گمان می کنم
تا روزی که بمیرم
متعجب باقی بمانم
البته نه برای اینکه مجسمه ترکید 
                                                                                از کتاب در حد توانستن
                                                                          شعر گونه هایی از نادر ابراهیمی

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 18 اردیبهشت1386ساعت 16:32  توسط امين   | 

بعد از آن طوفان و آن سيلابها

كم كم آرامش گرفتند آبها

 

غير از آن قومي كه شد كشتي نشين

شد تهي از آدمي روي زمين

 

عاقبت كشتي به ساحل در نشست

نوح با ياران خويش از ورطه رست

 

زندگي بالندگي از سر گرفت

زندگاني جلوه اي ديگر گرفت

 

بگذرد تا زندگاني بر مراد

زندگان، هر كس پي كاري فتاد

 

خاك شد گل، گل چو خشت خام شد

خشت روي خشت، پي تا بام شد

 

نوح را هم اوفتادش كار گل

كار گل را برگزيد از جان و دل

 

ساخت از گل كوزه هائي چند نوح

داشت با آن كوزه ها پيوند نوح

 

تا كه روزي يك مَلك با احترام

نوح را آورد از حق اين پيام:

 

گفت : بايد كوزه ها را بشكني !

نوح در پاسخ هراسان گفت : ني

 

كوزه ها را ساختم با دست خويش

بشكنم گر كوزه دل گردد پريش

 

نيشتر گر كس به قلبم برزند

نيكتر تا كوزه ها را بشكند

***

بار ديگر آن ملك آمد فرود

در سراي نوح، گفت او را درود !

 

گفت : حق گفتت، كه اي نوح نبي

چون تو جنبادي به سوي ما لبي

 

خواستي تا شويم از اين چرخ پير

منكران را از صغير و از كبير

 

من فرستادم بسي توفان و سيل

بندگان را غرق كردم، خيل خيل

 

خواستم چون بشكني كوزه ي گلت

كوزه بشكستن بسي شد مشكلت ؟

 

پس چه سان بي اعتنا بر جان خلق

خواستي تا بركنم بنيان خلق ؟

 

خود جهان از زندگان آكندمي

پس چو گفتي بيخشان بركندمي

 

آن كه خود يك كوزه را مشكل شكست

اين چنين آسان جهاني دل شكست ؟

 

آن كه را انديشه اي همچون تو نيست

نيست در روي زمينش حق زيست ؟

***

نوح گريان سوي كوزه برد دست

كوزه ها بر سنگ، ني، بر سر شكست

                                                                              حميد مصدق

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 17 اردیبهشت1386ساعت 13:25  توسط امين   | 

اين مرد خود پرست

اين ديو، اين رها شده از بند

مست مست

استاده روبه روي من و

خيره در منست

***

گفتم به خويشتن

آيا توان رستنم از اين نگاه هست ؟

مشتي زدم به سينه او،

ناگهان دريغ

آئينه تمام قد روبه رو شكست

                                                      حميد مصدق

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 16 اردیبهشت1386ساعت 16:18  توسط امين   | 

چارلز اسپنسر چاپلین، جونیور (۱۶ آوریل ۱۸۸۹ - ۲۵ دسامبر ۱۹۷۷) بازیگر صاحب جایزه اسکار و یکی از مشهورترین بازیگران و کارگردانان هالیوود بوده است.

چارلی چاپلین یکی از نوابغ مسلم سینماست . او در زمانی که در اوج موفقیت بود با اونااونیل ازدواج کرد و از او صاحب 7 یا 8 بچه شد ولی فقط یکی از این بچه ها که ژرالدین نام دارد استعدادبازیگری را از پدرش به ارث برد.

وی چند سالی است که در دنیای سینما مشغول فعالیت است و اتفاقا او هم مثل پدرش به شهرت و افتخار زیادی رسیده و در محافل هنری روی او حساب می کنند .
چند سال پیش وقتی ژرالدین تازه می خواست وارد عالم هنر شود ، چارلی برای او نامه ای نوشت که در شمار زیبا ترین و شور انگیزترین نامه های دنیا قرار دارد و بدون شک هر خواننده یا شنونده ای را به تفکر وادار می کند
.

ژرالدین ! دخترم


اینجا شب است... شب نوئل؛ در قلعه ی کوچک من همه ی این سپاهیان بی سلاح خفته اند، نه تنها برادر و خواهر تو ، حتی مادرت. به زحمت توانستم بی آنکه این پرندگان خفته را بیدار کنم خود را به این اتاق کوچک نیمه روشن ، به این اتاق انتظار پیش از مرگ برسانم .

