تبليغاتX
هر لحظه نخستین لحظه خلقت است
 
هر لحظه نخستین لحظه خلقت است
 
 
گاهي فکر کن که از تو چه مي ماند. کاري بکن
 
                  

                 

                 

  

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 25 دی1385ساعت 21:46  توسط امين   | 
برای‌ فرد سالم، دوست‌ داشتن‌ عیب‌های‌ دیگری‌ بزرگترین‌ دلیل‌ عشق‌ است   کریستوفر فرانک‌

آیا با این جمله موافقید؟ 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 25 دی1385ساعت 21:32  توسط امين   | 

 گاهی نوشتن از بعضی چیزها از ارزش آن می کاهد

تو....

 

 

 

 

 

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 25 دی1385ساعت 19:23  توسط امين   | 

داستانی از یک بیگانه

دست بلند كرد و ظريف و دخترانه گفت : پارك دانشجو .

نگه داشتم . مانتو كرم روشن پوشيده بود با روسري ژرژت قهوه اي . موهاي مش كرده زيتوني اش به اندازه يك كف دست از روسري بيرون بود و
به سمت بالا خميده بود . كلاسوري در دست داشت و عينك تيره اي كه حالا وقت غروب ديگر به كارش نمي آمد .
وقتي سوار شد يك دكمه ديگر
مانتويش را هم از پايين باز كرد كه راحتتر بنشيند و احتمالا استرچ سرخابي اش را هم بيشتر به رخ بكشد و گفت :لطف كردين.

گفتم : خواهش مي كنم . البته من پارك دانشجو نمي رم ولي تا ....

حرفم را بريد و گفت : چه بهتر ! منم پارك دانشجو نمي رم .

مبهوت و وارفته گفتم : اِ ... ولي ... شما ... گفتين ... پس كجا مي رين؟

گفت : حالا چرا اينقدر هول شدين . من كه چيزي نگفتم .

راست مي گفت. ماجرا بيشتر به عقب افتادگي من از اوضاع و احوال زمانه برمي گشت. براي اينكه تا حدودي قضيه را جمع كرده باشم گفتم :
از اين تغيير تصميمتون يه كمي تعجب كردم .

با خونسردي گفت : از اولشم تصميم نداشتم برم پارك دانشجو .

حالا ديگر كاملا حق داشتم گيج شوم . مانده بودم چه جوابي بدهم كه مثل حرف قبلي خيلي پرت و پلا نباشد .

وقتي از مطهري به سمت پايين وارد شريعتي شدم ، چند خانم ديگر دست تكان دادند و هر كدام چيزي گفتند . يكي گفت پيچ شميران ، ديگري گفت سينما ريولي سومي گفت تا پمپ بنزين و ...

گفتم : فكر كنم اينها هم هيچكدام جاهايي كه مي گن ، تصميم ندارن برن .

لبخندي زد و گفت : براي من فرق نمي كنه . هر جا شما بگين مي ريم .

دوباره دستپاچه شدم و بي تأمل گفتم : من پيشنهاد خاصي ندارم و  چشمم به كلاسورش افتاد و براي اينكه حرفي زده باشم ، گفتم :

مگه شما دانشجو نيستين ؟

مي توانست با همين يك جمله كلي مرا دست بيندازد و بخندد . براي اينكه پارك دانشجو رفتن يا نرفتن چه ربطي به دانشجو بودن مي توانست داشته باشد .

ولي نخنديد . بلكه كاملا جدي گفت :

-         چرا ، دانشجوام ! دانشگاه آزاد ! براي همين مجبورم به هر شكلي كه شده پول شهريه مو در بيارم

هر دو ، تلخ به هم نگاه كرديم و من در سكوت به رانندگي ادامه دادم .

از پمپ بنزين سر بهار شيراز هم گذشتيم و در شريعتي كه حالا به سمت پايين يك طرفه مي شد ، ادامه داديم .

هنوز پنجاه متر در خيابان يك طرفه پيش نرفته بوديم كه ديدم بنزي با نور بالا و فلاشر روشن ، از منتها اليه سمت چپ ، بالا مي آيد .

