|
هر لحظه نخستین لحظه خلقت است
|
||
|
گاهي فکر کن که از تو چه مي ماند. کاري بکن |
...گفتم: نگرد...نیست
اینان که دیده ای ، در کوچه های شهر
یا غول رهزنند
یا گول برزنند
تنها لباسشان همرنگ آدمی ست!
خندید و گفت: آی...از خویشتن ملول!
انسان حقیقتی ست
کو را نمی توان مانند عطر گل
در غنچه ها شناخت،
او را نمی توان در کوچه باغ یافت
یا در خیال بافت...
باروی محکمی ست
باید به دست خویش
یک عمر، خشت خشت
بر هم نهاد و ساخت...
محمد رضا ترکی حتما سر بزنید

صداي پاي يلدا آرام آرام به گوش مي رسد .

سرباز آمریکائی پس از پایان جنگ به شهر بازگشت. قبل از رفتن به خانه ، به پدر و مادرش تلفن زده و گفت: " پدر و مادر، خدا را شکر که باز گشته ام! اما اکنون به کمک شما نیاز دارم. می خو
پدر و مادر سرباز با هیجان جواب مثبت دادند و گفتند: " ما از دیدن دوستت بسیار خوشحال می شویم!" پسر ادامه داد:" اما باید به شما اطلاع دهم که دوستم در جنگ بشدت مجروح شده و یک بازو و پایش را از دست داده است. او بسیار بیچاره است و سرپناهی ندارد. دلم می خواهد از این به بعد با ما زندگی کند.
پدر و مادر سرباز پس از لحظه ای خاموشی ادامه دادند: آه! از شنیدن این خبر بسیار ناراحت شدیم. می توانیم برایش جای مناسبی پیدا کنیم.
" نه، می خواهم همراه ما باشد" سرباز حرفهای خود را تکرار کرد.
پدر گفت:" تو نمی دانی چه می گوئی. نگهداری یک انسان معلول فشار سنگینی بر ما وارد می کند و زندگی ما را بهم خواهد زد. تو بعد از بازگشت بتدریج او را از یاد خواهی برد. او نیز می تواند زندگی خود را سامان دهد.
اما پسر دیگر ادامه نداد و تلفن را قطع کرد.
پدر و مادر سرباز دیگر خبری از پسرشان دریافت نکردند. پس از چند روز، اداره پلیس به آنها اطلاع داد که روز گشته ، پسرشان خود را از یک ساختمان بلند به زمین انداخته و خودکشی کرده است. وقتی که پدر و مادر با حالتی بسیار اندوهگین وارد بیمارستان شدند، با بهت دیدند که پسرشان فقط یک بازو و یک پا دارد
آن كه بدون تجربه محبت، دم از عشق به حق مي زند، درحصارِ ريايي نداشته اسير است يا نمي داند كه سنگ بزرگ علامت نزدن است.
از وبلاگ جنوبگان