من از تو بس دورم خیلی دور... اما چشمانم کور باد اگر یک لحظه تصویر تو را از چشم خانه ی من دور کنند؛تصویر تو آنجا روی میز هم هست ،تصویر تو اینجا روی قلب من نیز هست ،

اما تو کجایی؟ آنجا در پاریس افسونگر بر روی صحنه ی پر شکوه شانزه لیزه می رقصی ؛ این را می دانم، و چنان است که گویی در این سکوت شبانگاهی آهنگ قدم هایت را می شنوم، و درین ظلمات زمستانی برق ستارگان چشمانت را می بینم .

شنیده ام نقش تو در این نمایش پر نور و پرشکوه نقش آن شاهدخت ایرانی است که اسیر خان تاتار شده، شاهزاده خانم باش و برقص ، ستاره باش و بدرخش ، اما اگر قهقه ی تحسین آمیز تماشاگران و عطر مستی آور گلهایی که برایت فرستاده اند ، ترا فرصت هشیاری داد ، در گوشه ای بنشین ، نامه ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرا دار، من پدر تو هستم ژرالدین! من چارلی چاپلین هستم ! وقتی بچه بودی شبهای دراز به بالینت نشستم و برایت قصه ها گفتم : قصه ی زیبای خفته در جنگل،

قصه ی اژدهای بیدار در صحرا ، خواب که به چشمان پیرم می آمد طعنه اش می زدم و می گفتم: برو! من در رویای دخترم

خفته ام ، رویا می دیدم ژرالدین، رویا...رویای فردای تو ، رویای امروز تو.

دختری می دیدم به روی صحنه ، فرشته ای می دیدم به روی آسمان که می رقصید، و می شنیدم تماشا گران را که می گفتند: دختره را می بینی ؟ این دخترِ همان دلقک پیره! اسمش یادته؟چارلی!

آری ، من چارلی هستم ،من دلقک پیری بیش نیستم .

امروز نوبت توست، برقص! من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصیدم و تو در جامه ی حریر شاهزادگان می رقصی ! این رقصها و بیشتر از آن صدای کف زدن های تماشاگران گاه ترا به آسمانها خواهد برد، برو! آنجا هم برو، اما گاهی هم روی زمین بیا و زندگی مردمان را تماشا کن ! زندگی آن رقاصگان دوره گرد کوچه های تاریک را،که با شکم گرسنه و پاهایی که ازبینوایی می لرزد، می رقصند. من یکی از اینان بودم ژرالدین!

در آن شب های افسانه ای ِ کودکی که تو با لالایی قصه های من به خواب می رفتی، من باز بیدار می ماندم، در چهره ی تو می نگریستم،ضربان قلبت را می شمردم و از خود می پرسیدم:چارلی! آیا این بچه گربه هرگز تو را خواهد شناخت؟

تو مرا نمی شناسی ژرالدین. در آن شب های دور، بس قصه ها با تو گفتم، اما، قصه ی خود را هرگز نگفتم. این هم داستانی شنیدنی است: داستان آن دلقک پیری که در پست ترین محلات لندن، آواز می خواند و می رقصید و صدقه جمع می کرد . این داستان من است. من طعم گرسنگی را چشیده ام . من درد بی خانمانی را کشیده ام واز این ها بیشتر، من رنج حقارت آن دلقک دوره گرد را که اقیانوسی از غرور در دلش موج می زد، اما سکه ی صدقه ی رهگذر خود خواهی، آن را می خشکاند، احساس کرده ام . با این همه من زنده ام و از زندگان پیش از آنکه بمیرند، نباید حرفی زد.

داستان من به کار تو نمی آید، از تو حرف بزنیم! به دنبال نام تو نام من است. چاپلین! با همین نام چهل سال، بیشتر مردم روی زمین را خنداندم وبیشترازآنچه آنان خندیدند،من گریستم.

ژرالدین! در دنیایی که تو زندگی می کنی، تنها رقص و موسیقی نیست.نیمه شب، هنگامی که از سالن پرشکوه تئاتر بیرون می آیی، آن تحسین کننده گان ثروتمند را یکسره فراموش کن . اما حال آن راننده تاکسی راکه تورا به منزل میرساند بپرس .حال زنش راهم بپرس ...و اگر آبستن بود وپولی برای خریدن لباس بچه اش نداشت چک بکش و پنهانی توی جیب شوهرش بگذار به نماینده خودم دربانک پاریس دستور داده ام فقط این نوع خرج های تورا بی چون و چرا قبول کند اما برای خرجهای دیگرت باید صورت حساب بفرستی .