عصبي و بي اراده به سمت چپ پيچيدم و درست شاخ به شاخ ، او را وادار به توقف كردم . هيچوقت از اين عادتها نداشتم كه بخواهم شخصاً با خلاف كسي مقابله كنم . چه بسا خودم هم گاهي از اين خلافها مرتكب مي شدم ولي شرايط عصبي آن لحظه ، قدرت فكر كردن را از من سلب كرده بود .

ماشين بنز درست سپر به سپر من ايستاد و راننده كلافه و عصبي از ماشين پياده شد . مسافر دانشجوي من وحشتزده و طلبكار گفت : گاوت زاييد . اين چه كاري بود كردي ؟! مگه عقلتو از دست دادي ؟

در حاليكه از ماشين پياده مي شدم ، گفتم : آنقدر طبيعي دعوا مي كني كه يك لحظه فكر كردم زنمي .و ادامه دادم : تو بشين . حرف نزن .

راننده ماشين كه عصبي و دست به كمر ايستاده بود ، با نزديك شدن من ، تقريباً فرياد زد : آقا چه كاره هستن ؟

به داخل ماشين نگاه كردم و ديدم كه تنهاست ، بدون راننده . گفتم : آقا خودشون رانندگي مي كنن ؟

راه آرام آرام داشت بند مي آمد و ماشينها ، به كندي ، بوق زنان و عصبي از كنارمان رد مي شدند . چند نفري هم كه معمولاض در خيابانها منتظر دعوا هستند ، به سمت ما آمدند .

طرف كه دوست نداشت در اين شرايط خيلي معطل شود ، آمرانه گفت : من عجله دارم ! الان بايد مجلس باشم .

با نگاهي به خيابان و سمت و سوي مشينش گفتم : پس خوب شد جلوتونو گرفتم . راه مجلس درست خلاف اين جهته . اشتباه اومدين .

دو سه نفري بلند خنديدند و او فهميد كه اشتباه بدي كرده است ، به اطراف نگاه كرد و دنبال مفر تازه اي گشت . چشمش به مسافر دانشجوي من افتاد كه در زير نگاه او سعي مي كرد موهاي اضافه اش را به زير روسري بكشاند . احساس مي شد طرف سوژه مناسبي پيدا كرده براي منحرف كردن بحث . طلبكارانه پرسيد : خانم چه

كاره اند ؟ با خونسردي گفتم : ايشون هم راه دانشگاه رو اشتباهي گرفته . مثل شما كه راه مجلسو ...

پليس رسيد و هنوز از موتور پياده نشده پرسيد : چه خبره راهو بند آوردين ؟ در حاليكه به سمت ماشينم مي رفتم به پليس گفتم : من كاري ندارم . منتظر شما بودم اين شما و اين هم آقاي ورود ممنوع .

سوار شدم به زحمت قدري دنده عقب گرفتم و خودم را از معركه بيرون كشيدم . در آينه مصافحه راننده و پليس را ديدم و راهي كه خلوت مي شد . وقتي از شلوغي در آمديم مسافر دانشجو نفس عميقي كشيد و گفت : تر زدن به اين مملكت رفت .

گفتم : كي ؟ گفت : همينها كه يه نمونه شو ديدي ! گفتم : همشون يه جور نيستن . گفت : اغلبشون همينجورن . گفتم : مي دوني اينها چه جوري درس خوندن ؟ گفت : نه و لبهايش را جوري كج و كوله كرد كه يعني فرقي نمي كند يا علاقه اي به دانستنش ندارم .

گفتم : وحشتناك بوده . توجه اش جلب شد : چي ؟ گفتم : توجه و مراقبتشون .علاقمند پرسيد : به چي ؟ گفتم : به كسب حلال ۀ گفت : يعني چه ؟

گفتم : اينجور كه شنيدم پدرهاشون اغلب مقيد بودن كه اين بچه ها تو ايام تحصيل نون حلال بخورن . مي گفتن : نون حروم ، بركت علم رو از بين مي بره . شنيده ام حتي بعضي هاشون مقيد بودند كه خودشون از عرق جبين نون تحصيلشون رو در بيارن . از لذت و ثروت و رفاه مي گذشته اند تا درست درس بخونن .