زندگی را پر باید کرد
اما نه باطل و بیهوده
نه با دلقکی و مسخرگی
نه با هر چیز کدر
و کثیف
و نه با هر چیزی که انسان شریف
ار آن شرمش می آاید
زندگی را پر پر باید کرد:لبریز،و دایما سر ریز کنان:
پر وخالی
باور کن
یک ضرب:۱۹۵
دوضرب:۲۳۰
مجموع:۴۲۵
دو سال پیش در مدرسه ای به فرزندان کارگران مهاجر درس می دادم.
زمان برگزاری امتحانات فرا رسید و من سوألات ریاضی را برای دانش آموزان سال اول مدرسه طرح کردم یکی از سوألات این بود :"خانه شما پنج نفره است، اگر ده تا سیب داشته باشید، هر نفر چند سیب خواهد داشت؟" فکر کردم این سوأل برای بچه های هفت یا هشت ساله بسیار آسان خواهد بود.
پس از برگزاری امتحان ، ناگهان متوجه یک اشتباه تایپی شدم. عدد "10" اشتباهاً عدد "1" تایپ شده بود . حتم داشتم که بچه ها آن سوأل را پاسخ نخواهند داد.
اما با تعجب دیدم که تقریباً هر کدام از شاگردان جوابی به این سوأل داده اند.
در میان جواب های مختلف ، پاسخی مرا تحت تاثیر قرار داد. دانش آموزی نوشته بود که: هر نفر در خانه ام یک سیب خواهد داشت. زیرا اگر پدربزرگم این سیب را ببیند، خودش آن را نمی خورد و حتماً به مادربزرگ که اکنون سخت بیمار است خواهد داد. ولی می دانم مادر بزرگم هم آن سیب را نمی خورد و به من که نوه دختری اش هستم و دوستم دارد، می دهد. من این سیب را به مادرم خواهم داد . مادرم هر روز در خیابان روزنامه می فروشد و دلش می خواهد سیب شیرین بخورد. اما مادرم هم این سیب را نمی خورد و به پدرم می دهد. پدرم در کارخانه به سختی کار می کند. هر وقت برای ما غذا می خرد، خودش نمی خورد. بدین ترتیب به هر عضو خانواده یک سیب کامل می رسد
گاو ما ما می کرد
گوسفند بع بع می کرد
سگ واق واق می کرد
و همه با هم فریاد می زدند حسنک کجایی
شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود.حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی آید.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می کند.او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل می زند.
موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت می زند.
دیروز که حسنک با کبری چت می کرد .کبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است.کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند چون او با پتروس چت می کرد.پتروس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود و چت می کرد.پتروس دید که سد سوراخ شده اما انگشت او درد می کرد چون زیاد چت کرده بود.او نمی دانست که سد تا چند لحظه ی دیگر می شکند. پتروس در حال چت کردن غرق شد.
برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما کوه روی ریل ریزش کرده بود .ریزعلی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت .ریزعلی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد .ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد .کبری و مسافران قطار مردند.
اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل همیشه سوت و کور بود .الان چند سالی است که کوکب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد او حتی مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ی مهمان ندارد.او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سیر کند.
او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد
او کلاس بالایی دارد او فامیل های پولدار دارد.
او آخرین بار که گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد به همین دلیل است که دیکر در کتاب های دبستان آن داستان های قشنگ وجود ندارد.
ارزشمندترین چیزهای زندگی معمولا دیده نمی شوند و یا لمس نمی گردند، بلکه در دل حس می شوند.
پس از 21 سال زندگی مشترک همسرم از من خواست که با زن دیگری برای شام و سینما بیرون بروم. زنم گفت که مرا دوست دارد ولی مطمئن است که این زن هم مرا دوست دارد و از بیرون رفتن با من لذت خواهد برد.
زن دیگری که همسرم از من می خواست که با او بیرون بروم مادرم بود که 19 سال پیش از این بیوه شده بود ولی مشغله های زندگی و داشتن 3 بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقی و نامنظم به او سر بزنم. آن شب به او زنگ زدم تا برای سینما و شام بیرون برویم. مادرم با نگرانی پرسید که مگر چه شده؟ او از آن دسته افرادی بود که یک تماس تلفنی شبانه و یا یک دعوت غیر منتظره را نشانه یک خبر بد می دانست. به او گفتم: بنظرم رسید بسیار دلپذیر خواهد بود که اگر ما امشب را با هم باشیم.
او پس از کمی تامل گفت که او نیز از این ایده لذت خواهد برد. آن جمعه پس از کار وقتی برای بردنش می رفتم کمی عصبی بودم. وقتی رسیدم دیدم که او هم کمی عصبی بود ، کتش را پوشیده بود و جلوی درب ایستاده بود، موهایش را جمع کرده بود و لباسی را پوشیده بود که در آخرین جشن سالگرد ازدواجش پوشیده بود. با چهره ای روشن همچون فرشتگان به من لبخند زد. وقتی سوار ماشین می شد گفت به دوستانم گفته ام که امشب با پسرم برای گردش بیرون می روم و آنها خیلی تحت تاثیر قرار گرفته اند و نمی توانند برای شنیدن ما وقع امشب منتظر بمانند.
ما به رستورانی رفتیم که هر چند لوکس نبود ولی بسیار راحت و دنج بود. دستم را چنان گرفته بود که گوئی همسر رئیس جمهور بود. پس از اینکه نشستیم به خواندن منوی رستوران مشغول شدم. هنگام خواندن از بالای منو نگاهی به چهره مادرم انداختم و دیدم با لبخندی حاکی از یادآوری خاطرات گذشته به من می نگرد و به من گفت یادش می آید که وقتی من کوچک بودم و با هم به رستوران می رفتیم او بود که منوی رستوران را می خواند. من هم در پاسخ گفتم که حالا وقتش رسیده که تو استراحت کنی و بگذاری که من این کار را بکنم. هنگام صرف شام مکالمه قابل قبولی داشتیم، هیچ چیز غیر عادی بین ما رد و بدل نشد بلکه صحبتها پیرامون وقایع جاری بود و آنقدرحرف زدیم که سینما را از دست دادیم. وقتی او را به خانه رساندم گفت که باز هم با من بیرون خواهد رفت به شرط اینکه او مرا دعوت کند و من هم قبول کردم.
وقتی به خانه برگشتم همسرم از من پرسید که آیا شام بیرون با مادرم خوش گذشت؟ من هم در جواب گفتم خیلی بیشتر از آنچه که می توانستم تصور کنم.چند روز بعد مادرم در اثر یک حمله قلبی شدید درگذشت و همه چیز بسیار سریعتر از آن واقع شد که بتوانم کاری کنم. کمی بعد پاکتی حاوی کپی رسیدی از رستورانی که با مادرم در آن شب در آنجا غذا خوردیم بدستم رسید.یادداشتی هم بدین مضمون بدان الصاق شده بود: نمیدانم که آیا در آنجا خواهم بود یا نه ولی هزینه را برای 2 نفر پرداخت کرده ام یکی برای تو و یکی برای همسرت. و تو هرگز نخواهی فهمید که آنشب برای من چه مفهومی داشته است، دوستت دارم پسرم. در آن هنگام بود که دریافتم چقدر اهمیت دارد که به موقع به عزیزانمان بگوئیم که دوستشان داریم و زمانی که شایسته آنهاست به آنها اختصاص دهیم. هیچ چیز در زندگی مهمتر از خدا و خانواده نیست. زمانی که شایسته عزیزانتان است به آنها اختصاص دهید زیرا هرگز نمی توان این امور را به وقت دیگری واگذار نمود.

«آلبرت انيشتين.»

« هرگز به مطالعه به عنوان يک وظيفه نگاه نکنيد، بلکه آن را فرصتي رشکبرانگيز براي دانستن نحوهي آزاد کردن نفوذ زيبايي به قلمرو روح و لذت شخصي و بهره بردن از اجتماعي که شما هم به آن متعلقيد، تلقي کنيد.»
خبر درگذشت پدرت همه ما را اندوهگین وناراحت کرد.ضمن طلب مغفرت برای آنمرحوم از خداوند منان صبر جزیل برای تو وخانواده محترمت مسئلت داریم.
... و این دانه های برف که می بارند روح من دوباره زنده می شود
و افرین بر تو ای پاییز که زمستان را مهمان خود کردی ودل مرا شاد
|
|