گاه به گاه با اتوبوس، با مترو شهررا بگرد، مردم را نگاه کن ، زنان بیوه و کودکان یتیم را نگاه کن ودست کم روزی یک بار با خود بگو: من هم یکی از آنان هستم ! تو یکی از آنها هستی دخترم نه بیشتر !

هنر پیش از آنکه دو بال دور پرواز به انسان بدهد ، اغلب دو پای اورا می شکند . وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه خود را برتر از تماشاگران رقص خویش بدانی همان لحظه صحنه را ترک کن و با اولین تاکسی خود را به حومه پاریس برسان. من آنجا را خوب می شناسم ، از قرنها پیش آنجا گهواره بهاری کولیان بوده است . در آنجا رقاصه هایی مثل خودت خواهی دید، زیبا تر از تو،چالاک تر از تو و مغرور تراز تو!آنجا از نور نورافکن های تئاتر شانزه لیزه خبری نیست. نور افکن کولیان تنها نور ماه است!

نگاه کن ! خوب نگاه کن! آیا بهتر از تو نمی رقصند؟ اعتراف کن دخترم! همیشه کسی هست که بهتر از تو باشد؛ و این را بدان که در خانواده چاپلین هرگز کسی آنقدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران یا گدای کنار رود سن ناسزایی بدهد!

من خواهم مرد، و تو خواهی زیست. امید من آنست که تو هرگز در فقر زندگی نکنی ، همراه این نامه یک چک سفید برایت می فرستم ، هر مبلغی که می خواهی بنویس و بگیر؛ اما همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی ، با خودت بگو : سومین سکه مال من نیست، این باید مال یک مرد گمنام باشد که امشب به یک فرانک احتیاج دارد. جستجویی لازم نیست، این نیازمندان گمنام را اگر بخواهی همه جا خواهی یافت.

اگر از پول و سکه با تو حرف می زنم ، برای آنست که از نیروی افسون این بچه های شیطان خوب آگاهم . من زمانی دراز در سیرک زیسته ام ؛همیشه و هر لحظه به خاطر بند بازانی که از روی ریسمانی بس نازک راه می روند، نگران بوده ام .

اما این حقیقت را با تو بگویم دخترم: مردمان بر روی زمین ِ استوار، بیش از بند بازان بر روی ریسمان ِنااستوار سقوط می کنند. شاید که شبی، درخشش گرانبهاترین الماس این جهان ترابفریبد، آن شب این الماس ریسمان نااستواری خواهد بود که به حتم از آن سقوط خواهی کرد !آن روزتو بند باز ناشی خواهی بود و بند بازان ناشی همیشه سقوط می کنند! دل به زر و زیور نبند، زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است که خوشبختانه ،این الماس برای همه می درخشد.

.......اما اگر روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی ، با او یکدل باش ، به مادرت گفته ام در این باره برایت نامه ای بنویسد .
او عشق را بهتر از من می شناسد. و او برای تعریف یکدلی ، شایسته تر از من است . کار تو بس دشوار است ، این را می دانم . به روی صحنه ، جز تکه ای حریر نازک ، چیزی بدن ترا نمی پوشاند . به خاطر هنر می توان لخت و عریان به روی صحنه رفت و پوشیده تر و باکره تر بازگشت .

اما هیچ چیز و هیچکس دیگر در این جهان نیست که شایسته آن باشد که دختری ناخن پایش را به خاطر او عریان کند .

برهنگی ، بیماری عصر ماست ، و من پیرمردم و شاید که حرفهای خنده دار می زنم .

اما به گمان من ، تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست می داری .

بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش باشد . مال دوران پوشیدگی . نترس ، این ده سال ترا پیر تر نخواهد کرد.....

به هر حال امیدوارم تو آخرین کسی باشی که تبعه جزیره ی لختی ها می شود! می دانم که پدران و فرزندان همیشه جنگی جاودانی با یکدیگر دارند. با من ، با اندیشه های من جنگ کن دخترم؛من از کودکان مطیع خوشم نمی آید بااین همه پیش ازآنکه اشک های من این نامه را تر کند، می خواهم یک امید به خودم بدهم؛ امشب شب نوئل است، شب معجزه؛ امیدوارم معجزه ای رخ دهد تا تو آنچه من براستی می خواستم بگویم دریافته باشی.

چارلی دیگر پیر شده است.

ژرالدین! دیریا زود باید به جای آن جامه های نمایش ، روزی هم جامه عزا بپوشی و بر سر مزار من بیایی. حاضر به زحمت تو نیستم ، تنها گاهگاهی چهره ی خود را در آینه نگاه کن ، آنجا مرا نیز خواهی دید! خون من در رگهای توست.