مشكوك نگاهم كرد و پرسيد : خب حالا كه چي ؟

گفتم : هيچي . اينها كه با اين مراقبت درس خونده ان ، اينجوري از آب درآمدن ، واي به حال شماها كه دارين پول تحصيلتونو از اين راهها در مي آرين . واي به حال مملكتي كه فردا تحصيلكرده هاش ...

پرخاشگرانه و طلبكارانه حرفم را بريد و گفت : مگه چيه ؟ دزدي كه نمي كنيم . زحمت مي كشيم ، به قول خودت از عرق جبينمون پول در مي آريم .

خنديدم . آنقدر كه او هم از خنده من به خنده افتاد .

گفتم : رشته ات چيه ؟ گفت : پزشكي . گفتم : آناتومي نخوندين ؟ گفت : چرا . همه واحداشو گذرونديم . گفتم : مثل اينكه ... آناتومي نخوندين .

عصباني دست برد طرف دستگيره در و گفت : اگه كار ديگه اي به جز تحقير بلد نيستين پياده شم ؟  خونسرد و كشيده گفتم : بلدم . از پشت كوه كه نيامدم ... ولي يه سوال ديگه ام دارم : همه دانشجوها از همين طريق جبين و اينها ارتزاق مي كنن يا اينكه جور ديگه اي هم ميشه درس خوند ؟

گفت : شهريه گرونه . يا بايد روي پول خوابيده باشي ، يا چاره ديگه اي نيست .

گفتم : هست . اينهمه دانشجو ...

نمي دانم چرا عصبي شد و فرياد زد : تو فكر ميكني من از اين آدمهاي كنار خيابوني ام ؟ به شوخي گفتم : نه خب شما وسط تر ايستاده بودي !

دهانش را گشادتر و شل و ول تر كرد و گفت : قربون عمه جانت بري با اين شوخي هاي بي مزه ات .

گفتم : اتفاقاً داشتم مي رفتم همانجا كه تو دست بلند كردي .

بي اراده و ناخودآگاه رسيده بوديم به پارك دانشجو . گفتم : اينم پارك دانشجو . بفرماييد . گفت : مثل اينكه راستي راستي از پشت كوه اومدي .و گفتم : نه ، ولي تصميم دارم برم همون طرفها . از دست شماها . با عصبانيت پياده شد ، در را محكم به هم كوبيد و گفت : لجن ! وقتم را تلف كردي . دندانهايم را به هم فشردم و سعي كردم جواب ندهم . و از سر چهارراه مقابل پارك دانشجو پيچيدم به سمت بالا . زني ميانه سال دست بلند كرد كه : پارك ملت . نگه نداشتم

 |+| نوشته شده در  شنبه 23 دی1385ساعت 18:54  توسط امين   | 
                        غروب خورشيد در تخت جمشيد شيراز
 |+| نوشته شده در  شنبه 23 دی1385ساعت 11:58  توسط امين   | 
      نمايي از شاليزارهاي غرب مازندران

                 چشم انداز غرب مازندران

                    چشم انداز غرب مازندران

 |+| نوشته شده در  شنبه 23 دی1385ساعت 11:57  توسط امين   | 
                  بذرپاشي گندم و جو توسط كشاورزان استان گلستان

 |+| نوشته شده در  شنبه 23 دی1385ساعت 11:29  توسط امين   | 

مجله آموزش عالی تایمز بصورت آنلاین لیست دویست (۲۰۰) دانشگاه برتر جهان را در سال ۲۰۰۶ اعلام نموده است . در اين ارزيابي از ‪ ۳‬هزار و ‪ ۷۰۳‬استاد دانشگاه در سراسر جهان خواسته شده است ‪ ۳۰‬دانشگاه برتر براي تحقيق در حوزه تخصصي خود را نام ببرند. ارزیابی پاسخهاي آنها و همچنین نسبت استادان به دانشجويان و قدرت دانشگاه در جذب دانشجويان خارجي و اساتید معتبر جهاني نيز در اين ارزيابي لحاظ شده است.

نتیجه این بررسی نشان می دهد دانشگا های هاروارد ، کمبریج و آکسفورد در رتبه های ۱ تا ۳ دانشگاه های برتر جهان قرار دارند .

