|
هر لحظه نخستین لحظه خلقت است
|
||
|
گاهي فکر کن که از تو چه مي ماند. کاري بکن |
مردی برای ثروتمند شدن از یک دهکده به راه افتاد . بعد از بیست وپنج سال پولدار با یک زن و یک بچه برگشت.مادر و خواهرش در دهکده زادگاه او مهمانخانه ای را اداره می کردند. برای غافلگیر ساختن انها زن و بچه اش را در مهمانخانه دیگری گذاشته و به مهمانخانه مادرش که هنگام ورود او را نشناختند رفته و برای خوشمزگی به فکرش رسید که اتاقی در انجا اجاره کند و پولش را به رخ انها بکشد. مادر وخواهرش شبانه به وسیله چکشی برای به دست اوردن پولش اورا کشته و جسدش را به رودخانه انداختند. صبح زنش امده و بی انکه از قضایا خبر داشته باشد هویت مسافر را فاش کرد.مادر خودش را دار زده خواهر خود را به چاه انداخت.
|
|