امیدوارم حتی آن زمان که خون در رگهای من می خشکد ، چارلی را ، پدرت را فراموش نکنی. من فرشته نبودم ، اما تا آنجا که در توان من بود تلاش کردم آدمی باشم! تو نیز تلاش کن.

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 13 اردیبهشت1386ساعت 15:47  توسط امين   | 

  استاد زبان فرانسه در مورد مذکر یا مؤنث بودن اسمها داشت توضیح میداد که از دانشجویان پرسید کامپیوتر زن است یا مرد ؟؟؟

کلیه دانشجویان دختر به علت موارد زیر جنس کامپیوتر را مرد بیان کردند:

1-وقتی به آن عادت میکنیم گمان میکنیم که بدون آن قادر به انجام کاری نیستیم.

2-با آنکه داده های زیادی دارند نادانند.

3-قرار است مشکلات را حل کنند ولی در اکثر موارد معضل اصلی خودشان هستند.

4-همین که پایبند یکی از آنان شدید متوجه میشوید که اگر صبر کرده بودید مورد بهتری نصیبتان میشد.

کلیه دانشجویان پسر به علت موارد زیر جنس کامپیوتر را زن عنوان کردند:

1-به غیر از خالق آنها کسی از منطق درونی آنها سر در نمی‌ آورد.

2-کسی از زبان ارتباطی بین آنها سر در نمی آورد.

3-کوچکترین اشتباهات را در حافظه بلند مدت خود ذخیره میکنند تا در طولانی مدت تلافی کنند.

4-همین که پایبند یکی از آنها شدید باید تمام پولتان را صرف خرید لوازم جانبی آن کنید

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 13 اردیبهشت1386ساعت 15:39  توسط امين   | 
                      

خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم .
خدا گفت : پس میخواهی با من گفتگو کنی ؟ 
گفتم : اگر وقت داشته باشید . 
خدا لبخند زد 
وقت من ابدی است . 
چه سوالاتی در ذهن داری که میخواهی بپرسی ؟ 
چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند ؟ 
خدا پاسخ داد ...
این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند . 
عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را می خورند .
این که سلامتی شان را صرف به دست آوردن پول می کنند. 
و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتی میکنند . 
این که با نگرانی نسب به آینده فکر میکنند . 
زمان حال فراموش شان می شود . 
آنچنان که دیگر نه در آینده زندگی میکنند و نه در حال . 

این که که چنان زندگی میکنند که گویی هرگز نخواهند مرد . 
و آنچنان میمیرند که گویی هرگز زنده نبوده اند .
خداوند دست های مرا در دست گرفت و مدتی هر دو ساکت ماندیم . 
بعد پرسیدم ...
به عنوان خالق انسان ها ، میخواهید آدم ها چه درس هایی اززندگی را یاد بگیرند ؟ 
خدا دوباره با لخند پاسخ داد . 
یاد بگیرن که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد . 
اما می توان محبوب دیگران شد . 
یاد بگیرن که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند . 
یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد . 
بلکه کسی است که نیاز کم تری دارد 
یاد بگیرن که ظرف چند ثانیه می توانیم زخمی عمیق در دل کسانی که دوست شان داریم ایجاد کنیم . 
و سال ها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد . 
با بخشیدن ، بخشش یاد بگیرن .
یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقا دوست دارند .
اما بلد نیستند احساس شان را ابراز کنند یا نشان دهند . 
یاد بگیرن که میشود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند . 
یاد بگیرن که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند .
بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند . 
و یاد بگیرن که من اینجا هستم .
همیشه ...

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 13 اردیبهشت1386ساعت 15:36  توسط امين   | 

پوزش

گفته بود پیش از این‌ها: دوستی ماند به گل

 

دوستان را هر سخن، هرکار، بذر افشاندن است

 

در ضمیر یکدگر

 

باغ گل رویاندن است

 

گفته بودم: آب و خورشید و نسیمش مهر هست

 

باغبانش، رنج تا گل بردمد

 

گفته بودم گر به بار آید درست

 

زندگی را چون بهشت

 

تازه، عطرافشان و گل‌باران کند

 

گفته بودم، لیک، با من کس نگفت

 

خاک را از یاد بردی خاک را

 

لاجرم یک عمر سوزاندی دریغ

 

بذرهای آرزویی پاک را

 

آب و خورشید و نسیم و مهر را

 

زانچه می‌بایست افزون داشتم

 

شوربختی بین که با آن شوق و رنج

 

« در زمین شوره سنبل» کاشتم

- گل؟

 

چه جای گل، گیاهی برنخاست

 

در پی صد بار بذرافشانی‌ام

 