۱۱ دانشگاه از هلند نیز در میان ۲۰۰ دانشگاه برتر جهان جای گرفته اند 

در میان ۱۰ دانشگاه برتر جهان ۷ دانشگاه آمریکائی و ۳ دانشگاه انگلیسی می باشند و در مجموع لیست ، ۵۶ دانشگاه برتر آمریکائی و ۲۸ دانشگاه انگلیسی قرار دارد .

در جمع دانشگا های آسیائی بهترین مقام متعلق به دانشگاه پکن بوده که رتبه ۱۴ لیست را بخود اختصاص داده است . پس از آن دانشگاه ملی سنگاپور در رتبه ۱۹ و دانشگاه توکیو در رتبه ۲۰ قرار گرفته اند.

در میان کشورهای اسلامی تنها مالزی با دو دانشگاه برتر در این لیست وجود دارد

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 21 دی1385ساعت 11:24  توسط امين   | 
      

اینجا نه اریزوناست نه پاریس. اینجا تهران پایتخت ایران.فقط باید چشم ها رو باز کرد

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 20 دی1385ساعت 20:27  توسط امين   | 

  اینجا آریزونا ...قشنگه نه!!

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 20 دی1385ساعت 20:25  توسط امين   | 
                       

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 20 دی1385ساعت 19:58  توسط امين   | 

موقعیت من نسبت به حکومت، موقعیت مرکز آسیاب است به آسیاب،  که اگر نباشد

 آسیاب نمی گردد. از قله  روح من سیلی از فضایل انسانی به سوی مردمان سرازیر می

 شود و  آن قدر بالایم که هیچ پرنده ای تا ارتفاع من نمی رسد.  (خطبه شقشقیه)

در غدیر که ایستادند، بالای جهاز شتران که دست علی(ع) را بالا گرفت، کسی نفهمید که چقدر انگشتانشان را در هم فشردند. مردم فقط دیدند که پیامبر گفت من با این دست ها بیعت می کنم که بعد من مولای شما باشد . مردم که نزدیک نبودند که ببینند این دست ها ی آشنا چه گرم در هم فرو رفته بودند. بعد از آن سال های بچگی که محمد(ص) در حق علی(ع) پدری کرده بود ، دوباره علی(ع) حس می کرد کودکی است و این انگشتان قلاب شده همان پدری است که این  سال ها او را گم کرده بود.

من بچه کوچکی بودم و محمد مرا به سینه خود می چسبانید. عطر تن او را استشمام می کردم. به من غذا می داد و من همواره به دنبال او بودم مثل بچه شتری که دنبال مادرش می رود. وقتی به حرا می رفت و می ماند، فقط من او را می دیدم و کسی جز من او را نمی دید.  (خطبه 192)

کجا رفته بودند همه این سال ها؟ علی(ع) حالا جوان قهرمان عرب بود که به قول خودش شاخ قبایل ربیعه و مضر را شکسته بود ولی هنوز هم دلش می خواست محمد(ص) پدرش باشد.
دلش می خواست مثل همان سال های نوجوانی دنبال او راه بیفتد و با او نماز بگذارد حتی اگر همه عرب به او بخندند. همه جا بگوید که به محمد(ص) ایمان آورده ام حتی اگر پیرمردان مسخره اش کنند. دلش
می خواست مثل آن سال های دور، تنها مرد ایمان آورده باشد. چشم و گوش پیامبر باشد.

من ناله شیطان را می شنیدم. وحی که بر رسول خدا نازل می شد ، شیطان ناله می کرد. به پیامبر گفتم که می شنوم. گفتند: «هرچه من می بینم تو هم می بینی، هرچه می شنوم، تو هم می شنوی فقط تو پیامبر نیستی، وزیر منی». (خطبه 192)

وزیر ، قرار بود مولای مردم شود. ولی مردم از همین حالا، از همین غدیر، از صورت هایشان جهل می بارید. نمی خواستند به امیری این جوان تن بدهند . تعداد مردانی که واقعا به رسول ایمان داشتند، هنوز آن قدر کم بود که بین این همه مسلمان، علی(ع) حس می کرد هنوز هم تنها مرد ایمان آورده است.

شگفتا! پراکندگی این قوم و دور شدنشان از حق، دل را می میراند و آدمی را به اندوه می اندازد. زشتی و اندوه بر شما باد که سینه ام را از خشم پر می کنید و رای و نظرم را با نافرمانی و تنها گذاشتنم از اعتبار می اندازید. (خطبه 27)

غدیر بود و لی همه مردمان دور ایستاده بودند و هیچ کدام ندیدند که دو مرد چه طولانی انگشتان هم را فشردند، انگار که پدری و پسری.

عید سعید غدیر خم بر همه شیعیان مبارک باد.

"بنده دیگری مباش که خداوند تو را آزاد آفرید"

         
                               
 |+| نوشته شده در  یکشنبه 17 دی1385ساعت 21:18  توسط امين   | 
              images/20061229/saudi3.jpg

فردا ابراهیم دوباره رهایی بشریت از اسارت نفس را خبر میدهد و انسان دوباره از

 خاکستر خویش برمی اید.

 یک سوال:از ارزشمندترین چیز های زندگی به چه قیمتی دل می کنید

 |+| نوشته شده در  شنبه 9 دی1385ساعت 18:3  توسط امين   | 

«بيل گيتس»، رئيس «مايکروسافت»، در يک سخنراني در يکي از دبيرستان‌هاي آمريکا، خطاب به دانش‌آموزان گفت: «در دبيرستان خيلي چيزها را به دانش‌آموزان نمي‌آموزند». او هفت اصل مهم را که دانش‌آموزان در دبيرستان فرا نمي‌گيرند، بيان كرد.

بيل گيتس



اصل اول: در زندگي، همه چيز عادلانه نيست، بهتر است با اين حقيقت کنار بياييد.
اصل دوم: دنيا براي عزت نفس شما اهميتي قايل نيست. در اين دنيا از شما انتظار مي‌رود که قبل از آن‌که نسبت به خودتان احساس خوبي داشته باشيد، کار مثبتي انجام دهيد.

اصل سوم: پس از فارغ‌التحصيل شدن از دبيرستان و استخدام، کسي به شما رقم فوق‌العاده زيادي پرداخت نخواهد کرد. به همين ترتيب قبل از آن‌که بتوانيد به مقام معاون ارشد، با خودرو مجهز و تلفن همراه برسيد، بايد براي مقام و مزايايش زحمت بکشيد.

اصل چهارم: اگر فکر مي‌کنيد، آموزگارتان سختگير است، سخت در اشتباه هستيد. پس از استخدام شدن متوجه خواهيد شد که رئيس شما خيلي سختگيرتر از آموزگارتان است، چون امنيت شغلي آموزگارتان را ندارد.

اصل پنجم: آشپزي در رستوران‌ها با غرور و شأن شما تضاد ندارد. پدر بزرگ‌هاي ما براي اين کار اصطلاح ديگري داشتند، از نظر آنها اين کار «يک فرصت» بود.

اصل ششم: اگر در کارتان موفق نيستيد، والدين خود را ملامت نکنيد، از ناليدن دست بکشيد و از اشتباهات خود درس بگيريد.

اصل هفتم: قبل از آنکه شما متولد بشويد، والدين شما هم جوانان پرشوري بودند و به قدري که اکنون به نظر شما مي‌رسد، ملال‌آور نبودند.                                                 