باغ من، اینک بیابان است و بس

 

وندر آن من مانده با حیرانی‌ام

 

پوزشم را می‌پذیری،

                     بی‌گمان

عشق با این اشک‌ها، بیگانه نیست

 

دوستی بذری‌ست، اما هر دلی

 

در خور پروردن این دانه نیست

                                                   فریدون مشیری

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 13 اردیبهشت1386ساعت 15:29  توسط امين   | 
گوته می گوید: «اگر ثروتمند نیستی مهم نیست، بسیاری از مردم ثروتمند نیستند»، «اگر سالم نیستی، هستند افرادی که با معلولیت و بیماری زندگی می کنند»، «اگر زیبا نیستی برخورد درست با زشتی هم وجود دارد»، «اگر جوان نیستی، همه با چهره پیری مواجه می شوند»، «اگر تحصیلات عالی نداری با کمی سواد هم می توان زندگی کرد»، «اگر قدرت سیاسی و مقام نداری، مشاغل مهم متعلق به معدودی انسان هاست»، «اما، اگر «عزت نفس نداری»، برو بمیر که هیچ نداری.»
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 13 اردیبهشت1386ساعت 15:20  توسط امين   | 
هر زمان که از جور ِ روزگارو رسوایی ِ میان ِ مردمان
 
در گوشه ی تنهایی بر بینوایی ِ خود اشک می ریزم،
 
و گوش ِ ناشنوای آسمان را با فریادهای بی حاصل ِ خویش می آزارم،
 
و بر خود می نگرم و بر بخت ِ بد ِ خویش نفرین می فرستم،
 
و آرزو می کنم که ای کاش چون آن دیگری بودم،
که دلش از من امیدوارترو قامتش موزون تر
و دوستانش بیشتر است.
 
و ای کاش هنر ِ این یک و شکوه و شوکت ِ آن دیگری از آن ِ من بود،
 
و در این اوصاف چنان خود را محروم می بینم
 
که حتی از آنچه بیشترین نصیب را برده ام
 
کمترین خرسندی احساس نمی کنم.
 
اما در همین حال که خود را چنین خوار و حقیر می بینم
 
از بخت ِ نیک، حالی به یاد ِ تو می افتم،
 
و آنگاه روح ِ من
 
همچون چکاوک ِ سحر خیز
بامدادان از خاک ِ تیره اوج گرفته
 
و بر دروازه ی بهشت سرود می خواند
 
و با یاد ِ عشق ِ توچنان دولتی به من دست می دهد
 
که شأن ِ سلطانی به چشمم خوار می آید
 
و از سودای مقام ِ خود با پادشاهان، عار دارم.
 
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 13 اردیبهشت1386ساعت 15:12  توسط امين   | 

چشمهای تو به من می بخشد
شور عشق و مستی
و تو چون مصرع شعری زیبا
سطر برجسته ای از زندگی من هستی
دفتر عمر مرا
با وجود تو شکوهی دیگر
رونقی دیگر هست
می توانی تو به من
زندگانی بخشی
یا بگیری از من
آنچه را می بخشی
من به بی سامانی
باد را می مانم
من به سرگردانی
ابر را می مانم
من به آراستگی خندیدم
من ژولیده به آراستگی خندیدم
سنگ طفلی ، اما
خواب نوشین کبوترها را در لانه می آشفت
قصه ی بی سر و سامانی من
باد با برگ درختان می گفت
باد با من می گفت :
” چه تهیدستی مرد “
ابر باور می کرد
من در آیینه رخ خود دیدم
و به تو حق دادم
آه می بینم ، می بینم
تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی
من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم
چه امید عبثی
من چه دارم که تو را در خور ؟
هیچ
من چه دارم که سزاوار تو ؟
هیچ
تو همه هستی من ، هستی من
تو همه زندگی من هستی
تو چه داری ؟
همه چیز
تو چه کم داری ؟ هیچ

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 13 اردیبهشت1386ساعت 14:47  توسط امين   | 
               مرگ برای یك ذهن تربیت شده ؛ چیزی جز رویداد بزرگ بعدی نیست.
 |+| نوشته شده در  دوشنبه 10 اردیبهشت1386ساعت 21:21  توسط امين   | 
           زندگي مانند دوچرخه سواري است. براي حفظ تعادل بايد حركت كرد.

                                                                                                         آلبرت انيشتين

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 10 اردیبهشت1386ساعت 21:20  توسط امين   | 
                         

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 5 اردیبهشت1386ساعت 12:30  توسط امين   | 
                                                

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 4 اردیبهشت1386ساعت 21:11  توسط امين   | 
 
  بالا