                                                                                                   ازوبلاگ دروس اموخته

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 6 دی1385ساعت 13:49  توسط امين   | 
فردی دچار بیماری گِل خواری بود و چون چشمش به گِل می افتاد، اراده اش سست می شد و شروع به خوردن آن می نمود. وی روزی برای خریدن قند به دکان عطاری رفت. عطار در دکان سنگِ ترازو نداشت و از گِل سرشوی برای وزن کشی استفاده می کرد.
     عطار به مرد گفت: من از گِل به عنوان سنگِ ترازو استفاده می کنم. برای تو مشکلی نیست؟
    مرد گفت: من قند می خواهم و برایم فرق نمی کند از چه چیزی برای وزن کشی  استفاده کنی.در همین هنگام مرد در دل خود می گفت: چه بهتر از این! سنگ به چه دردی می خورد برای من  گِل از طلا با ارزش تر است. اگر سنگ نداری و گِل به جای آن می گذاری باعث خوشحالی من است. 
   عطار به جای سنگ در یک کفه ی ترازو، گِل گذاشت و برای شکستن قند به انتهای مغازه رفت. در همین اثنا، مرد گِل خوار دزدکی شروع به خوردن از گِلی که در کفه ی ترازو بود کرد. او تند تند می خورد و می ترسید مبادا عطار متوجه ماجرا شود.
   عطار زیرچشمی متوجه ی گل خوردن مشتری شد ولی به روی خودش نیاورد. بلکه به بهانه پیدا کردن تیشه قند شکنی خود را معطل می کرد.
   عطار در دل خود می گفت: تا می توانی از آن گل بخور. چون هر چقدر از آن می دزدی در واقع از خودت می دزدی! تو بخاطر  حماقتت می ترسی که من متوجه دزدیت بشوم. در حالیکه من از این می ترسم که تو کمتر گل بخوری! تا می توانی گل بخور. تو فکر می کنی من احمق هستم؟، نه!، این طور نیست. بلکه هنگامی که در پایان کار، مقدار قندت را دیدی، خواهی فهمید که چه کسی  احمق و چه کسی عاقل است!

این داستان یکی از حکایت های زیبای مولانا در  مثنوی معنوی است. مولانا با ظرافتی ستودنی گل را به مال دنیا و قند را  به بهای واقعی زندگی آدمی تشبیه می کند. در نظر او آنان که بگمان زرنگ بودن  تنها در پی رنگ و لعاب دنیا هستند همانند آن شخص گِل خواری هستند که پی در پی از کفه ترازوی خود می دزدد که در عوض از وزن آنچه در مقابل دریافت می کند، کاسته می شود.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 5 دی1385ساعت 18:53  توسط امين   | 
 

    

جغدی روی کنگره های قدیمی دنیا نشسته بود. زندگی را تماشا می کرد. رفتن و رد پای آن را و آدم هایی را می دید که به سنگ و ستون، به در و دیوار دل می بندند. جغد اما می دانست که سنگ ها ترک می خورند، ستون ها فرو می ریزند، درها می شکنند و دیوارها خراب می شوند. او بارها و بارها تاج های شکسته، غرورهای تکه پاره شده را لابه لای خاکروبه های قصر دنیا دیده بود. او همیشه آوازهایی درباره دنیا و ناپایداری اش می خواند و فکر می کرد شاید پرده های ضخیم دل آدم ها، با این آواز کمی بلرزد.
روزی کبوتری از آن حوالی رد می شد، آواز جغد را که شنید، گفت: بهتر است سکوت کنی و آواز نخوانی. آدم ها آوازت را دوست ندارند. غمگینشان می کنی. دوستت ندارند. می گویند بدیمنی و بدشگون و جز خبر بد، چیزی نداری.
قلب جغد پیرشکست و دیگر آواز نخواند.
سکوت او آسمان را افسرده کرد. آن وقت خدا به جغد گفت: آوازخوان کنگره های خاکی من! پس چرا دیگر آواز نمی خوانی؟ دل آسمانم گرفته است.
جغد گفت: خدایا! آدم هایت مرا و آوازهایم را دوست ندارند. خدا گفت: آوازهای تو بوی دل کندن می دهد و آدم ها عاشق دل بستنند. دل بستن به هر چیز کوچک و هر چیز بزرگ. تو مرغ تماشا و اندیشه هایی ! و آن که می بیند و می اندیشد، به هیچ چیز دل نمی بندد؛ دل نبستن سختترین و قشنگترین کار دنیاست. اما تو بخوان و همیشه بخوان که آواز تو حقیقت است و طعم حقیقت تلخ.
جغد به خاطر خدا باز هم بر کنگره های دنیا می خواند. و آن کس که می فهمد، میداند آواز او پیغام خداست که می گوید: آن چه نپاید، دلبستگی را نشاید

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 4 دی1385ساعت 20:43  توسط امين   | 
اصلا اهل گلایه کردن نیستم .

یاد بگیریم از کسی توقع بیجا نداشته باشیم.

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 4 دی1385ساعت 16:14  توسط امين   | 
عروس رفت گل بچینه شهرداری گرفتش

                                         

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 3 دی1385ساعت 20:54  توسط امين  
 
  بالا